سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

از دورغ غافل نباشید ، جز دروغ هیچ چیز حقیقت ندارد


مومو :
راستش را بگو
رزا خانوم :
راستش را نمی دانم ، حتی نمی دانم چه کسی می داند
( زندگی در پیش رو / گاری )

می خواستم نظرم را برای نوشته ء فشرده و پرنغز نگاه بنویسم ، اما راستش چیزی را که نوشته بودم نپسندیدم ، از آن راست ترش را هم بخواهید بدانید این است که در این مدت نوشتن و خواندن از صورتکی که دربرابر خود و دیگران برچهره می زنیم ، دستم آمده که چقدر برای این بحث بی اطلاعم و زیر زیرکی می خواستم به دوستان بگویم بهتر نیست چند کتاب در این زمینه معرفی کنند تا برویم و بخوانیم و چند ماه بعد برگردیم بحث را پی بگیریم؟
راست تر تر هم اینکه متوجه شده ام هم از دوستانی که در این باب می نویسند و هم کسانی که لطف می کنند ، می خوانند و کامنت میدهند یادرست متوجه مبحث به بحث گذاشته نشده اند یا اینکه بالکل در این مورد اختلاف فهم داریم و خلاصه سرراست این مطلب را به عنوان توضیحی به بحث کلی و پیش در آمد به نظرم در باب نوشته ء نگاه می نویسم .

آرزو میدانی ، دولت اصلاحات می خواست باب گفتگو بین مردم و دولت را بگشاید دید سخت است رفت سراغ گفتگو بین تمدنها ، دولت مهرورز هم آمد بساط مهرورزی راه بندازد که دید اوووپس ، مهرورزی برای این چس مثقال آدم که فاز نمی دهد ، رفت سراغ مهرورزی جهانی!
انگار این هم جزو اخلاق جمعی ایرانیان است که تا به مبحثی وارد می شوند و کمی جلو میروند و همین که میبینند سخت شد مبحث بزرگتری را مطرح می کنند تا قبلی در آن گم شود!
روزی که بحث را مطرح کردیم ، اول بار آناهیتا بود که دلیل اصلی صورتک را ربط می داد به جامعه ء ایران که به هزار دلیل سنتی ، اعتقادی و حکومتی به ما اجازه نمی دهد خودمان باشیم و بخشی از بازخورد این به روابط خصوصیمان هم سرایت می کند - من کاملا با این موضوع مخالف نیستم اما درستش هم نمی دانم ( که معتقدم روابط درونی آدمها خیلی منتج از جامعه نیست ، برمیگردد به اخلاقیات فردی ) حداقل فهم من در این مبحث خاص متفاوت است که فکر میکنم نگاه کاملا متوجه اش شده ، برای باز شدن بیشتر اول درکم را از دوستی و دوست داشتن و شرایط تداوم یک رابطه ء دوستانه شرح میدهم و بعد فهمم را از فرق صورتکی که در برابر خود و یک رابطه ء دوستانه برچهره میزنیم با نقشی که در اجتماع برعهده می گیریم توضیح میدهم و باز هم کتمان نمیکنم که به ضعف ِ خود در بیان و بسط این موضوع کاملا آگاهم...
سوال :
ملاکتان برای ایجاد رابطه ء دوستانه و دوست داشتن کسی چیست؟
ممکن است در نگاه اول این سوال حس خوشایندی ایجاد نکند و بگویید آدم هیچ وقت نمی گوید می خواهم دوستتان بدارم ، می گوید دوستتان دارم – خب اگر قرار باشد از این زاویه نگاه کنیم من هم با شما کاملا موافقم که یک رابطه ایجاد می شود ، احساس می کنیم کسی را دوست داریم و دوستش می داریم و انگار که همه ء اینها خارج از ما اتفاق افتاده و ما نقشی در آن نداشته ایم...

