شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۳

دردهای من

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چگامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند تا زنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
د ر د مـــــــــــــــــــــکـــــند.
من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه ساده سرودنم

درد میکند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
قیصرامین پور

0 comments | Permalink

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۳

فرشتگان نگاهبانم از فرط خستگی به خواب رفته اند...

هر کاری بهتر از نشستن در قفس است ،
هر کاری ، میدانی؟!
گدایی در خیابانها ، از صبح تا شام جان کندن برای هیچ و پوچ ،
پیدا کردن چیزی برای خوردن و زنده ماندن از میان زباله ها ، فقط و فقط مهم این است که در بستر بمیری ، در جایی که دوست داری ، مرگی با آرامش ، در هر جایی جز در قفس!

فقط و فقط این احساس را نکنی که مثل حیوان در دام افتاده ای ، آدمها حیوان نیستند ، هیچ چیزی بدتر از آن نیست که مثل حیوان بمیری و آن بیچاره ها ، خب آقایان میدانید که ...آن بیچاره ها مثل گوسفند مردند.!

از مرگ میترسی؟
نه ، از مرگ نه ، از حس مرگ ،از این حس لعنتی مثل یک حیوان مردن...
باورتان نمیشود ، اما من هرگز از مرگ نترسیده ام ، بلکه فقط از اینکه مثل حیوان بمیرم میترسم ، این ترسی امروزی است ، دنیا جای وحشتناکی است ، آقایان!

این عکس را سالها پیش دیدم، ولی درست آن لحظه که زیر باران در آتش میسوختم جلوی چشمم زنده شد ، عکسی بود که یک عضواس اس در آن موقع انداخته بود...

عکس چند زن سالخورده برهنه و چند زن میانسال چاق و برهنه را نشان می داد که به طرف چال کثیفی میدویدند ، چند تایشان نشسته بودند ، وا داده بودند ، برهنه ، بی شرم در برابر دوربین . شکمهایشان روی مثلث پشم انسانی آنها افتاده بود و سینه هایشان آویزان بود ، عریان ، اما مطلقا نه شهوت انگیز و تحریک کننده ، بنا به دستور عریان شده بودند، بچه های برهنه هم به همان اندازه – به گونه ای ابلهانه و بی معنا – لخت بودند، تن سفید و رنگ باخته زنها به دلیل سن و سال و ورزش نکردن باد کرده بود ، آنها آن روز و روزگاری که لباس تنشان بود مادرهای یهودی با ارج و قربی بودند ، با موهای آراسته و گوشواره برگوشهای چروکیده شان ، بله ، هیچ چیز بدتر از مثل حیوان مردن نیست.

اما من هرگز از مرگ نترسیده ام ، بلکه فقط از اینکه مثل حیوان بمیرم میترسم ، این ترسی امروزی است ، دنیا جای وحشتناکی است ، آقایان!

دیگر جزئی از روزمرگی شده است ولی برای من درست همان لحظه زنده شد که زیر باران اتهام وجود داشتن ، تیربارانم میکردند ...
تصویر مسخ شده چند زن درحال زجه و ناله ، میدانی ! درست مثل گوسفند در میان خاک و خلهای غزه میدویدند ، صدای غرش هلیکوپترها و سربازهایی با روحی منجمد که فقط و فقط شلیک را بلد بودند ، درست مثل یک مشت گوسفند! از این سو به آن سو ، از آن سو به این سو ...گفتم که سالهاست که دیگر جزوی از روزمرگی شده اند ، الگوی از واقعیت که واقعی تر از خود واقعیت شده است...

اما من هرگز از مرگ نترسیده ام ، بلکه فقط از اینکه مثل حیوان بمیرم میترسم ، این ترسی امروزی است ، دنیا جای وحشتناکی است ، آقایان!

گوانتانامو ، غزه ، آشویتس ، ابوغریب ، حکم 16 بار اعدام ، چه فرقی میکنند با هم مگر؟

میدانید آدمها!! مهمل میگویم ، خودم میدانم ، آخر خسته شده ام از بس به این منیتور لعنتی زل زده ام ،چقدر دلم میخواهد خانه را ، هنوز هم رویای خانه را در سر میپرورانم ، ولی میدانید که همیشه چه چیزی از آن رویا بیرونم می آورد؟ آن قفس ، همان قفس لعنتی ، همان حس بسته شدن در قفس ، همان احساس وحشتناک و غیر انسانی ، چون آدمها را برای قفس نیافریده اند...


دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمیخوار است
ولی آندم که زاندوهان روان زندگی تار است
ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرورفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است..

و من....
چقدر دلم برای یک مرگ آرام و بی دغدقه در یک روز بهاری پیر شده است ...

0 comments | Permalink

دوشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۳

ما بايد تا آخرين روز زندگی مان تازه بمانيم ،به خدا قسم که اين حق ماست

بانوی اول یک ساله شد....

چقدر زود گذشت ، یا دیر!
نمیدانم بانوی اول...
ولی گذشت و من وقتی به همه این روزها نگاه میکنم ، حس میکنم که چقدر بزرگ شده ام ، همین شاید تنها حسی است که دارم ، میدانم که میدانی ، اینجا من به صدایی که طول سکوت را در مینوردید و عمق ظلمت را طی میکرد فریاد میزدم که هان ! این منم جانوری که میکوشد با صدای بی کوک خویش با من از فقدان من حکایت کند ، به رنگ مهر و چاشنی لبخند و به نظاره شما...

