پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵

هم سلولی

سلول تنهایی من قبرستانی شد به وسعت دوست داشتن هایم.کف سلول رابا دستهایم میکندم.آدمهای عزیزم را وقتی فراموشم میکردند میکشتم.چالشانمیکردم در گودالهای بغض و وحشتم ، بعد مشت مشت خاک بر سرشان میکردمو تا طلوع خورشید برایشان لالایی میخواندم.تنهایی آدم را میپوساند.
میدانی؟تنها بیست و چهار ساعت به من انفرادی نخورده است.تمام این نوزده سالمحکوم بودم.پاهایم به پنج قدم عادت کرده بودند.یک،دو،سه،چهار،پنج...مرگ...نیستی...پوچی.آنور دیوار هیچ آوازی خوانده نمیشد.تنهایی آدم را متفکر میکند.
حالا از آن روزها میگذرد.روی دیوار اتاق حفره ای کندم برای حرف های تازه.حد و مرز من روزنه ایست که رو به عدم باز میشود.رو به فردایی که تو را برایم به ارمغان می آورد.
با احترام.
هم سلولی تو

12 comments | Permalink

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

آشکار کردن خویش بر دیگران ، پیش در آمد خیانت است و خیانت بیزاری می آورد، اینطور نیست؟

11 comments | Permalink

دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۵

يادم باشد٬حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم ٬ كه دل كسي بلرزد....
راهي نروم كه بيراه باشد...
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را...
يادم باشد٬روز و روزگار خوش است...
اما دل من دل نيست
يادم باشد:
خوشبخت ترين مردم آزاد ترين آنانند..
آنها كه جهنم اختياري را بهشت بر ميگزينند

17 comments | Permalink

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

هیچستان

هنگامی که فردی مرکز ثقل را نه در زندگی که در فراسو قرار میدهد – در هیچستان – زندگی را از مرکز ثقلش محروم میکند.
زیستن به گونه ای که انگار زندگی هیچ معنایی ندارد ، اینک معنای زندگی میشود.

از این بی معنایی خسته شده امم...



:(

11 comments | Permalink

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۵

چه کسی پالومینومولرو را کشت؟

چیزهای راستی که به نظرت خیلی راست می آن ، اگه از تموم جنبه ها به شون نگاه کنی ، اگه از نزدیک به شون نگاه کنی ، یا انقدرها راست نیستن یه به کلی دروغن.
یوسا

11 comments | Permalink

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

؟

هیچ میدانی احاطه شدن توسط کسی که به او عشق می ورزی و از او بیزاری یعنی چه؟

16 comments | Permalink

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵

البته این عشقی نیست که دارم ولی این عشقیه که لازم دارم....

.....
تو هرروز باید بلند شی
با نوک پنجه بری آشپزخونه
برام یه استیک درست کنی
بیاری برام تو رختخواب
بری بیرون کار کنی
مزدتو درسته تقدیم کنی
باید.........
بادبزن بیاری بادم بزنی
بدویی بری کلیسا
زانو بزنی و بگی:
خدایا ممنونم که این مرد رو به من دادی!
به این میگم عشق واقعی
واقعی و شیرین
البته این عشقی نیست که من دارم
ولی این عشقیه که لازم دارم
اگه کسی به من اتهام زد
....که خیانتکارم
اسلحه شو به طرفم نشونه گرفت
دلم می خواد بپری وسط
تاگلوله بخوره تو قلب خودت
وقتی می افتی زمین و داری میمیری
دلم می خواد نگام بکنی و بگی:
شل ببخشید که فرشت رو کثیف کردم
لطفا فقط جسدم رو بنداز بیرون
من به این میگم عشق واقعی
واقعی و شیرین
البته این عشقی نیست که دارم
ولی این عشقیه که لازم دارم....


شل سیلور استاین

26 comments | Permalink

When Nietzsche WepT

مشکل اینجاست یوزف، که هرگاه منطق را کناربگذاریم و از توانایی های دیگر برای تاثیر گذاری بر انسان ها کمک بگیریم، انسانی پست تر و حقیرترآفریده ایم. وقتی می گویی چیزی می خواهی که به کارت بیاید، منظورت این است چیزی می خواهی که بر احساست تاثیربگذارد. خوب ، متخصصان این کار موجودند!
و آن ها که هستند؟ کشیشان! آن ها بر راز تاثیرگذاری آگاهند! با موسیقی های تلقین کننده ، تردستی می کنند. با برج های سربه فلک کشیده و سردرهای بلند کلیسا، ما راچون کوتوله هایی می نمایانند. شهوت اطاعت را تبلیغ می کنند، هدایت فوق طبیعی، حمایت در برابر مرگ و حتی بی مرگی را به انسان ها عرضه می کنند. ولی حاصل کارشان را نگاه کن: اسارت مذهبی ، تکریم ضعفا ، رکود، بیزاری از جسم ، شادی و دنیا!
نه ، نمی توانیم از چنین روشهای آرام بخش ضد بشری استفاده کنیم! باید راه بهتری برای تقویت نیروی منطق مان بیابیم.

1 comments | Permalink

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۵

زندگی آزمونی است که پاسخ صحیح ندارد

در همه ء این سالها می دانست که حق با پدرش است و می دانست که پدرش اشتباه می کند!