این میگوید- دوستتان دارم - بر اساس طیف وسیعی از نمودهای جنسی ، طرز رفتار ، علائق مشترک و ...حتی چیزهایی که نمی دانیم چیست بوجود می آید که من اسمشان را می گذارم نمودهای ظاهری!
اما برای پی بردن به نمودهای باطنی که از اخلاق فردی و اعتقادی ما سرچشمه میگیرد باید برگردیدو از خود این سوال را بپرسید که مثلا چه شد فلانی را که زمانی خیلی دوست داشتم دیگر دوست نمی دارم؟
به نظر من این بر میگردد به ناهمخوانی اخلاق و منش فردی در یک رابطه که حتی ممکن است پی بردن به این تفاوت ها مدت زیادی طول بکشد تا در نهایت منتهی به محو شدن یک رابطه ء دوستانه شود...
من آدمی هستم که همیشه در حال دسته بندی و مشخص کردن ملاکهای شخصیم و سنجش آنها با آدمها هستم که هم اشتباهات گذشته را در برقراری رابطه تکرار نکنم و هم تکلیفم معلوم شود که آیا واقعا می توانم و درست است که با فلانی رابطه ء دوستانه ایجاد کنم یا نه !
بعنوان مثال یکی از ملاکهایی خیلی خیلی مهم من برای دوست داشتن کسی این است که در یک گفتگو یا بحث دوستانه به هدف پیروزی وارد نشود و صریح بگویم که به هیچ روی تحمل چنین آدمی را که چنین به حریم دوستی تجاوز میکند را ندارم ، که دوستی و روابط دوستانه را عرصه ء برد و باخت نمی دانم
دوستی عرصه ء همدلی ، شادی با هم بودن ، تعامل هزار چیز دوست داشتنی و غیرقابل تعریف است و کسی که به قصد پیروزی و نشاندن خواست و اراده ء خود وارد یک گفتگو و تعامل دوستانه می شود تعریفش از دوستی با من نمی خواند ، وقتی نمی خواند ایجاد رابطه ء دوستانه غلط است...
حال همین مثال را در نظر بگیرید برای روابط جاری در جامعه
مثلا شما با کارفرمایتان برای اضافه شدن دستمزد وارد بحث می شوید – اصلا شاید واقعا هم حق شما اضافه شدن دستمزد نباشد ، اما به قصد پیروزی وارد این بحث نشدن حماقتی بیش نیست ، که روابط جاری در جامعه تابع قدرت است و قواعد خودش را دارد ، واضح است آدم ساده ای که بلد نیست در این رابطه ء در جستجوی قدرت دم به دم صورتک عوض کند کلاه اش پس معرکه است و خودمانی اش می شود آدم احمقی است ، من هم احمق می دانمش اما از آن بیشتر آدمی را که قدرت تمیز دادن حوضه ء روابط دوستانه را با روابط تابع قدرت جامعه ندارد احمق می دانم ومعتقدم رابطه با احمقها به هر صورتی که باشند آدم را احمق می کند !