میدانی ، بعضی وقتها فکر میکنم اینجا با همه احساسات و دلتنگیهایم دیگر پیر شده ام ، بس که خندیدن با بعضی ها سخت است ، اگر مانده ام ، اگر هنوزهستم ، به یمن بودن نازنینانی چون توست که همیشه مهمان نواز خوبی برای غمها بودی ، میدانی بعضی چیزها را هیچ وقت نخواهم گفت ، سعیم براین است که بگویم هیچ پیشامدی نبوده ، تمام شد و رفت همین! و آنقدر به خودم این را خواهم گفت تا باورم شود! که یاد گرفته ام از تو ، سربه زیر وسخت بودن را...

در تمام این مدت مدید با لبخند از کنار شوخی های گاه از حد برون رفته من گذشتی ، که دوستی را برای دوستی میخاستی و لبخند را برای زندگی ، خیلی اتفاقات خواسته و ناخواسته افتاد ، بعضی وقتها چیزی گفتی که شاید ازسرجهل رنجیدم ، ولی ولی ، ولی وقتی کلاه خود را قاضی کردم دیدم که چون همیشه حق با تو بوده و بس ....و من تا بحال دوستی نداشته ام که حتی یکبار هم نشود که حقیقت را زیر پا بگذارد چون تو ، دوستت دارم قدر توانم ، نه به اندازه سلامت روحت و سکوت پرحرفت که کار من نیست، قدر توانم دوستت دارم و این توان هم که میدانی بی انتهاست (;

گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو
تا بدان جا برمت که می خواهی
زورقی توانا
به تحمل باری که بر دوش داری
زورقی که هيچگاه واژگون نشود
به هر اندازه که نا آرام باشی
يا متلاطم باشد
دريايی که در آن می رانی .


تا حالا شده حس کنی بودن کسی چقدر برات مهمه؟! اینکه فقط باشه ، همین که حس کنی هست برات کافی باشه؟! بانوی اول برا همین که هستی ، آرام و بی صدا ، همین که هستی بی نهایت ازت ممنونم و بدون چه اینجا چه هر جایی دیگه این آیدین ِ فسقلی همیشه به یادته و هر سال 5 ابان که میشه قلب مرده اش به احترام تو تالاپ تولوپ میکنه ....تولدت مبارک بانوی اول ما...

پی نوشت : پستهای تولد رو با بانوی اول شروع کردیم ، با بانوی اول هم تموم شد دیگه، همین!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من ، ام الاشرار ، محورشرارت و بانوی اول

رفاقتها دیگه بو جوراب میده ، باس بنده کفشها رو محکم بست ، این چیزی بود که تو چهار دیواری زندون دل باخط خوش نوشته بودم و هر رو بعد دواخوری میزاشتم تو ضبط و نئشگی رو باش کامل میکردم ، این مدت گذشت ولی خوب سخ گذشت، درد نارو خوردن و آمار دادن از یه طرف ، درد بی جنسی از طرف دیگه ، اونم باس کی ، باس منی که فقط و فقط سرحلب مصرف میکردم و از مادر فولاد زره و نیم رخ گوز فیثاغورث گرفته تا جک جواد و رعنا پرنده سر منقل ما پاتوق بد بیاریاشون بود ، باز دم مآری قیژ مرامش رو سگ هم نداره ! ، هوای ما رو داشت و به هر مصیبتی بود یه انچوچکی میفرستاد تو ، تا اینکه بالاخره شیپش تونست فی رو دربیاره و حبس ما رو بخره ، کلی براش تیریپ اشک شدم ، کلی جنس این ور اون ور کرده بود تا پول رو جور کنه ، جوهری به مولا ، بعد ازآزادی هم کلی زارت غمسون شده بود که باس چی خودت ناراحت پول میکنی ، سگ خور که :
گــر روزگــار به حــال مـــا نـــگـــردد/کاری ‌کنم که ۲قــلـو حامــله گـــردد
درسته شانــس مـــارو دو دره کـرده/اما پیـش حاجیـت باز بــر مــی‌گــرده

آره خلاصه و اینا همون شب باماری جوآنا و شپش کینگ رفتیم دوا خوری و بخوری و بعد سیگاری یه سفید سنگین زدیم ،بره اونجا که غم نباشه، و باسه شام رفتیم پیش شمسی ، دختره چش سفید بدجور خوشگل شده بود و مثه همون قدیما چادرش رو از بالا محکم از پایین ول گرفته بود ، از خدا پنهون نیس بد این همه زندون بودن بدجور هوس سکس زاقارت کرده بودم ولی خب ، بالفور یاد جیمز دس بلند شوور اول شمسی افتادم که شمسی رو سپرده بود به من ، به چش خاهری پیشونیش رو بوس کردم و یالله گویان رفتیم سر میز، قربون شمسی برم یه آبگوشت چیلم درس کرده بود که بیا و ببین ، همه خستگی زندون از دلم رفت بیرون به فاطمه زهرا..
بعد شام و سرمنقل تل ، مخا که کامل بیریف شد ، گفتم رفقا من یه چند تا کارجزمی دارم که خوشو دارم راس و ریس شه ، یکی این محورشرارت ِ که باس ره ده ده شه و یکی دیگه هم این تولد بانوی اول که بدرقم میخامش ، دلا پریشون شد و چشها جیحون ، اما بچه میدون اخلاق امی رو ، کسی خایه بحث محث با ما رو چی ، نداره ...
فقط ماری جوآنا مدلات تفکر به خودش گرفت که بانوی اول کیه؟! ...طفلک دلم براش سوخ این مدت که من نبودم بس سوخته کشیده بود مخش بالکل تعطیل شده بود ، یادش انداختم اون جونیامون رو که حتی یه سی جی هم نداشتیم و تهرون همین بانوی اول بود که جلوش رو میگرفتیم و میگفتیم از شهرستون آمدیم و الان جفت بابامون رفت زیر تریلی و اینم که حساس فوری ده تومن میداد و ما خرج سیگاریمون در میومد ، اینو که گفتم ماری تازه تیرچراغ برق فلسفه اش روشن شد و گلوش گیر کرد...
خلاصه نشستیم و ازجونیا گفتیم من از بی پولی و از بی جنس موندنام از سکس ملو ها و سکس زاقارتهاش و داف ها و چلیک ها ، از کره کردنا و کره خوریهاو آخر سر کلی عرق خوردیم به سلامتی شورهای شمسی
ولی همه اینا رو که میگفتیم یه دلمون پیش خودمون بود ، یه دلمون پیش بانوی اول که من بالشخصه همیشه خر ادبشم ، بانوی اول جونممون تموم بچه ها بعد سالها فقط و فقط باس خاطر روی گل تو جمع شدن کنار هم دیگه والله روم نمیشه بیشتر از این مخ بکوبم، بس که با این کله گرم حرف زدم دیگه میکروفوون رو میدم دست بچه ها تا خودشون عرض ارادت کنن برات ، فقط و فقط اینو بدون محور هرچند بسته شد ، ولی تو این روز مبارک بسته شد ، و تیزی برو بچز محوری هرجا که باشی همیشه پشت و پناته تو فقط لب تر کن ، چــــی لب تر کن..:

