جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴

در غروب یک آدینه ....


ما دو تن بودیم
به میدان که بازگشتیم
کبوتران رفته بودند و
میدان اندوه شب را در خود نشانده بود

رفت !
رفت !

ابلهی میگفت :
در هر رفتن بازگشتن خواهد بود...
در هر رفتن بازگشتن خواهد بود...

اما هیچکس هم نداند من و تو خوب میدانیم رفیق جان که :

هیچ چیز تکرار نمیشود
و عمر به پایان میرسد

بماند!
بماند!
بماند!

...
دیروز چقدر خندیدیم برادر ، مادر یکی دو باری آمد و طعنه زد ; وقت کردین کمی بخندین ; بیچاره نمیدانست که چرک ِ مجروحمان متورم شده و ..
می خندد
می خندد
می خندد

آنقدر خندیده بودم که شکم درد گرفته بودم ، بغض ِ من و درد ِ بزرگ ِ تو متورم شده بود و هیستریک میخندید ...

اما گوشی را که گذاشتم با خود و درد ِ تو تنها شده بودم و های های گریستم ...

گفتی سارا فقط بیست سالش بود؟
که راننده مسافرکش پنجاه ساله گواهینامه هم نداشت؟
که فرار هم کرده بود و برادرت با کوبیدن ماشینش متوقفش کرده بود؟
گفتی همیشه خندان بود و کناره پنجره مینشست و کلانتر محل خطابش بود؟
مادر ...مادری که دیوانه وار فریاد می زد و می پرید روی تخت خالی و میگفت نمرده است ، بوی عطرش می آید...
...
فرجام همه ء راهها به اندوه می انجامد
و سکوت دلیل پذیر نمیتواند باشد
سکوت خطا نیست اما جذبه ندارد
و آسمان آبی نیست
انباشته از تاریکی است ...

...
دیروز بعد از تو احساس خفگی کردم و گریستم با دلیل و بی دلیلش را نمیدانم...
گفتم دلیل!
دلیل!
مگر برای تمام این شبهایی که نفسهای بزرگ داشتم واندوهای کوچک دلیل داشتم؟

زدم بیرون ...

سکوت
پرسه
بی هدفی

انتظار
هیاهوی آدمها
خستگی

شب را رفتم خانه دوستی و غرق شدم در دود تا فراموش کنم ، توهم که زده بود بالا گلوی خشک شده را با شراب درمان میکردم...

اما فراموشم نشد ...
هی مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر...
حمید...
زندگی چه بی ارزش و چه مسخره است...
...
حمید..
فریادی و دیگر هیچ
چرا که امید آن چنان توانا نیست
که پا برسریاس بتواند نهاد..

اما با این همه تو مرد ِ خندانِ من ...
بیش از هر کس خواسته
بیش از هر کس نیافته
بخند.، باز هم بخند ..من و تو به بلندای ابدیت به این زندگی خواهیم خندید...

0 comments | Permalink

حق با کسی است که نیرومند تر است...

صلح!
خداوندا ، صلح راستین!
صلح تو...یعنی صلح ما...
اما نه آن صلح دیگر...
صلح دشمنی که میخواهیم بکــــشیـــــمش!

-: همان صلح ِ پیروزی ....

0 comments | Permalink

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۴

لیلا...

من ازسیاست بدورم ، ماه هاست که بدورم ، همه چیز این لجن زار حال منو بهم میزنه ، تنها خرید من ازرکن چهارم دمکراسی! برمیگرده به هفته نامه عصرارتباط و بس.
وبلاگ بهنود شاید بر حسب عادتی که بهش دارم تنها چیزی که از گذشته سیاست زده ام برام باقی مونده ...
هی بگذریم ، از دوشنبه که
این مصاحبه رو خوندم ، همش به خودم میگم کاش نخونده بودمش، کاش نخونده بودمش ....
دیدین بعضی وقتها خاطره ای تلخ به ذهن آدم خطور میکنه و بی اختیار تنش میلرزه؟!
اوووووغ

کافی یه بار پای کسی به دادگستری؟! بیفته و طعم قانون مجازات اسلامی رو بچشه تا ...