خب حالا اگر تا بحال برداشت دیگری از موضوع داشتید لطفا از این به بعد با این دید مطالب بعدی را دنبال کنید و به نوشته های قبل فکر ، هدف من هم از مطرح کردن این بحث در گام اول پی بردن به ضعفهای خودم در اینکه چرا واقعا اکثر مواقع در برابر خودم نقش بازی میکنم و به طور کلی اینکه چرا در برار خودمان صورتک داریم و در بعد دیگر بررسی و فکر کردن به این سوالها که آیا درست است در روابط دوستانه خودمان نباشیم؟
توانایی خودمان بودن را در روابط دوستانه داریم؟ و هزاران سوال دیگر که اگر بحثمان ادامه پیدا کند ، رویشان کار خواهیم کرد!
... در نوشتن وقتی فرا میرسد که نویسنده می داند نوشته اش تمام شده اما امشب چون شب عزیزی است و قرار است کلاهمان را به افتخار کسی برداریم چند خط دیگر پیش روی میکنیم با پوزش قبلی و تشکر از حوصله ء شما:
وقتی می گویم درست نمی دانم در رابطه ء دوستانه کسی به قصد پیروزی در مبحثی وارد گفتگو شود دلیل بر این نیست که واقعا خودم چنینم ، اما – اما من همیشه سعی میکنم و اگر چنین حالتی پیش آمد ، وقتی به اشتباه خود پی بردم حتما برگردم و به دوست فوق الذکر بگویم که حق با او بوده که اگر چنین نکنم باخته ام ...
یکی از این معدود آدمهای دوست داشتنی دنیا که می شود با او بحث نشست و از حرف زدنش لذت برد همانا پدر معنوی مان است که در ایام بسی قدیم چون ازفهمیدن دختران بهشت خسته شده بودند با این دنیای دون نهادند تا با فهمیدن دختران زمینی کمی در تسکین درد و رنج آنها بکوشند و الله الله که ایشان نیکوکارترینند اشک در چشم آدم حلقه میزند از این همه مروت ، امشب که یک سال دیگر به فسیل شدن نزدیک تر می گردند ، دلمان برایش تنگ شده مخصوصا از وقتی که پرنسس نگاه وبلاگش را بسته و دیگر امکان کامنت عاشقانه گذاشتن از من و آلن گرفته شده ، خیال همایونی شان تخت شده و به گوشمان رسیده که سبیلهایشان را زده اند! البته من به عنوان فرزند خلف ایشان این حرکت را کاملا – مــــیـــــــفـــــــهــــــــــــــــــــمم !
آخر شما که نمی دانید ، ما هر وقت با این پدرمعنویمان در باب موضوعی وارد بحث میشدیم بالفور میگفت میفهمم ، دقیقا ، اره ، درک میکنم و خلاصه ما هم کیفور میشدیم که چه عالی بالاخره یک نفر در دنیا پیدا شد ما را بفهمد !
اما چند بار پیش آمد که ما هنوز دهانمان تا نصفه باز نشده بود دیدم گفت میفهمم ، آره دقیقا ، درکت میکنم !
و در این تایید نکته هاست که فقط دون ژوان جماعت میفهمند !
تولدشان انشالله تعالی خیلی مبارک است ، مراتب خانه زادی ما همچنان پابرجاست فقط لطف کنند بنده نوازی کنند در کنار سرپرسی از دختران بی سرپرست بمی گوشه چشمی هم به وبلاگشان داشته باشند که دلمان بسی تنگ شده هرچند این حرکتشان را کاملا میفهمم:*

25 comments | Permalink

جمعه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۶

آیا می توانم نگاه نقاشی شده ام را در آینه ببینم و باور کنم این خطوط واقعا از آن من است ؟

می دانی آیدین ؟

وقتی می گویم نقاب یعنی ظاهری که با باطنی تفاوت دارد ، رفتاری که نمود ذهنیات نیست ، و این برای من دو بخش می شود :
بخشی ، همان نمود ِ بیرونی ِ ناخودآگاه است . چیزی مثل مکانیسم های دفاعی . در اینجا باطنی وجود دارد که تو هرگز درکش نکرده ای . و ظاهر ِ متفاوتی را می سازد که تو احساست تلقی می کنی و رفتاری را که ناشی از آن احساس است . اصل در ناخودآگاه بر ناآگاهی است . شاید اگر خیلی باز یا روشن باشی بتوانی این ناخودآگاه را حدس بزنی یا تصور کنی . مثلا تصور کنی دوست داشتن ِ یکی از اطرافیانت یک مکانیسم دفاعی از نوع reaction formaition * باشد .
این تصور طبعا برای دیگران ساده تر است . دیگران می توانند برای ظاهر ِ تو انواع ناخودآگاه را حدس بزنند که ممکن است یکی از آنها صحیح باشد اما هیچکس هرگز نمی تواند بگوید کدام یک ، و کشف این نقاب در محدوده ی حدس باقی می ماند .
به این نوع نقاب ، به این ژست های ناخودآگاه ِ غیر قابل کشف که فکر می کنم کم هم نیستند نمی توانم بگویم دروغ یا نقاب دروغین . دروغ وقتی معنا دارد که « راست » وجود داشته باشد . در اینجا « راست » ی نیست . احساس تو ، فکر تو ، و رفتار تو حتی اگر ناشی از ناخودآگاهی متضاد باشد صادقانه ترین ِ توست .