:ماری جوآنا
غَمِتِه نِبينُم قِناري

لب جوی نشسته بودم داشتیم ناس می نداختم بالا.حالیم نبود که الان تو عالم ِ خماریم یا نعشگی ولی هرجا که بودم با این داد ام الاشرار
ازش پرتمون کردن بیرون. بابا تو که حبس بودی! آره بودم ولی یه کار واجب بود جیم زدم! چه کار واجبی!؟ می خوام در محورشرارت رو تخته کنم! ...گفتم چرا :(!؟
تاریخ مصرفش داره سر میاد. می خوام روز تولد بانوی اول تخته اش کنم تا هر سال این روز به خاطر اونم که شده یاد ما باشند.
گفتم خیالی نیست. محور باشه یا نه منو تو واسه همیشه رفیق فابریک همیم. بودن یا نبودن محور مهم نیست. مهم اینه که خلاف باشه. تا وقتی من و تو هستیم خلاف هم هست. بقیه هم به تخمم!
آبجی بانوی اول, مو که سواد مواد درست مرست ندرم که بیبینم و بفهمم اول یعنی چند ولی مگن خیلی کارت درسته,مو که نمگم این ام الاشرار مگه,خلاصه خودتو و تولدته عشقه...هوش باشی

:شمسی ابرو
بانوی اول فیمیینییسم

الاشرار جونم برا اولین بار تو عمر با برکتش! ازم خواس که مطلب واسه بانوی اولش بینویسیم. خب مام نه نگفتیم. هر چی باشه اون زمونی که خواسیم اون دم ودسگاه فیمینیسی رو را بندازیم همین بانوی اول بود که پیشقدم شد. هــــــــــــــــــی چه خاطراتی داشتیم باهم! یادت میا بانو جون؟ میدون تجریش! قربونت برم الهی هی همینجوری رشد کنی و تولد بگیری! نمیتونم ا این لوس بازی و هپی برد دی و این حرفا هم که دیگه براهه! خلاصه خبرت میکونم باسه این فیمینیس بازیه. دمبال مجوزشیم فعلنا!... بوس!

بانوی ما بانوی ما ، بانوی شعر قصه ها تنها تویی تنها تویی همزاد سایه خدا

یه چند وقتی بود که همه یه گوشه فر داده بودن.من یکی که چسبونده بودم بالا بقل بصل النخاع
تیلیفون زنگ زد زرد کردم ،هیشکی شماره منو نداشت ، گوشیو برداشتم امی بود.باباش در اومده
بود تا شماره رو گرفته بود.اخه هنوز خطشون پالس بود.دللللل دلللل دلللل دلللل
گفت میخواد برای بانوی اول تولد بگیره.مام که فقط زاده شدیم برا خیر.
خلاصه ماجرا از این قراره که:
وقتی به دنیا اومدی بند هشت بودم.واسه یه خلاف جزمی اب یخ میخوردم.
هر کی از را میرسید لب غنچه میکرد که تبریک بگه.شوور شمسیم بود.
اومد نشست ور دل ما گفت دم شما گرم حالا ما غریبه شدیم.دیگه باید از دهن اینو اون بشنفیم.
منم گفتم دم شما دمپایی.شما ته پیازی یا سر پیاز؟
پوس خندی زد درست مث خر که تیتاپ بخوره.
چقز گشتیم تا برات اسم پیدا کردیم.البت گیر که نیاوردیم شبونه منو عمو امی از روی یه پیکان
سلامت بلندش کردیم.چقزم بت میاد .
صدو بیست سال زنده باشی خوش باشی
شپش کینگم فراموش نکنی
.