حتما میدونین دیگه در سیستم قضایی ایران اصلا چیزی به اسم اثبات جرم وجود نداره ، همه چیز فقط بر اساس اعترافه و بس ، یعنی حتی اگه با صد کیلو هروئین هم دستگیر بشین تا وقتی ننویسین و امضا ء نکنین هیچ جرمی متوجه شما نیست...آه چقدر ور میزنم ، با هیچکدوم از اینها کار ندارم ، فقط حالم بهم خورده ، هنوز هم میگم کاش نخونده بودمش ...اوووغ...

- ليلا گفته است كه من وقتي به خانه برمي‌گشتم، دو تا از برادرانم به من تجاوز مي‌كردند. اين يعني اقرار به ضرر خودش. چه‌بسا كه دو نفر دستگير مي‌شوند و خانم مي‌گويد كه با آقاي x رابطة نامشروع در حد زناي محصنه داشته است، اما آقاي x اين حد از عمل را قبول ندارد و به آن اقرار نمي‌كند. دلايل و مستندات قانوني و قانع‌كننده هم براي اثبات اين جرم وجود ندارد ]در اين صورت انكار مرد و اقرار زن پذيرفته مي‌شود[. چه‌بسا مرد تبرئه شود ولي زن چون به ضرر خودش اقرار كرده اعدام شود. مجازاتِ بودن ايشان ،ليلا مافي، در اين باند فساد، قطعاً در حد اعدام نيست. بودن در اين شبكه در حد رابطة نامشروع بوده و در نهايت، اگر اقرار هم مي‌كرد، 100 ضربه شلاق مي‌خورد.
+پس ليلا به‌دليل تجاوز يا زنا با برادرانش محكوم به مرگ مي‌شود. برادرانش چه مي‌شوند؟
برادرها به حد زناي با محارم اقرار نكرده‌اند. جزئي‌تر از آن را پذيرفته‌اند. آنها گفته‌اند كه ما در حد ارضا با ليلا رابطه داشته‌ايم.
+آنها به چه مجازاتي محكوم شدند؟- مدتي در زندان بودند و در حدي كه اقرار كرده بودند، محكوم و مجازات شدند
.
+ جناب قاضی ، قانون تصریح نکرده که این دو اقرار باید با هم تناسبی داشته باشند؟ فعل که یکی بوده با دو فاعل چطور مجازات بر اساس دو فعل تعیین شده است؟!
- نه، اصلا ً. همه‌چيز به اقرار بستگي دارد. همان‌طور كه گفتم، يكي اقرار به ضرر خودش مي‌كند و ديگري نه، و براساس اين اقرارها هم مجازات مي‌شوند!!
... وقتي مي‌خواهم ليلا را ترك كنم، از او مي‌پرسم: آرزويت چيست؟
- نمي‌دانم، قاضي مرا ببخشد و آزاد شوم و... مي‌خندد (خنده‌اي تلخ) ديگر نمي‌دانم. اگر بار ديگر اجازه دادند به ملاقاتت بيايم، چه‌چيز برايت بياورم؟با همان لبخند تلخ مي‌گويد: يك بسته پفك و چند شكلات كاكائويي.

0 comments | Permalink

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۴

دنیایی که حتی مرده هاش هم دروغ میگن ...

هی تو چته؟ باز که کابوس دیدی ، ببینم خیلی خواب میبینی؟

نه ، قفقط گاهی تقریبا همیشه ...

میدونی ، خیلی دلم میخواهد بدونم این پفیوزهایی که وقتی خوابم میان و میرن کین!
مخصوصا این زنه ، این دفعه دومه که میاد و مسخره ام میکنه و میگه بیخودی داری دست و پا میزنی جوون ، آخرش هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی و آخرش هم مثل ِ من تو همین زیرزمین مدفون میشی..

مثل ِ تو؟! مگه تو کی هستی؟

من؟! ها ها ، منم مثل ِ تو بودم ، بیست سال ِ پیش تو همین اتاق مردم!

ولی این خونه که 7 سال هم نیست ساخته شده!

همین طوره ، میدونی دنیایی کثیفی شده ، دنیایی که حتی مرده هاش هم دروغ میگن.