دسته دوم برای من نقاب ها و ژست های نیمه خودآگاه و خودآگاهی است که دست کم یکبار به دروغین بودنشان اعتراف کرده ام . یعنی بر « راست » آگاهی دارم و با این آگاهی دروغ می گویم .
چنین نقاب هایی را در برابر دیگران می توان به چهره کشید ، اما دربرابر خود ... ؟ گمان من این است که وقتی راست را دانسته ای نمیتوانی به خودت دروغ بگویی . می خواهم بگویم به عقیده من « دروغ گفتن به خود » عبارتی ناصحیح و ناموجود است که معنای دقیقی ندارد . یکجور کوچه ی علی چپ ِ فلسفی . چطور نقابی که دست کم یکبار به دروغین بودنش پی برده ام می تواند فریبم دهد یا می توانم ادعا کنم که فریبم داده است ؟! حتی در زمانهایی که بر نقابهایی از این دست پافشاری کرده ام و برایم منشا اعمالی شده اند می دانسته ام که دروغند . هرچند انگیزه های قوی تری بوده باشد که پوشانده باشدشان .

مثال عینی اش برای من رشته تحصیلی ام بوده است . هزار یک دلیل دربرابر هزار و یک ادم مختلف و گاهی دربرابر خودم آورده ام که وانمود کنم انتخاب این رشته جبری بوده و اجتناب ناپذیر که درس نخواندنم را توجیه کرده باشم . اما ته ته ته ذهنم واقعیت حضور دارد و لحظاتی هست که اعتراف کرده ام انتخاب این رشته در واقع ناشی از علاقه شخصی ام به این حرفه بوده و تنها و تنها دلیل درس نخواندنم تنبلی و بیعاری ذاتی است .

نه آیدین . دلیل اعمال نادرست من ( نادرست بودن شبیه آسیب رسان بودن مثلا ) دروغ گفتن به خود نیست . من همیشه راست را می دانم اما انگیزه های قوی تری وجود دارد که مانع برتری یافتن راست می شود .

باور نمی کنم که کسی بتواند خودش را با نقابهای خودساخته فریب بدهد .

باور نمی کنم ممکن باشد در آینه نگاه کنم و فریب طرح های خودریخته را بخورم .



* reaction formation کلی و خودمانی بخواهم بگویم وانمود کردن به متضاد است . یعنی مثلا تو به چیزی علاقه داری اما ناخودآگاه وانمود می کنی از آن بیزاری یا به چیزی متضاد آن ابراز علاقه می کنی .

پ.ن ۱ : زّت زیاد ش را نمی نویسم که حواست از نوشته پرت نشود ! (:

پ.ن ۲ : فکرهای درهم تنیده ای دارم درباره این موضوع . نمی توانم همه را با هم روی کاغذ بیاورم و نمی توانم خلاصه کنم . تکه تکه برایت می نویسم . هروقت صلاح دانستی بگذار . صلاح ندانستی نگذار .

15 comments | Permalink

آیا می توانیم آوا سردهیم که : من اینجنینم؟؟!