خب دیگه بسه وب لات بودن هم تموم شد گیلاس آخر محور رو میزنیم به :
سلامتی بانوی اول که همیشه برامون بانوی اول بمونه
سلامتی اینکه منقل هیچ رفاقتی سرد نشه..
به سلامتی اینکه...
مخلص کلوم بانوی اول جونمون:

...میخایمت با 17 نوع آلودگی با یه کوچه بن بست با تموم گربه هاش

0 comments | Permalink

شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۳

My country right or wrong

....
خب اینجا وطن توست ، سرزمین زیبایی ! که در آن زائیده شده ای ، سرزمینی که بدون آن هیچ بودی ....
تو باید از این سرزمین ممنون باشی!
فهمیدی؟!
آه ، بـله!
تا روز مرگم از آن ممنونم!
ولی نمیدانم که آیا این کافی است یا نه ! چون در روزنامه نوشته بود که آدم باید پس از مرگش هم ممنون باشد!

0 comments | Permalink

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۳

One Hundred years of solitude

پای اورسولا را گرفت و دیگری پشت گردنش را ، (آمارانتا اورسولا ) گفت : طفلکی مامان بزرگ از پیری مرد!..اورسولا وحشت کرد و گفت :من زنده ام!
آمارنتا اورسولا به زور جلوی خنده اش را گرفت و گفت : میبینی ، حتی نفس هم نمیکشد ...
اورسولا فریاد زد : من دارم صحبت میکنم!
آئورلیانو گفت: حتی حرف هم نمیتواند بزند ، مثل یک سنجاقک کوچلو مرد!
آنوقت اورسولا تسلیم واقعیت شد و آهسته پیش خود گفت :

خدایا پس مردن این است



0 comments | Permalink

پنجشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۳

معامله

معامله میکنیم ...
بهایش را نقد می پردازم
تو مال ِ من !
باقی به انتخاب خودت ، هر چه میخواهی بردار!!


در جایی که خود قربانی بی انصافی هستیم ، بی انصاف بودن مایه تسکین است! هست؟

0 comments | Permalink

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۳

مترسک

هنگامي كه مرگ بيايد ما ديگر نيستيم و تا آن هنگام كه ما هستيم ، مرگ نيست، پس چرا ترس از مرگ؟!
“اپيكور"

باغ پوشيده بود از علفهاي هرز
و شاخه هاي كج و درهم پيچيده
و در ميان اين هرزگي و تاريكي
تنها رقص مرگ بار علفها بود و عربده مستانه كرمها...
باغباني آمد
شاخه ها را هرس كرد
علفها را كشيد
و بساط عيش انگلها را برچيد...
اورا منع كردند
نشنيد

خواستند تنها مترسك باشد...
اما او مي خواست زنده باشد...
تهديدش كردند...
حتي به مرگ...
و او باز هم از زندگي مي گفت...
او در ميان دستان مرگ دنبال زندگي مي گشت...
شگفت زده ماندند ...
دست و پايش را بستند
و در چاهي كه در ته باغ بود رهايش كردند
در حالي كه هرلحظه در عمق تاريكي فروتر مي رفت فرياد زد:

"
تنها تا وقتي مفيدم ، زنده ام
!...
لحظه اي بعد
ديگر نه صدايي و نه باغباني...
باغ پر بود از درختاني كه در ميان رقص مرگ بار علفها و عربده مستانه كرمها
خواب باغباني را مي ديدند كه نمي خواست مترسك باشد....

اگر از گذشته درس مي گرفتيم آينده مال ما بود بدون شك....به جرم تلخ بودن ، حقيقت بودن گذشته را باور نمي كنيم حتي آنزمان كه بارها در آينده تكرار شود....

0 comments | Permalink

سه‌شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۳

گویی گریزی نیست

گريزی
گويی نيست
ازاين آب های کم عمق گل آلود
ازاين
باغچه های محقر محدود
از اين
کوچه های بن بست

فکرهای دوداندود

اين ماهيان حقير تنگ بلور
که هی دور می زنند
و به اندازه ی وزن پيکرشان هر روز
می خورند و
مدفوع می پراکنند
و حتا
بوی دريا هم
مشام کوچکشان را
می آزارد....


(شيرين رضويان)

-----------------------------------------------------------------------
پی نوشت : چرا فک میکنم هیچکس اندازه من خسته نیست؟!
ته نوشت: اینجا هر روز دیگه به روز میشه ، تا یادم نرود که زنده ام ، همین!!

0 comments | Permalink

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۳

نگاه ترجمان دل است و گواه دوستی و عشق

مرا به خلوت چشمانی فرا خواندی
که ازدحام زائرانش
سکوت خلوت شبهای عاشقان را در هم شکسته بود

سالها پیش در چنین روز فرخنده ای موجودی پا به عرصه گیتی نهاد و به کله کشک در امور آن همت
گمارد ، که وی را نگاه نام نهادند . در همان لحظه تولد سروشی از عالم غیب بیامد و به مادرش گفت : " زود باشد که فرزندت آتش در سوختگان بلاگستان زند . "
از همان ایام شباب شیوه شهرآشوبی و دلبری پیشه کرد و در راه مدرسه دل از پیر و جوان می ربود و در زنگ تفریح با رفیق گرمابه و گلستان خویش ،
غریبه ، با دلهای عشاق خود یه قل دو قل بازی میکرد . چنانکه شیخ
اجل سعدی شیرازی در این باب
فرمود :
معلمت همه شوخی و دلبری آموخـــت / جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخـت
من آدمی به چنین شکل و خوی و روش/ ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت

چون از قیل و قال مدرسه فارغ گشت
همانند پزشک بلاگستان به فراگیری علم طبابت همت گماشت تا جمعی را گریان و نالان و غزل خوان ، مصداق این بیت سازد :
به بالینم حبیبی یا طبیبی
از این هردو یکی بودی چه بودی

و چون عرصه شهر و دیار را برای دلبری و شهرآشوبی خود کوچک دید ، قدم به دنیای اینترنت نهاد و لایت وبلاگستان را جولانگاه خویش کرد و جمعی را ندیده و نشناخته ، واله و شیدا و مفتون ساخت
شاهدان گر دلبری زین سان کنند/ زاهدان را رخنه در ایمان کنند

و بدینسان آتشی در شهر بیفکند که عارف و عامی را بسوخت . جمعی از عشق وی سر به سیستان نهادند و گروهی به ارمنستان ، عده ای راهی ترکستان شدند و معدودی آواره فرنگستان و سرانجام از
فتنه وی نسلی سوخته برجای ماند .