0 comments | Permalink

سی یروا ماریا


گردنبند ادوئا را که سی یروا ماریا به او داده بود از گردن خود در آورد و به جای گردنبندهایی که از او گرفته بودندبه گردنش آویخت. با احساس کینه مشترک کنار هم روی تخت دراز کشیدند و در آن حال دنیا کم کم ساکت شد تا این که تنها صدایی که به گوش میرسید خِش خِش جویدن موریانه ها در سقف قاب دار بود. تب دختر فروکش کرد . کایه تانو توی تاریکی لب به حرف باز کرد.
گفت: تو کتاب مکاشفه انجیل روزی پیش بینی شده که هیچ وقت طلوع نمیکنه ، به خواست خدا امروز اون روزه.


ماکرز

0 comments | Permalink

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴

Human All to Human

زمانی که هیتلر به جهت اشاره به پذیرش نیچه به عنوان فیلسوف رسمی نازیها دست الیزابت فورستر را در بیرون ساختمان آرشیو نیچه در وایمار بوسید ، این نازیها بودند که وارد قلمرو حماقت میشدند نه فلسفه ء نیچه ...

0 comments | Permalink

دوشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۴

بانگی از دور مرا میخواند ، لیک پاهایم در قیر شب است ...

ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.

رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
.

دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.

نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.

ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است.

0 comments | Permalink

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۴

دوست بر دوست رفت یار بر یار / چیست در این روزگار خوشتر از این کار

دسته آدمها هستن که ده دقیقه هم نمیتونم تحملشون کنم
یه دسته دیگه هم هستن که بهم آرامش میدن و از بودن باهاشون خسته نمیشم ، اما ...

معدود کسانی هم هستن که وقتی باهاشون نیستم فکر میکنم یه لحظه هایی رو دارم از دست میدم ....



آرشیو این گوشه نشونم میده که هشت ماه گذشته...
آره هشت ماه گذشته ولی انگار خیلی خیلی بیشتر از این گذشته ...میدونی زمان بعضی موقع ها خیلی زود میگذره بعضی وقتها خیلی دیر ، این هشت ماه حضورت برام به قدری پررنگ بود که انگار تمام اون زخمهای عمیق و غیرقابل انتظاری که خوردم مال گذشته های خیلی خیلی دور بوده ...طوری که انگار اصلا نبوده...!

داداشی خیلی چیزها برات نوشته بودم ، الان که خوندمش حس کردم زیادی خصوصیه و دوس ندارم اینجا باشه ، شاید برات فکسش کردم ، فقط..

همینقدر که اون روزی که صحبت حکام ... رو بستم ، از دنیای مجازی هم مثل دنیای واقعی بقدری بیزار شده بودم که دیگه دلم نمیخاست وبلاگی داشته باشم ...

الان بعد از هشت ماه صورتک خیالیم رو دوست دارم و دوستانی هم که اینجا دارم چه معدودی که از وبلاگ قبلین و چه دوستان جدید رو ، همشون رو خیلی خیلی دوست دارم و تمام اینها رو مدیون تو ام ، حس ِ نفرت هشت ماه پیش داشت خفم میکرد ، گفتنش و توضیح دادنش زیاد آسون نیست و تو بهتر از هر کسی میدونی برا کسی که برا دوستی قداست قائل ِ زخم از دوست خوردن چقدر غیرقابل درک ِ ...
دادشی راستش هنوز هم ناخود آگاه شاید برای دوستی و دوست داشتن قداست قائلم که دست ِ خودم نیست ، میدونی وقتی برمیگردم به هشت ماه پیش و اون جریانها ...و به یاد میارم تموم اون شبهایی رو که تا صبح با هم چت میکردیم ، تموم اون ساعتهای متمادی رو که با تلفن حرف میزدیم و بیاد میارم که له ِ شده بودم و بیزار ، دستم رو گرفتی و بلندم کردی و امیدوار....
...
اممم ، پیش خودم فکر میکنم هنوز هم هستن کسایی که ارزش دوستی و دوست داشتن و رفاقت رو بدونن ، هستن کسایی که میشه دوستشون داشت خیلی خیلی خیلی زیاد...