آیا می توانیم روزی با درون خود خلوت کرده و چهره بدون نقاب خویشتن را ببینیم ؟و یا بتوانیم آوا سر دهیم که : " من اینچنینم ! " ؟ ، و دیگران از ما روی بر نتابند ؟به راستی اگر نقاب از چهره برداریم و با نمایش واقعی خود ، جایگاهی در نظام اجتماعی موجود خواهیم داشت ؟!چون چنین روزی را نمی توان متصور شد ، پس ماسک می زنیم و در پشت آن غرق می شویم و پس از چندی ، خود را نیز فراموش می کنیم
از سر شب دلم گرفته ام ، به خیلی چیزها فکر میکنم ، سایه ها می آیند و می روند
بعد زمزمه میکنم سایه نیستیم ، ما سایه نیستیم و از صدای زمزمه ام تعجب میکنم ، آهنگ خاصی دارد ، کمی گیج می شوم و بعدتر یادم می آید که کجا شنیده ام مثلش را ، ها آنجا که شاملو به اشتباه میگفت مهره نیستیم ، ما مهره نیستیم...
در همین فکرها هستم که یاد نسل فسیل می افتم ، بعد ته ِ ذهنم خجالت میکشم که چرا من به این آدمی که سن پدرم است میگویم نسل فسیل خجالت هم نمیکشم ، ؟
کمی فکر میکنم و میفهمم که نمیدانم چرا اینقدر زیادی راحتم درکنارش!
به این فکر میکنم که چطور است بروم در وبلاگم بنویسم این نسل فسیل از معدود آدمهایی است که همین دفعه ء اول که دیدمش احساس کردم از خودم است ، فوری تی شرتم را در آوردم و در حالی که دست به عرق ِ زیربغلم میکشم میگویم فسیل جون موقع امدن اون زیرسیگار رو هم بیار!
به این ها فکر میکنم که آیا این صحنه اتفاق افتاده واقعا؟ سایه میگوید نمیدانم ، گیج میزنم ، می آیم که اینها را بنویسم فسیل پی ام میدهد که از بابلسر خودش را رسانده تهران که دربحث شرکت کند ، سرم درد میکند و لبخند میزنم اذر میگوید خب یه قرص بخور میگویم ندارم ، ...
لبخند میزنم و شروع میکنم به لذت بردن از نوشته ء نگاه ...
سایه نیستیم ما
نه
سایه نیستیم...

4 comments | Permalink

دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

یک صبح بود ، چهار یا پنج سال قبل ، که فهمیدم ایراد از نگاهم است . از خطوط چشمها و برق مردمکها . نگاهی که هر حسی را می توانست منتقل کند جز تکبر . که وقتی می خواست خودخواه و سخت باشد ، خشمگین و زخم خورده میشد . خطوط معصوم و مهربان . زیادی مهربان ، که خشمش جدی گرفته نمیشد .
از همان روز شروع کردم به خط به خط طرح ریختن سیاهی پشت پلک ها ... تا نقش دلخواه ... تا خطوط انعطاف پذیر امروز که به موقع می توانند بی رحم بمانند .

می توانم بگویم _ جز یک نفرکه می شناسی اش _ هیچکس دیگر ، مرد یا زن ، نیست که پس از آن روز وارد زندگی ام شده باشد و چشم هایم را عریان ، بدون این فریب کوچک ِ موثر دیده باشد .

چه فکر می کنی ؟
آیا می توانم نگاه نقاشی شده ام را در آینه ببینم و باور کنم این خطوط واقعا از آن من است ؟
می توانم کسی که چشم های مرا پیش از این دروغ می شناخته با این نقش فریب دهم ؟
یا ... می توانم لحظه لحظه روزهایم را کنار کسی بگذرانم بی آنکه هرگز چشمهایم را برهنه کرده باشم ؟

دیشب که از نقاب گفتی یاد چشمهایم افتاده بودم و این سوالها که در خطوطشان تنیده بود . امروز روی صندلی های مترو این چند خط را می نویسم به عنوان مقدمه یا چکیده یا هرچه حسابشان کنی تا بعدتر بتوانم حرفهای دیشبمان را روی کاغذ بیاورم .

زت زیاد !
ــ نگاه ــ
---------------------------------------------------
آنا و شراب تلخ هم نوشته اند :
آناهتیا :
شراب تلخ :

23 comments | Permalink

شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

بحث دامنه داری ست آیدین جان . به اندازه تک تک آدمها می شود صورتک دید و علت وجودش را به بحث نشست ... پر نمی خواهم بگویم , شاید وقت دیگر ... اما من امروز جلوی دو نفر بی صورتک بودم . رفتار اولی مهر بود و نمود یار و دومی قهر بود و فرار ... دارم فکر می کنم چند نفر در دنیا من نوعی را بدون صورتک تاب می آورند ؟ حتمن دلیلی دارد که من لخت و بی هیچ حجابی رخ نمودم . تو بگیر خستگی و قال قضیه را بکن ... اما با صورتک یا بدون آن من همانم که بودم . آن پائین , آن پائین پائین من همانم . و تو و او و شما , با همه ی شما هستم , به من و به او , به ما چقدر مجال بی صورتک بودن می دهید ؟ همان که هستیم نه آنکه می خواهیم یا می خواهید باشیم ؟ و عکس العمل شما چه خواهد بود ؟
از ماجرای امشب یک چیز دستگیرم شد و شاید بی ربط ... هر آدمی , دوست یا آشنا , ارزشی دارد که خود تعین می کند . بعضی ها به دو قران هم نمی ارزند و بعضی ها را با تمام ثروت افسانه ای بیل گیتس هم نمی توان تاق زد که اگر زدی دنیا را مفت باخته ای ...
ادامه دارد ...
آذر