20 comments | Permalink

جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۵

...چون جرات فریب همسرانشان را نداشتند عشق ورزیدند

14 comments | Permalink

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۵

همدردی

با این همه یک جور همدردی با شما حس میکنم ، از این بابت که آدمی هستید که از دست رفته و هیچ چاره ای هم ندارد ، سرنوشت شما نتیجه ء یک اشتباه است

5 comments | Permalink

سه‌شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۵

The Birth of Tragedy

در خود فرو می روم...
کمی بعد سیگاری روشن میکنم ، پکی میزنم و دود را حلقه وار بیرون میدهم و شروع به تایپ میکنم:

هیچ کس
هیچ کس ، هرگز کاری را تنها به خاطر دیگران انجام نداده است . هیچ کس کاری را بخاطر دیگری انجام نمی دهد ، همه ء اعمال ما خود مدارانه اند ، هر کس تنها در خدمت خویش است ..
و همه تنها به خود عشق می ورزند...

به خاکستر نریخته ء سیگار نگاه میکنم و به فکر فرو می روم ، آخر یک جای کار می لنگد
یک جای کار می لنگد...
این وسط یک هیچ کس وجود دارد که شبیه هیچ کسی نیست...

...مادر...
رشته ء بی انتهای صحبت ما
چون صحبت دوگل میمونی
صحبت سال های سال
مانده است بر دلم

حرف هایت را نمی شنونم و نمیبنم خطت را
و نه تو میشنوی حرف مرا

بگرفتم سرتو بر دامن
شانه بر موی تو آرام زدم


ولی افسوس بسی حرف که ناگفته بماند
گاه نیمه شبان ، می شتابم از خواب
پندهای عبث ِ ناگفته ، می فشارند گلوگاهم را
….

7 comments | Permalink

سبز و کبود


دیرگاهیست آروز دارم
ای زن سبزچشم در یک شب
تخم چشم ترا برون آرم
زیردندان خویش بفشارم
بمکم سبزهای ماتش را
تا دو چشم تو هم کبود شود
شب شود
غم شود
غروب شود

تا شود رنگ زندگانی من
رنگ اندوه جاودانی من


نصرت رحمانی

12 comments | Permalink

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۵

فرسودگی

از تمام آن کتابهایی که بهشان سوگند خورده بودم در این لحظه نیاز حتی یک عبارتش به کمکم نمی آمد ( تنهایی پر هیاهو/ هرابال )

با شرمساری گفت : چند تا کتابی خوانده ام ....و با خود گفت و هیچی ازشان یاد نگرفته ام ، این چیزی بودکه در طول این چند ماه کشف کرده بود ، فرهنگ و دانش دروغ بود زنجیرپای آدم بود، چشم بند آدم بود...آن همه مطالعه ذره ای به او کمک نمی کرد تا خودش را از این تله خلاص کند( نبرد آخر آلزمان / یوسا)

ادمها بی گناهن چون آدم ان کارهای احمقانه میکنن ، کارهایی مثل کشتن دشمن!( یک مرد/ فالاچی)

رو تخت بیمارستان انگار ذهنم قفل شده بود ، این دیالوگها و چند تا دیالوگ دیگه تنها چیزهایی بودن که مداوم تو ذهنم قرقره می شدند ، شاید مثلا بشه بهش گفت یه یاس فلسفی عظیم روی تخت کوفتی بیمارستان ، هم اتاقی ها با هم حرف میزدند بعضی وقتها ولی من فقط با دیالوگهای خودم بازی میکردم ، آخرش همه ، همه کسایی که تو این چند روز منو تو بیمارستان دیدن گفتن تو عمرمون آدم به ساکتی تو ندیدیم !
حرفی نداشتم که بزنم ، از بیمارستان ، از محیط مرگ بیزارم بیزار با تمام وجود ، یه اتفاق لعنتی باعث شد پام بخوره به شیشه ء پاسیو و یه چیزی که پشت ساق پاس و دکتر جماعت بهش میگن تاندول یکمکی پاره بشه ، یه جراحی کوفتی و دو روز بستری شدن که یه عمر گذشت ، الان هم درد دارم و بدتر از درد اینه که نتونی راه بری ، لازم به گفتن نیست آدمها اینجور موقع ها یاد خداشون می افتن هوم همون مذهب که در بهترین حالت رویایی انسان بیمار است وبس!
ولی من خدایی نداشتم ، هیچ وقت نداشتم ، روی تخت بیمارستان ،حتی قبل از عمل ، حتی اون لحظه هم حاضر نشدم از کسی کمک بخام ، فقط وفقط دلم میخاست با تموم وجود می مردم و همه چی تموم میشد...مثل ...مثل آخر فیلم تو سینما که با رفتن به روی اسامی بازیگرا کم کم همه جا تاریک میشه و بعد یهو چراغها روشن میشن و تو جایی رو نمی بینی...کات.

پ ن :امیر برگشتنی از شمال از جاده دوست داشتنی تو برگشتم ، اسالم – خلخال ، میدونی کاش قبل از اینکه که دیگه خیلی دور بشی یه بار بیایی ایران تا باهم از این جاده رد بشیم ، کل جاده رو اسفالت کردن دیگه اون جاده خراب و بکر نیست...
همه راه که ازش رد میشدم به این فکر میکردم که یکی دو سال دیگه اینجا هم میشه یه جاده تجاری – توریستی! بعد کلی کنارش از این قلیون و کوفتی ها باز میشه بطری آب معدنی و قوطی کنسروه که همه جاش پخش شده ...
نه من اینجوری دوسش ندارم ...






aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006