سه‌شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۲

مسخ

مانند مسخ شدگان هر جقدر فکر میکنم نمیدانم که به چه فکر میکنم، موزیکی میگذارم به امیدی که سرخوشم کند که نا گاه یادش میافتم که میگفت گر چه موزيك ميتواند غذای عشق باشد ولی آن مثل فاحشه محكوميست كه دست به دست ميگردد و هر حكومتی از آن استفاده خاص خود را ميبرد. عده ای با كمك موسيقی ميخواهند انسان را بياد گناهان خود بيندازند عده ای با آن جوانان را به جبهه جنگ و تنور مرگ ميفرستند يا عده ای احساسات ناسيوناليستی را بين مردم دامن ميزنند تا آنها در مقابل هم صف كشيده و شعار حيدري- نعمتی بدهند!
حالم بهم میخورد خاموشش میکنم!
یاد بهشتشان میافتم ، جای جالبی بایدباشد ولی افسوس که برای تهیه بلیط ورودیش باید قبلا در تابوتی دراز کشید، بی خیالش میشوم!
فکر میکنم اگر مرده شور میشدم چه جالب میشد ! هر روز چند نفری را میشستم و بدرقه اش میکردم به بهشتش! اما نه اگر من مرده شور میشدم آدمها دست از مردن برمیداشتند تا من نتوانم بدرقه شان بکنم انوقت بوی گندشان دنیا را پرمیکرد! نه نه این کار من نیست!
این جمله برشت را میبینم به این فکر میکنم که جرا و به چه دلیلی به دیوار چسبانده امش !
(( اگر يادی از ما نموديد، باگذشت باشيد و ما را ببخشيد!))
ميگويد اول زندگي، بعد عشقبازی با فلسفه!
من میگم حتی اولیش رو هم شروع نکرده وفتت تموم شده، تازه خودتم که اینو گفتی قسمت دومش رو نفهمیدی! فلسفه دروغه، عشق دروغه ، حتی خودت که درد رو حس میکنی هم دروغی!
حس میکنم دارم سخنرانی میکنم ، نه نباید این کارو بکنم یادش میافتم که میگفت با سخنرانی کردن مخالفم ، چون باید آنجا دروغ گفت! پس نه این کار من نیست ، من باید صادق باشم لااقل باخودم!
....
بازم فکر میکنم ، بازم همه چی مزخرفه ،فکرم مزخرفه، بی اختیار میرم قوطی ودکا رو باز میکنم ، اه مزخرف اینم تلخه مثل خودم، مثل زندگی،اینم مسخ شده! یه سیگار برگ که از بس موندهمثل خودم خشکش زده رو میارم ! روشن میکنم و یه پک......سرفه ام میگیره ، بوی گند میده، مزخرفه ، میشینم خیره میشم به حلقه هاش که میرن بالا ....نه ....نه ...چی شد؟ داره قشنگ میشه!نه حالا موزیک میطلبه! روشنش میکنم ! پاریس بارونی کریستی برگ ، حس میکنم دارم زیر بارون قدم میزنم ، کم کم دارم پرواز میکنم لای حلقه ها دود پر میزنم، بارون نمیاد ولی من خیس شدم، باقی مونده قوطی رو سرمیکشم ، حالا چقدر این زندگی رو دوست دارم!


به ما مربوط نیست
لانه ی کدام مار بوده انسانیت !
هرچه بوده می گذرد !
برای رفع تنوع می توانی عاشق شوی آنقدر تکراری که تازه بمانی !

| Permalink

دوشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۲

ماسک

...این کنار گذاشتنها او را بیش از پیش در تصمیمش پابرجا میکرد ....! ....در آن هنگام بود که دست به عمل زد ، و ماسکهای پیدا کرد که اینان میشناختند ، ماسکهای مردمان رنگین و یا ماسکهای دلقکی ، تا اینکه همه را فریب داد و تصور کردند که از خودشانم!
یا به قول هدایت :((گاهي خنده بيخ گلويم را مي گيرد .آخرش هيچ كس نفهميد ناخوشي من چيست همه گول خوردند !!!))اما اگه قرار بود من بگم , مي گفتم :((گاهي خنده بيخ گلويم را مي گيرد آخرش هيچ كس نفهميد ناخوشي من چيستهمه گول خوردند ! حتی خودم!!!

| Permalink

یکشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۲

آدم ها پلکان را ساختند تا بالا بروند 
اما هميشه پايين می آيند

امشب 
باز می خوابم

تا فردا را بر گُرده ی خود ببرم

تا شب
مادرم باز بگويد

پير شديم، نه؟

و من

جوابی نداشته باشم

از سمت چپ علی وار به کوچه بزنم

بگويم
آدم ها پلکان را ساختند تا بالا بروند

اما هميشه پايين می آيند


aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006