13 comments | Permalink

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

آنچه در زندگی تحمل ناپذیر است بودن نیست ، خود بودن است

نقش لبخند بر صورت من است و او حرف می زند
احساس میکنم زانو هایش خم شده و کم مانده به سینه خیز بیفتد ، انگار مشق نظام تمرین میکند!
صورتک خیالی ام در خیالم حرف میزند:
خب رفیف ، اون صورتک رو بردار از چهره ات ، من که می شناسمت...
اصلا هم بهت نمیاد ...برش دار ، برش دار...
صورتک خیالیم جای او هم جواب می دهد ! ( این عمل خاص ِ صورتک های خیالی است)

می ترسم ...
می ترسم بدون این صورتک آنقدر سبک شم که مثه یه باد بادک به پرواز در آم ، اونوقت کی میدونه سر نخ دست ِ کی می افته ؟!
....
انگار حرف هایمان تمام شده ، صورتک دو آدم خندان و راضی از دیدار را به صورت می زنیم و با تاکید به دیدار مجدد از هم جدا می شویم – دیگر همدیگر را نخواهیم دید ، میدانم-

سلام ، به صورتک خیالی خوش آمدید...
می نویسم صورتک ِ خیالی و آه از نهادم بر می آید که اینجا قرار بود صورتک ِ خیالی ام باشد ، جایی فارق از صورتکهای دروغین ِ ناشی از جبر جامعه یا ترس های گوناگون...اما نشد ، چرایش را هم من نمی دانم!
آقای صورتک ِ خیالی خیلی وقتها یادداشتهایی می نویسد که دوستشان دارد ، اما خیلی کم پیش می آید که اینجا پابلیششان کند ، اگر هم بکند ادیتشان میکند ، ادیت که شدند دیگر دوستشان ندارد...
آقای صورتک ِ خیالی به موضوع صورتکی که آدمها در برخورد با او بر چهره دارند حساس است و دوستانش را بر این اساس انتخاب میکند ...

آدمهایی که در برخورد با او ( حوزه ء روابط خصوصی ) صورتک ِ دروغین برچهره می زنند ،
آدمهایی که یا صورتک ندارند یا در مورد همه چیزهایی که دوست ندارند کسی بداند سکوت اختیار می کنند ، آقای صورتک خیالی از دسته ء دوم است . تحمل دسته ء اول را برای دوستی ندارد اما اگر کسی را پیدا کرد که در دسته ء دوم قرار دارد ، فارق از اینکه دوستش دارند یا نه – به هر دری می زند که با هم دوست شوند!
می دانم که می دانید همه ما من های مختلفی داریم
من خشمگین ، من غمگین ، من بی تفاوت ، من کمک دهنده ...
خوب بدیهی است که همه ء اینها خود ما هستیم اما نقش ِ ما یا صورتکی که انتخاب می کنیم همیشه خود ِ ما نیست و باز روشن است که ما ملزم به رعایت صورتکی در جامعه در برخورد با آدمها هستیم که نمی پذیریم یا دوست نداریم اما برداشتن این صورتک امکان پذیر نیست که دنیا می گوید :
- تو مال ِ من هم هستی –
بحث ِ من در حوزه ء روابط کاملا شخصی و دوستانه است.
آیا در زمره ء کسانی قرار دارید که حداقل یک نفر که در مقابلش کاملا خودتان باشید؟
اگر بله ، تا بحال مقایسه کرده اید که این رابطه چقدر برایتان آرمش بخش است؟ اصلا به چنین رابطه ای اعتقاد دارید و می پسندیدش؟
تحمل کسانی را که در حوزه ء روابط خصوصی هم خودشان نیستند را دارید؟ آنها را به حلقه ء دوستیتان راه می دهید؟
عشق چطور؟
آیا این تعریف از عشق را قبول دارید : کسی که در برابر هیچ حجابی نداریم؟
و....