و ما که در عرصه وبلاگستان برای خود کراماتی داشتیم و صاحب ید بیضا بودیم و پس از سالها مراقبت و ریاضت به مرتبت دون ژوانی نائل گشته بودیم نیز در این سودا دل و دستار باخته ، سر در کوی یار نهادیم
و به زبان حال میگفتیم :
سجاده نشین با وقاری بودم/ بازیچه کودکان کویم کردی

اما از آنجا که گفته اند : " قدر زر ، زرگر شناسد ، قدر گوهر ، گوهری " این موجود یگانه را با ما سر آشتی افتاد و از میان خیل عشاق ، نگاه ِ نگاه بر صورتک بی مقدار ما افتاد و ما را از فرش برگرفت و بر
عرش نشاند ..:
مژده بده مژده بده
یار پسندید مرا سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا


و بدینسان ما را بخت یار و وقت خوش بود تا اینکه سر و کله این پسرک جلف سبک مغر ، سینا پیدا شد و آب سرد در آش گرم ما ریخت و آنقدر کامنتهای عاشقانه و سوزناک نوشت که خاطر ما را مکدر کرد و
سرانجام مجبور شدیم به وی بگوئیم :
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست/ عرض خود میبری و زحمت ما میباشی

اما نفس گرم ما در آهن سرد باطن مردک اثر نکرد و به اعمال شنیع خود ادامه داد . و ما پریشان خاطر و شوریده سر با خود می گفتیم :
ندانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون /دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

ولی چون برای خود ادعای روشنفکری داشتیم و دم از آزادی و تساحل و تسامح و گفتگوی تمدنها میزدیم و در ظاهر به جنگهای خروس وار دیگران می خندیدیم و آنها را در ردیف جانوران فیلمهای راز بقا
می شمردیم ، ناچار در مقابل اینهمه گستاخی سینا این جانور انسان نما ، روشنفکرانه لبخند میزدیم و
در دل حسرت روزگاری را داشتیم که در آن ، مردان به سادگی و تنها با یک چاقوی ضامن دار دسته
صدفی ساخت زنجان ، مشکلاتی اینچنین را به صورت منطقی رفع و رجوع میکردند .
اما اکنون که به
سلامتی دوران تساحل و تسامح به سر آمده و باب گفتگوی تمدنها بسته شده و از قرتی بازی گفتمان
و این مزخرفات خبری نیست و دفاع از ارزشها نقل هر مجلس است و به یمن و مبارکی چنین روز
فرخنده ای ، تصمیم داریم که این قضیه را به صورت شرافتمندانه ای برای همیشه حل و فصل کنیم .
بدین منظور مراسم دوئلی تدارک دیده شده تا در آن تکلیف خود را با این مدعی لاف زن دغلباز (سینا )
یکسره کنیم . لذا از امت همیشه در صحنه و ای پی پرور وبلاگستان تقاضا داریم که برای سلامتی ما
دعا کنند
مکان دوئل : Negah Lovers
شاهد دوئل : مهر
سلاح دوئل : از آنجا که شاهد دوئل به شدت از سنتهای بورژوائی بیزار است نمیتوانیم از تپانچه استفاده کنیم و چون نه شخص ما و نه آن مردک صورتک دغل باز یک لا قبا شمشیر بازی بلد نیستیم پس این مورد هم به خودی خود منتفی است . ناچار تصمیم بر آن شد که طبق سنتهای ارزشمند میهنی ، با چماق به گفتگو بپردازیم و به یاری حق تعالی و با دعای خیر مشهریان وبلاگستان ، آنقدر با چوب بر سر آن نابکار بکوبیم تا آن افکار خبیثانه را از سر به در کرده و با زبان خوش ! به راه راست هدایت شود و ما را با نگاهمان تنها بگذارد یا جان به جان آفرین تسلیم کرده و به دوزخی که از آن آمده باز ردد . انشاا... .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعضی حرفها چقدر به دل آدم مینشیند ، درست مثل بعضی آدمها که بی چشمداشت بودن لبخند را میدانند ، آخر بی چشمداشت بودن لبخند قانون مهربانی است و نگاه سرچشمه تمام مهربانیها
نگاهک عزیزمان ، نمیدانی که با تولدت چه لطفی به دنیا کرده ای و چه منتی بر سر مردمان گذاشته ای . زیبا ترین نگاه را به دنیا از دریچه چشمان تو دیده ایم و بودنت ، زیبائی بودن را به ما چشاند
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مــــــــــــــــــــــــــبارک
( آیدین / سینا )
و تمامی دوستان وبلاگشهر

0 comments | Permalink

چهارشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۳

دون ژوان

چرا برای زیاد دوست داشتن باید به ندرت دوست داشت؟
چرا برای زیاد دوست داشتن باید به ندرت دوست داشت؟
چرا برای زیاد دوست داشتن باید به ندرت دوست داشت؟

0 comments | Permalink

شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۳

تیتوتکا

نه ، باید اعتراف کنم که این یکی دیگر صددر صد تقصیر خودم بود! الان که بعد از سالها به یادش افتادم باز هم دلم میخواهد زار بزنم !
شب قشنگی بود ، شیک و پیک کردم و به خودم عطر زدم و مثل دون ژوان به وعده گاه رفتم! تیتوتکا یک ویلایی ییلاقی داشت ، زیباست و جذاب با ساق پاهایی خوش تراش و شهوت انگیز و البته بسیار بسیار ثروتمند و مرا گربه وار دوست داشت! تحصیلاتش هم بدک نبود! الان برایت ماجرای آن شب ، آن شب لعنتی که باعث شد او را از دست بدهم را تعریف میکنم:

همین که به ویلایش رسیدم ، دیدمش زیر کاج کنار نیمکت مورد علاقه اش نشسته ، همین که مرا دید شتابان به استقبالم آمد....