رفیق ، فکر میکنم تا همین هشت ماه پیش تو زندگیم کسی رو خیلی خیلی دوست نداشتم ...الان یک سال و نیم ِ که با هم دوستیم و من هشت ماه ِ که فکر میکنم کسی هست که خیلی خیلی خیلی دوسش دارم ، میدونی کسی رو خیلی خیلی دوست داشتن حس قشنگیه که من تا بحال از داشتنش محروم بودم ...

داداشی تموم لحظه هایی رو که کنارت نیستم حس میکنم دارم چیزی رو ، چیزی که به زبون نمیاد رو
دارم از دست میدم ....
دوست دارم داداشی نه به اندازه سلامت ِ روح ِ بزرگ و صمیمانه ات که در توانم نیست ، قدر توانم دوست دارم و توانم برای دوست داشتن یک دوست بی انتهاست :*
تــــــولدت مبارک سینا جونم

0 comments | Permalink

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۴

خسته ام ، به کمی مرگ احتیاج دارم.

راستی که در دنیای ما آدمهای راضی و خوشبخت کم نیستند! و چه نیروی عظیمی را تشکیل میدهند! اصلا اگر به خود زندگی نگاه کنیم چه خواهیم دید؟ در یک طرف وقاحت و بیکارگی اقویا و در طرف دیگر جهالت و فرومایگی ضعفا. به هر کجا که نگاه کنیم فقر و وحشتناک و جا تنگی و قلب ماهیت و تزویر و میخوارگی و نارو و دروغ و چاپلوسی میبینیم ...با این همه در تمام کوچه ها و خانه ها سکوت و آرامش حکمفرماست. درمیان این همه جمعیت شهر یکی نیست که فریاد بکشد و با صدای بلند ابراز انزجار کند ، ما فقط کسانی را میبینیم که برای خرید روزانه شان به بازار میروند، روزها میخورند و شبها میخوابند، مهمل میگویند ، ازدواج میکنند، پیر میشوند و مرده هایشان را با حالتی حاکی از خوشقلبی به گورستان میبرند اما آنهایی را که رنج میکشند نمیبینیم وناله هایشان را نمیشنویم ، همه آنچه که در زندگی آدمها ترس و وحشت بر می انگیزد در مکانی نامشهود ، در پشت صحنه می گذرد، همه جا سکوت و آرامش حکومت میکند و فقط آمار لال و گنگی است که فریاد اعتراض بر می آورد : فلان قدر آدم مرده اند ، فلان قدر مواد مخدر مصرف شده ، فلان قدر کودک از فقر تلف شده اند ، ...لابد این نطم و ترتیب از ضروریات زندگی است ، لابد انسانهای خوشبخت فقط به این دلیل احساس خوشبختی میکند که انسانهای بدبخت ، بارگران خود را خاموش بر دوش میکشند و چنانچه لب فربستگی اینان نمیبود خوشبختی هم محال بود حاصل شود.

0 comments | Permalink

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴

فرق است میان آنکه یارش در بر / با آنکه چشم انتظارش بر در

دوستی را که به عمری فراچنگ آرند ، نشاید که به یک دم بیازارندو

سنگی به چند سال شود لعل پاره ای / زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ


راستی سعدیا!
مرده آن است که دست بزنی جم نخورد!!

0 comments | Permalink

چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴

صدمین سالمرگ ژول ورن گذشت....


روز پر تلاطمی رو گذروندم ، سر شب خسته بودم و کمی هم ناراحت و مقداری هم در حسرت مرگ البته! عصر ارتباط این هفته رو که از شنبه هنوز وقت نکردم ورق بزنم رو گرفتم دستم و دراز کشیدم که بخوابم ، مقاله مانا ( (Flickr.com تیتر اصلی صفحه بود با لذت خوندم و دلم برای وبلاگ دختر کله شق تنگ شد ، روزنوشت معرکه ای بود ، (سیستم کامنتینگ در پیت این بلاگ باعث میشه هیچ وقت فراموش نشن! ) دلم خاست بیام براش اف بزارم و بگم این وبلاگت من میدونم سرکاریه لینک اصلی رو رد کن ، قول میدم ملیش نکنم ! که حسش نبود ، روزنامه رو پرت کردم کنار و آمدم چراغ رو خاموش کنم که چشمم افتاد به تیتر صفحه وسط :

صدمین سالمرگ ژول ورن ...