گفتم رفیقی کن با من که منت خویش
گفتا بنشناسم من خویش ز بیگانه
...

برداشت اول :
- ما هرگز فهمیده نمی شویم – از اینجاست اقتدار ما ....( نیچه )
از اینجاست اقتدار ما؟

نمای نزدیک :

سیگاری روشن میکنی و می ایستی جلوی آینه
خودت را نمی شناسی...من کی ام؟
این آدمی که اینجا واستاده کدوم آیدینه؟


برداشت دوم:

وسواس انسان به تصویر خود ، ناپختگی محتوم انسان است و خود ما صرفا یک توهم غیرقابل درک و توضیح ناپذیر است ، همانا تصویر ما است در چشم دیگران...(کوندرا)


نمای نزدیک :

پکی به سیگارت می زنی...
من خودم ، خودم را نمی شناسم...
دیگران مرا می شناسند؟
تصویرم در نظر دیگران برایم مهم است؟....چرا؟


برداشت سوم :

هر شخصی خوش ندارد زندگی اش با تفسیری متفاوت از تفسیر ِ خودش بازگو شود...


نمای نزدیک :
دود را بیرون می دهی...
من شکست میخورم ، چون تفسیرم از زندگی درست نیست ، من ناشادم چون به خودم دروغ می گویم ...

سیگار را خاموش میکنی و روزمرگی روزانه شروع می شود.

کات!


پ ن :
نوشته ء بالا فقط مقدمه ای بود برای این بحث که توسط من ، آذر بانو و پرنسس نگاه در همین وبلاگ و آناهیتا ، سینا ، نسل فسیل و شراب تلخ در وبلاگهای خودشان ادامه پیدا خواهد کرد.
پیشاپیش از دوستان ِ عزیزم متشکرم برای قبول ِ پیوستن به این بحث و در مطالب بعدی به تفصیل از دلیل انتخابشان خواهم گفت...

5 comments | Permalink

دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶

دیگر سن خاصی را نشان نمی داد


صورتش باریک و صدایش نازک بود. در بیست و پنج سالگی اغلب گمان می کردند چهل ساله است ، به پنچاه سالگی که رسید دیگر سن خاصی را نشان نمی داد...

فلوبر/ ساده دل

9 comments | Permalink

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

آقای فریدمان کوچک

هیچ کس حواسش به آقای فریدمان کوچک نبود ، برای همین هیچ کس نمی دید که چشمهای درشت او یکبند خیره به خانوم رینلینگن است . کمی دولا نشسته بود و او را نگاه می کرد در چشمش نه شوقی دیده می شد و نه دردی ولی چیزی خسته کننده و طاقت فرسا در آن به چشم می خورد :
بار سنگین عشقی عقیم و خارج از ارده...
آقای فریدمان کوچک/ توماس مان

9 comments | Permalink

شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶

مست از باده ای که ننوشیده ، که هرگز نخواهد نوشید



مرا مثل کتابهایی که خوانده ام دوست بدار...

13 comments | Permalink

جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

جمعه

هی به نظر تو بهشت هم جمعه داره؟

هوم؟!
شاید ، شاید بهشت همش یه جمعه ء دراز باشه و بس…

7 comments | Permalink

چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

قبری که بهش میخندی از ان ما …

آدم ، آدم است دیگر! بعضی وقتها میزند به سرش ، دلش می خواهد گوشی را بردارد و زنگ بزند به یک دوست قدیمی و خیلی جدی بپرسد:

آیا سنگ گوری برای دوستی مرده شان سفارش بدهد؟

صحنه را مرور میکنم :