آه ، آیدینم ! راستی که بسیار سنگدلی ، چطور میتوانی مرا به انتظار بگذاری؟!تو که میدانی دلم چقدر برایت تنگ میشود!

دست قشنگش را بوسیدم و با قلبی لرزان و دلی ترسان به کنارش نشستم! ..اممممم تیتوتکا ، باید با شما حرف بزنم...

آه ، چه خوب....من ، من ، میدانی آیدین مدتهاست منتظر این لحظه اممم!
خب تیتوتکای من ، چه بگویم ، رنگ رخسار گواهی میدهد از سر درون ، دوستتان دارم والسلام! آنقدر دوستت دارم که اگر تمام رمانهای عشقی دنیا را یک جا جمع کنید باز هم نمیتوانید آنچه را در من میگذرد بدانید!
تیتوتکا: چه بگویممممم؟
آیدین: آه ، خدای من ، نکند میخواهید جواب رد بدهید؟!
تیتوکا: چرا جواب رد!
....دیگر نتوانستم صبر کنم ، هر دو دستش را گرفتم و دیگر کاری نداشتم جز انکه لبهای ظریفش را دیوانه وار ببوسم! اما درست در لحظه ای که تیتوتکا بطور یقین در مشتم بود ، شیطان لعنتی عنان زبانم را گرفت و به حرکتش در آورد ، ناگهان به سرم زد در مقابل زن آینده ام خود ستایی بکنم ،هوس کردم اصول اخلاقی ام را به رخش بکشم ...بگذریم به درستی نمیدانم چه گندی زدم وقت میدانم جفنگ گفتم ،مثل همیشه ، این زبان لعنتی من که شروع به حرکت میکند دیگر ایستادنش با خداست! تا آنجا که یادم هست به او گفتم:
میدانید من که هستم؟! من مردی هستم بلاگر!من آدم متمولی نیستم ، آه در بساط ندارم ، اما بلاگرم! من به فقرم ، به بلاگم که دات کام نیست! خو گرفته ام و از این بابت اصلا احساس ناراحتی نمیکنم ، اما شما ، شمایی که تا بحال مزه دات کام نبودن را نچشیده اید! شمایی که کم شدن پهنای سرورتان را چیزی در حد یک مصیبت میدانید ، بله شما! شما به هیچ وجه نمیتوانید با بلاگر بزرگی مثل من زندگی کنید!...
تیتوتکا: اما ، اما آیدینم ، من که خودم پول دارم ، میتوانیم....
ها ها ها ، بی فایده است! کافیست تا چند سالی بگذرد و کفگیر به تهِ این دیگ بخورد ...و بعد؟! فقر! سیل اشک! ...برای در افتادن با فقر و احتیاج و ادامه بلاگ نویسی باید اراده پولادین داشت! فکر کنید ، تیتوتکای تیتیش مامانی! فکر کنید و اگر در خودتان نیرو و اراده همگام شدن با من را دارید قدم به جلو بگذارید وگرنه از سر راهم کنار بروید!!!آنگاه به پا خواستم و باز ادامه دادم! بی اختیار شیفته حرفهای خودم شده بودم و اصلا نمیدانم که چه میگفتم! تا اینکه....

تیتوتکا برخواست ، و در حالی که قطره های اشک روی گونه هایش میدرخشید! گفت : من موجودی هستم نازپرورده ، و نمیتوانم جفت شما باشم ، حق با شماست ، اگر با شما ازدواج کنم در حکم آن است که شما را فریب داده اممممم!!! و دستش را با حالت غم انگیزی تکان داد و ناگهان اضافه کرد ، آیدین من لیاقت شما را ندارم! خداحافظ!!!
این را گفت ، و دستش را با حالت غم انگیزی تکان داد و هق هق کنان رفت! و من ابله وار سر جای خودم مات و مبهوت ایستاده بودم و حتی نمیتوانستم به این فکر کنم که چرا این کار را کرده ام ...گند زده بود گند!

آری ، تیتوتکا هم رفت ، و با رفتنش ، دستهای من با اینکه بعد از او هم بارها در دستهای دیگر گره خورد ولی دیگر هیچ وقت گرم نشد ، سرد باقی ماند ، ســـــرد ، سرد و سرددددددد.

0 comments | Permalink

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۳

گرگ بیابان


آره درسته ، سپید دندان باید بره تو جنگل ، اون یه گرگه ، گرگ هر چی باشه بازم یه گرگه ، نمیتونه با ادمها زندگی کنه ، ولی صدای زوزه هاش ، هر شب از نوک اون کوه ، نفیر تنهایی رو داد میزنه ، تنهایی زندگی جمعی رو ....