هوم ، گاهی وقت کافی است چند قدم جابجا شویم ، تا از این رو به آن رو شویم ...

میخکوب شدم ، چند باری خوندم و سفر کردم در خیال به گذشته های دور ، ژول ورن ، ژول ورن ...مرد بزرگی که بیشک در زندگی من نقش بسزایی داشته...

برگشتم به سالهای گذشته....6 سالم که بود هر جمعه مامان ما رو میبرد کانون پروش فکری ، من بیشتر دنبال جورچینها و کره های ساختنی بودم و آرمین هم هر هفته مسابقه نقاشی میداد...بعد کلی کتاب و ساختنی میخریدیم و تمام هفته رو باهاش سر میکردیم ، اممم یعنی من آمادگی و مهد کودک معلمم مادرم بود ، فکر میکنم تقریبا هر هفته میرفتیم ، مخصوصا اون موقع ها که مسابقات نقاشی میوفتاد رو تین ، آخرهای کلاس اول بودم که به اصرار (من بخاطر عکسش میخاستم!) سپید دندان رو مامان برام خرید به این قول که چون طولانیه باید خودم بخونمش..!

سپید دندان شد اولین رمانی که من خوندم ، نمیدونم چند ماه طول کشید تا بتونم تمومش کنم ، تنها چیزی که یادم هست اینه که سپید دندان جک لندن طوری من رو جادو کرد که دیگه نتونستم از دنیای خیال انگیز کتابها دست بردارم!

جک لندن ِ دوست داشتنی خودمممم ، کتاب مال ِ انتشارات سپیده بود و پشت ِ جلد عکس چند تا کتاب بود ، یادمه که بزرگترین آرزوم این بود که همه اونها رو همزمان داشته باشم!

و به مرور شاید تا اواخر دبستان تمومشون رو خریدم :)...آوای وحش ، ولگردان راه آهن ( جک لندن )...تام سایر(تواین)، ناخدای پانزده ساله ، بیست هزار فرسنگ...، سفر به ماه ، تونل زیر دریائی ، آمازون ، صید نهنگ ، دور دنیا در 80 روز ، شکار شهاب ( ژول ورن )...پیرمرد و دریا ( همینگوی )...بن هور ...الان که شاید بعد از سالها همون کتاب سپید دندانِ ساده شده انتشارات سپیده رو بازکردم و به عکس پشت جلد که دیگه رنگ و رویی نداره نگاه میکنم میبینم که از اون مجموعه فقط ایوانهو (اسکات ) و مرد نامرئی جورج ولز رو نخوندم ...( حتما باید برم بخرم بخونمشون!!).

بعد از جک لندن ، شاید یکی از بزرگترین اسطوره های کودکی من ژول ورن بوده ، راستش از خدا که پنهون نیست ، بچه هم که بودم درس مثل ِ الان یه ریز ور میزدم! همیشه دوستان رو جمع میکردم دور خودم و کلی شاخ و برگ اضافه میکردم به داستانهای ژول ورن بیچاره و به خورد رفقا میدادم!
( درست مثل همین الانا!!!!)
ژول ورن با دوستانش گروهی تشکیل داده بودن به اسم یازده مرد بی زن ! دوم دبستان به تقلید ازش گروهی در مدرسه تشکیل داده بودم به همین اسم! یه روز زنگ تفریح اسمم رو از بلندگو صدا کردن ، رفتم دفتر مدرسه و خانوم معلمها ردیف نشسته بودن ، مدیر عینکش رو در آورد و زیر چشمی نگام کرد و گفت آیدین تویی؟!
گفتم بله! گفت این گروه سه مرد بی زن که تشکیل دادی یعنی چی؟!!!!