دوست مورد اشاره اول نمی داند چه بگوید ، مکث میکند و میپرسد چرا؟
در حالی که سعی میکنم خونسرد باشم توضیح میدهم ، که این مثل ِ قدیمی که می گوید مرده های بدون قبر آرامش ندارند مثل خوره افتاده به جانم و ..
دوست مورد نظر فی البداهه مزه پرانی میکند و می گوید:
آنوقت باید این اجساد بودائی که می سوزانندشان و خاکسترشان را ول میدهند در رودخانه تا ابدالدهر رنگ آسایش را نبینند...
بعد دو نفری شروع میکنیم به فحش دادن به هرچه ضرب المثل ایرانی است و من پای این یکی راهم وسط میکشم که می گوید : احترام امام زاده به متولی شه و اضافه میکنم شاشیدم به امام زاده ای که احترامش با متولی ش باشه! و می خندیم و بدون اینکه خودمان بدانیم چه می خواهیم ، مدام از این شاخه به آن شاخه می پریم و بعد از دو ساعتی بحث آتشین ، خسته که می شویم یکی مان می گوید : خدا می داند این بحث اصلا سر چیست! از بحث آسایش قبر شروع کردیم و حالا داریم درباره مضرات سیگار و لزوم ترکش در سال جدید حرف میزنیم!


هومم ، گفتم سال جدید و یادم آمد که سال نو شده و من هنوز چیزی ننوشته ام! راستش آنقدر این تعطیلات زود گذشت و آنقدر سرم شلوغ بود که کلی کار تلنبار شده ام هم به کارهای در انبار مانده ء قبلی اضافه شده!

اوضاع مام میهن هم که دل و دماغ برای آدم نمی گذارد ، برداشته اند ملوان های انگلیسی را گروگان گرفته اند و امروز آزادشان کنند که چه؟! حالا خوب شد آن دخترک را تنها تنها و زودتر آزاد نکردند که آن وقت تا دنیا دنیا ست انگ زن ذلیلی بر پیشانی دولت مهرورزمان می ماند!

دیگر اینکه چند روزپیش یکی خفتمان کرد و به زور برد به تماشای فیلم اخراجی ها و هرچه ما این وسط لابه و زاری می کردیم که نمی خواهم پول بیلط بدهم که فیلم پرفروش تر بشود به خرجش نرفت که نرفت!

بعد از دیدن هم یک علامت سوال بزرگ جلوی چشممان ظاهر شده و هر چه تفلا میکنم کنار نمی رود که چرا این همه اینجا و آنجا در مورد این فیلم نوشته بودند حتی یک اشاره هم ندیدم به این همه قلب واقعیت؟

انگار همه یادشان رفته تا همین چند سال پیش ژاندارمها در خیابان جلوی هر پسری را میگرفتند و مدارک سربازی می خواستند؟
راه به راه این دیالوگ در فیلم تکرار می شود که برگردید، شما برای چه آمده اید به جبهه!

انگار همهء اینهایی که رفتند و برنگشتند به میل و اشتیاق خودشان رفته بودند!
پووف ، مام میهن!
به نظر شما وقتی گلوله ای درست وسط خیک آدم میخورد مام وطن که این همه حرفش را می زنند پیدایش می شود تا بگوید حالا چه خاکی باید به سر ریخت؟!

این نوشته طنز مرگ در راه کشوربه من خیلی چسبیده و وقتی خواندمش یاد مقاله ای تند و تیز و مشهور افتادم از ادوارد مورگان فورستر به اسم باور من ، در جایی از این مقاله می گوید :
اگر ناچار باشم میان خیانت به کشورم و خیانت به دوستم یکی را برگزینم ، امیدوارم دل آنرا داشته باشم که خیانت به کشورم را برگزینم!


پسانوشت!

...اكثريت انسانها بعد از سي سالگي جاه طلبي شخصي را فرو ميگذارند- در حقيقت در بسياري از موارد ، حس فرديت را از دست مي دهند و در اصل براي ديگران زندگي ميكنند يا زير كار طاقت فرسا از ميان مي روند . اما كمينه اي از مردمان پر قريحه اي با عزم راسخ هم وجود دارند كه اراده كرده اند تنها براي خويشتن زندگي كنند ، و نويسندگان به اين طبقه وابسته اند(1984)

آقای جامی به مطلب قبلی ام
لینک داده بود ، کلی ذوق مرگ شدیم این عیدی به جان خودمان ، مرسی!


aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006