تو این بلاگستان مثه منگولها خیلی گشتم ، نمیتونم بگم برام بد بوده ، خیلی آدمکها رو دیدم ، با خیلی ها خندیدم ، تنها جایی که تو این دنیا دوست پیدا کردم ، عاشقی کردم ، زندگی کردم اینجا بوده ، خیلی وقتم رو گرفته میدونم ! ولی بازم میگم خیلی چیزا یاد گرفتم ...
اینجا ، این محیط پره از آدمهایی که حرفهای روزنامه ها رو تکرار میکنن ، پر از آدمهایی که شهامت چیزی رو که ندارن ازت طلب میکنن ، پره از آدمهایی که همیشه از بالا نیگا میکنن ، اونقدر از بالا که دیگه هیچی رو نمیبنن ، آدمهایی که وقتی برات کامنت میزارن تصور اینکه چقدر ریز میبینت خیلی قشنگه ، آدمهایی که ...آره خیلی از این آدمها دیدم ....

....دیدی چقدر زجر آوره بزور بخوان باهات بحث کنن؟ دیدی چقده سخته تحمل کسی که سرش رو مثه گاو میکنه تو مونیتورت و بعد پیش خودش برات از بالا بالا فک میکنه؟ تو هم مثه من خسته شدی از آدمهایی که راه میرن و نسخه میپیچن؟ آدمهایی که آمدن دنیا رو درست کنن؟!!

تو همچین دنیایی ، کسی که میگه " تموم" ، خیلی قشنگه ، کسی که حوصله هیچ طولانیی رو نداره خیلی قشنگه ، کسی که حوصله بحث رو نداره خیلی قشنگه ....خـــــــــــــــــــــیلی!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عادت زندگی

نشست روی صندلی و پاهاش رو از هم باز کرد
کمی روی صورتم خم شد و با دقت بهم نگاه کرد
نگاهش روی صورتم می‌دويد و آخر سر روی چشام ثابت موند
- شما بيماری بدی دارید؛ از دست هيچ‌کس، غير از خودتون هم کاری ساخته نيست.
- اين مريضی می‌تونه منو قتل عام کنه؟
- حتمن.
با مهربونی دستشو روی پام گذاشت و چند ضربه کوتاه زد
- ما بهش می‌گيم " عادت زندگی ". يعنی شما به زندگی کردن عادت کرده‌ايد. می‌فهميد چی می‌گم؟
- آره! چند وقته که هر روز، ديروز برام تکرار می‌شه. مرگ خوبی نيست ولی هر چی باشه ديگه وبال گردن کسی نمی‌شم و اين عاليه.
فقط دلم می‌خواد توی مراسم ختم به جای خرما و حلوا، شيرينی خامه‌ای و رولت پخش کنن. آخه اگه مردم از روی عادت هميشه توی ختم خرما بخورن مث من مريض می‌شن.
تموم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

همیشه قرارهای تکراری جمعه خانوادگی رو دودور میکردم ، آخه من شب جمعه ها ، میرم پشت بوم ، خودم و یه لیوان عرق کشمش و یه بسته سیگار ...مست که میشدم ولو میشدم و زل میزدم به آسمون ، همیشه دلم برا ستاره ها میسوخت ، به این فک میکردم که از اون بالا وقتی زمین رو نیگا میکنن ، حتما به خودشون میگن بین این همه آدم ، آدم من کیه؟! دلم برااین سردرگمیشون میسخوت ، مست شدم و رها و رهاااااااااااا ولی امشب ، دیگه عرق کشمش نیست ، چون قراره سیگار دیگه نباشه ، چون من باید ...:((

از الان دلم داره میترکه برا امشب ، دلم تنگه برا ستارها ، این قرار چند سالی هست که داره اجرا میشه امشب من بدون عرق کشمش و سیگار پیش ستاره ها چی کار کنم؟
دارم زوزه میکشم مثه یه گرگ تنها ، مثه سپید دندان که از درد چماقهای اون یارو تو سرش زوزه میشکید ، امشب ، امشب ، امشب....
تمومممممم:((

0 comments | Permalink

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳

مـــــــــیـــــنوتکا

دوست عزیز ، همانطور که گفتم ، من بلاگرم و در زندگی هدفی جز بلاگ نویسی ، این هدف عالیه ندارم ، مدتی بود برای رسیدن به آرامش از شهر و خانه دور شده بودم و در دهکده ای ساحلی اتاقی کرایه کرده بودم ، تا تنها و دور از هیاهو به هدف آرمانیم که بلاگ نویسیست بپردازم ، در مدت اقامتم در این دهکده ساحلی ، با مینوتکا آشنا شدم ، دختری بود بی نظیر ، در وصف نمیگنجد ، هم من هم مینوتکا ، همچون دیگر عاشقان! هر بار و هر روز اتفاق را راهنمایی میکردیم تا هر طوری که شده در سر راه هم قرار بگیریم ، هر روز با ایما و اشاره راز دلها به هم میگفتیم که خودت میدانی تا یک روز نامه ای به این مضمون از او به دستم رسید:

امشب ، سر ساعت 8 کنار جوی آب ، منتظرم باشید ، زیر درخت در انتظار شما هستم ، من هم دوستتان دارم ، ضمننا مادرم رفته به شهر ، به این ترتیب تا نیمه شب با هم خواهیم بود ، وای که چقدر خوشبختم ، با بی صبری منتظر غروب خورشید هستم ، خیلی خیلی دوستتان دارم (( مینوتکای )) شما..!