درس یادمه که زبونم بند آمده بود ، کلی زور زدم و وقتی ماجرا رو تعریف کردم همه معلمها هر و کر میخندیدن و من اون وسط دلم میخاست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه!
از اون موقع تا شاید آخرهای همون سال به من میگفتن ژول ورن! اگه مشقی چیزی نمینوشتم تا دهنم رو باز میکردم بهانه بیارم خانوم ارزاقی میگفت ، باز که داری داستان سر هم میکنی آقای ورن!
آخرهای سال هم یادمه ، وقتهای بیکاری زیاد بود خانوم ارزاقی به من میگفت بیا جلو داستان تعریف کن ، درس یادمه مثلا از ناخدای پانزده ساله شروع میکردم بعد یهو فرزندان کاپیتان گرانت رو میبردم بیست هزار فرسنگ زیر دریا از اونجا با بالن میرفتم افریقا موقع صید نهنگ از آمازون سر در می آوردیم!!
:)))))))))!
هی شاید چند سالی بعدش بود ، درست یادم نیست که کارتون دور دنیا در 80 روز پخش میشد ، همه دور من جمع میشدن تا چیزی که در قسمت بعدی اتفاق میوفته رو تعریف کنم! هی یادش بخیر..

باشگاه سه مرد ِ بی زن!!!! من بودم و بهرام شهنواز و نفر سوم رو هرچی زور میزنم نه قیافه اش یادم میاد نه اسمش:(...!

سالهای بعد با توجه به مزه لذتی که از داستانهای علمی تخیلی ژول ورن زیر زبونم مونده بود سری به آسیموف زدم به دلم ننشست ، تا بحال هم یکی دو باری دلم خاسته هری پاتر رو بخونم!!
ولی اون آش در هم جوش رو حتی فیلمش رو هم حوصله ام نکشید تا آخر ببینم!

ژول ورن پیش بینی کرد سفر به ماه رو ، زیردریایی ، هلیکوپتر ، تلفن ، و خیلی چیزهای دیگه که یادم نیست ....ولی سوای این پیش بینیها ، لحن روایی داستانهاش ، شگفت انگیز بودن تصویرها وهزارن چیز دیگه اش هنوزم که هنوزه برام خاطره انگیز ترین داستانهایی بوده که خونده ام...

یه تیتر صدمین سالمرگ ژول ورن ما رو ببین به کجاها برد!

هی عمو ورن ، صد سال ِ با این حساب که نیستی ....

امشب شاید بعد از سالها یادت افتادم و دلم برات بی نهایت تنگ شد ، شاید به پهنایی سالهای پرتلاطم مدرسه و به وسعت تمام اشکها و لبخندهای بی ریایی اون سالها ....

عمو ورن ، دلم میخاست میتونستم الان میتونستم دستت رو بگیرم و بگم که چقدر ممنونم برای تمام رویاهایی که در بچگی در ذهنم با ذهن خلاق تو پرورونده شد...و تمام خاطرات خوش و قشنگی که داشتم و در اصل همشون متعلق به تو بوده....

ولی ، نه یه چیزی ، عمو ورن ، الان امشب که بعد از سالها یادت افتادم و دارم برات مینویسم دلم میخاد با تمام وجود بگم که زنده بودنت رو حس میکنم ، با تمام وجود...
زندگی شیرین ابدی داری ، همیشه بکامت باشه ...

عمو ورن ..

1 comments | Permalink

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۴

کاش مست بودم...

آلن :
یه لحظه دست نگه دار ، گوش کن ببین چی میگم ، خبر مرگت همین الان چی داشتم میگفتم؟!

آیدین :
پووووووف!

0 comments | Permalink

تو را در همه شبهای تنهایی توی همه شیشها دیده ام....

0 comments | Permalink

عنکبوته اکس ميزنه ، پوليور پشمی می بافه


از آنجا که یکم زمان ِ در مکان زندگی خیالی ما دیر میگذرد! امروز با کمال پرروئی متوجه گشته شیخ کروبی افاضاتی نموده اند َکه به هر ایرانی بالای 18 سال ماهینانه 50 هزار تومان پرداخت خواهند نمود!