وای اگر سینا ، حال مرا بدانی! نیشم تا بناگوش باز شده بود ، مانند دیوانه ها در وسط اتاق پیروزمندانه شروع کردم به قدم زدن ، ....دوستم دارد ،دوستم دارد ، دوستم دارد ....ها ها ها ، وای که چقدر خوشبختم! دارام دیم دارام دیم دام دام دام ! د و س ت م د ااااا ر د....!! دارم دیم دوم دوم دام!

نامه را بار دیگر و بارها و بارها و بارهای دیگر خواندم و باز بارها بوسیدمش و گذاشتم توی کشوی میز ، بعد روی تخت دراز کشیدم و مرغ خیال را به پرواز در آوردم ، به همه چیز فکر میکردم ، به دوستی ، به عشق ، به وظیفه! ...
قیافه مینوتکا یک لحظه از نظرم محو نمیشد ، فکر میکردم و فکر میکردم واین زمان لعنتی هم انگار از لج من از جایش تکان نمیخورد! با خود گفتم کو تا ساعت 8 ، باید برای وقت کشی گلویی تر کرد! با همان دیدی که همیشه در خیال به مینوتکا مینگریستم به بطریها نگاه کردم و دست بکار شدم !
همین که سومین لیوان بالا رفت ، احساس کردم که در سینه و مغزم ، در هر دو چراغ روشن کرده اند ! گرم و روشن و سبکبال شدم ، وقتی چوب پنبه دومین بطری را باز میکردم با خود فکر میکردم او پایه گذار خوشبختیم خواهد شد ، مینوتکا همان کسی است که آرزویش را در دل داشتم...بله ، خودش است!

بعد از دومین بطری ، احساس کردم که چراغ را در مغزم خاموش کرده اند ، بااین وجود خوش و خرم بودم ، زندگی بعد از دومین بطری واقعا زیباست! سومین بطری را که باز کردم ، قسم خوردم که در کنار او من خوشبخت ترین مرد دنیام!
بعد از چهارمین بطری شروع کردم به فک زدن ، فک زدن بی انتهاااا!!

اوهوم ، میدانم او چرا عاشقم شده!! او در وجود من عاشق یک انسان برجسته است ، من یک انسان معمولی نیستم ، من یک بــلاگرم ! و هنگامی که چوب پنبه پنجمین بطری را بیرون میکشیدم دیوانه وار فریاد زدم ،من نابغه ام ، نابغه ه ه ه ! هنوز بطری پنجم تمام نشده بود که شروع کردم به داد و فریاد زدن ، .....نشانشان میدهم که من کی هستم! فقط فرصت میخواهم که دانشکده را تمام کنم ، من خادم بلاگ هستم ،! قبول نمیکنند؟! به درک! پس گورشان را گم کنند! او هم باورنمیکند ، به درک ، او هم گورش را گم کند! اصلا از همین الان شروع میکنم به بلاگ نوشتن! من ثابت میکنم! من ث ا ب ت میکنمممممممم!

آه ، احساس کردم یک کسی دارد تو چشمهایم جیغ میزند ، با تمام وجود حس میکردم دارم از بلندی پرتاب میشوم و چه لذتی! حس کردم دیگر نمیتوانم یک جا بند شوم ، باید به فضای آزاد بروم! کلاه به سر نهاده و ناخود آگاه به وعده گاه رفتم!
....
مینوتکا ، با دیدن من دوان دوان به استقبالم آمد....

آیدین ، آیدین ِ من ، من اینجا هستم!
بله؟
منم ، مینوتکا!
چی ، کی ، مینوتکا؟! دنبال کی میگردید؟!
...چه با نمک! حالا دیگر مرا نمی شناسید؟!
ببخشید ! خانوم محترم ، برای یک خانوم محترم خوب نیست این وقت شب مزاحم یک بلاگر شود!
چه با مزه! نمی دانستم استعداد هنر پیشگی هم دارید!
من ...من..من میخواهم بخوابم ، ...ولم کنید ، ..حوصله ندارم کاراهای پوچ و الکی بکنم!
...شما چه تان شده؟!
اصلا ..اصلا به شما مربوط نیست ، کسی حق ندارد در کارهای من دخالت کند ...همه تان احمقید ، شما هم احمقید ...من هم احمقم!
....خدای من ، مست کرده اید؟!
نخ ......ی ..ررررر ! پنج بطری که یک بلاگر را نمیگیرد ! بلند بلند خندیدم و خندیدم و بعد سر به زانو گذاشتم و به خواب رفتم!
....
خواب رفتید؟ خواب رفتید؟...( مینوتکا گریه سر میدهد در این لحظه!)
نفرت انگیز! پست! خوب شناختمتان ! پس بگیر! این را گفت و با دست ظریف خود پنج بار به پس گردنم کوبید و کلاهم را در زیر پایش له کرد!

---------------------------------
فردای آن روز نامه ای بدین مظمون برایش فرستادم:
بانوی رویاهایم ، از شما عذر میخواهم ، متاسفانه دیشب نتوانستم در محل قرارمان حاضر شوم ، شوق دیدن شما مرا سخت مریض کرده بود! قرار دیگری تعیین کنید، کسی که همیشه به شما فکر میکند ، آیدین ِ تو!

پاسخ چنین بود:
کلاه تان هنوز همانجاست ، میتوانید پیدایش کنید ، شراب دلچسب تر از عشق است برای شما ، پس تا میتوانید بنوشید! از این پس نه من نه شما....
جواب نامه ام را هم ندهید ، از شما متنفرم!!!

آری رفیق ، مینوتکا هم رفت ، بدون اینکه حاضر به کوچکترین بخششی باشد!
مینوتکا رفت ، و با رفتنش دنیا برای همیشه حالت غمگینی به خود گرفت...:(


aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006