ما هم که الکی الکی خودمان مشنگ تشریف داریم! با پی بردن به این موضوع هی از سرصبح خوش خوشانمان میشود ، البت ما چون یکم اقتصادی تشریف داریم یکم چکه انداخته و به عقل ناقصمان رسید که این مبلغ چیزی در حدود 20 درصد در آمد سرانه ملی را شامل میشود!

اممم البته شیخ فرموده بودند : من 27 سال سابقه اجرایی دارم ، اولا که آمدم هیچی بارم نبود ، ولی الان کلی پروفشنال شده ام و میدونم چی میگم تازشم به تو چه مگه فضولی؟

امممم :
سیگار : 15 تومن
7 تا ودکا :20 تومن
مــــــزه : 15 تومن

! حله دیگه بابا! چی میخام از این بهتر ، شیخ اکسپت!

اممم ولی ته ِ دلم هنوز با نژاد احمدی ِ ، میگین چی کار باس بکنم؟!

پی نوشت : ضمنا شیخ در جواب سوالی میفرماید : البته آقای خاتمی اهل فرهنگ و هنر و نظر هستن که من و آقای رفسنجانی نیستیم!! کمی مخمان حال آمد ، آدم خوش مزه ای میباشند

0 comments | Permalink

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۴

بر زمینت میزند نادان دوست


+ زینگگگگ دینگگگگ زینگگگگ دینگگگ
_ آه چه مصرانه ، زنگ میزنی تلفنک جان ، انگار کسی آنسوی خط با من کار دارد ولی افسوس که من با کسی کار ندارم....آه ..!!!
+ آیدیننننن آیدینننننن گوشی رو بردار الاغ منممم...بابات گفت پاینی ورمیداری یا...!
- :D بــــه س سلامممممممم
+ مرتیکه چرا برنمیاداری ، دیفالتت شده که هر دفعه داد بزنمم!
- :))...چارکریم ، آخه کسی با من کاری نداره که ، منو چه به تلفن..
+ چه خبر؟ الان دو ماه ندیدمت چه میکنی؟!
- دهکی 4 روز پیش که باسه تولدم نهار کوفت کردی !!
+ ا ِ چه عجیب!
- تو چه خبرا ، داشنگاه چطوره ، این ترم به سلامتی اخراجی؟
+ چه ضعیف!
- بابا بخون دیگه! مگه تو نبودی که میگفتی باس الویتها رو تشخیص داد ، چقده آخه بیلیارد مردک ، بخونی پاس شده رفته!
+چه قوی!
- :)) ...!
- پـــــــــایه ای ؟
+ زرشک ، نه نه ، درس دارم ، هزار تا کار دارم ....اممم حالا مغز چی هست؟
- پــــــــا یه ای ؟
+ همینجوری که نه ، ولی کلا الان در مدل پایه ام ، بدجوردلمم براتون تنگه ، مغز چی هست؟
- پـــــــا یه ای؟
+سیختیر بابا ، پایه ام بگو!
- :D تو که همیشه آخرش پایه ای چرا ناز میکنی؟ دیفالتت ناز کشی ، وای وای :)))!
- ششه.!
+ هــــان؟!
-شــــــــیـــــــــشه!
+شیشه چی؟- چه ضعیف!
شیشه دیگه الاغ جون ، شیشه ، 4 شنبه میایی میریم خونه بهرام مرض ، شیشه میزنیم ، میگه کم کم 3 روز رو هوا! :))...بعد برم گشتی ، 5 کیلو وزن کم کردی ، یهوو یهوو :)))
+....!!! بی خیال عمو ، من نیستم خدافظ!
- :))... :))..!
+ چیه ترسیدی؟! نه بابا ، سه روز من چی کار کنم رو هوا! :)) آقا من کار دارم خدافظ!
- البته سه روزش تضمینی نیست ، ممکنه برم نگردی!
+ آهان! خوب بعد برنگشتیم ، چه میکنیم؟
- مگه فرقی هم میکنه؟!:))
+ بسی راست گفتی ولی من نیستم ، بعدا!
- سیختیر بابا ، چهارشنبه صبح منتظرم ...
+ شاید امدم یه سری زدم ولی من نیستم!
- میدونم !!! چهارشنبه خودم میام دنبالت!
+ بابا خاستم بیام خودم زنگ میزنم ، نکش نعشتو هی اینجا ، الووو الوو!
+ پوووووووووووف!

البته مستحضر که هستید همه چیز خیالی میابشد!!

0 comments | Permalink

In One’s BooK

آدمها مسخره اند ...
چیزی را که هستند میگویند و چیزی را که میگویند نمـیشنوند...

0 comments | Permalink

آگافیا

خــنــده گــربــه ، گــریـــه ء موشه

:(

0 comments | Permalink

Life

اگر نمیتوانیم مثل آدم زندگی بکنیم ، دست کم بکوشیم مثل حیوان زندگی نکنیم!
هوم؟!

0 comments | Permalink

The heart-sick Memories

بر سر چهار راه زندگی

ايستاده اند مسافر کش ها

با مسيرهای مختلف

Redone…

0 comments | Permalink

یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۴

دو آتشه ...

...
از آن وطن پرستهای دو آتشه ایست که امثال و نظایرش تنها در ممالکی پیدا میشود که تمدن باستانی دارند و هنوز از ترقیات محیرالقعول و تکنیک نصیب کافی نبرده اند...

دو آتشه / جمال زاده

... از کاغذ قرآنمان گرفته تا هاست وبلاگمان همه از خارج می آید! ، نخطه سر خت!


رفیق...
نظرات خوانندگان فهمیت را خواندم ، وبلاگ ِ تو و خوانندگانش مرا یاد جمله ای می اندازد که نمیدانم در کجا خواندم ..."آنها مجذوب تصویر خود هستند ، تصویری که به اشتباه بزرگ شده است "...البته این توهین نیست و میدانی و نظر من است و بس.

البته بهتر است بگویمت که چند ماه پیش که آن نامه ء کذایی را برایم نوشتی ( هر چند محتوایی نامه ات را چندین و چند بار خواندم و به معنایش دقیق پی نبردم و امیدوارم و امیدوارم که دقیق پی نبرده باشم ) با خودم عهد بستم که دیگر هیچ وقت جوابت را ندهم و باز به خودم گفتم این باهوش تر از این حرفهاست ، خودش اگر خواست توضیح میدهد ، اگر هم نخواست به درک...!

در هر صورت فقط همینقدر بدان که من از تصویری که از من در ذهنت ساخته بودی آنقدر عصبانی شدم که از نقل خارج است ... البته این مال ِ چندین ماه ِ پیش است و من فراموش کردم که میدانم نوشتن بعضی وقتها فراتر از دلیل و برهان است و .... بگذریم...

الان خسته ام و فکرم متمرکز نیست ، اگر حرف بزنم پرت و پلا خواهم گفت ، ولی دلم میخواهد چیزهایی را برایت بگویم و وبلاگ یا تارنمایی که تو میگویی هم برای دل ِ ام است و بس ، پس :

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن وطن پرست نـــــــــــــــــــــیستم ...

من نه به خانه و خانواده ام تعلق دارم ، نه به کشور و میهنم و نه به هیچ کجایی دیگر ، کاش میفهمیدی ، من از خودم متنفرم چرا که انسانی که در من بود را نتوانستم بیدار کنم ،از اینکه هیچ کار نتوانستم بکنم و از اینکه...

وبلاگ مینوسم چون کاریست که با آن احساس آرامش میکنم ، مینویسم که شاید بتوانم بخندم و البته خودم هم نفهمیدم خواندن هذیانهای این ذهن متورم چه لذتی برای دیگران دارد همانطور که نتوانستم درک کنم خودم چرا از خواندن نوشته های کسانی که " دوستشان دارم " لذت میبرم ، و با این حال از وبلاگ نویسی هم متنفرم...

در مورد تو ، پارسال دوستت داشتم ،البته نه آنقدرها زیاد که بخواهم از نزدیک ببینمت ولی دوستت داشتم ، نثرقشنگی داری و من آنهایی که خوب مینویسند را دوس دارم ، شعرهایت را زیاد دوست نداشتم و آنهایی را هم که طولانی بودند اصلا نخواندم ، راستش از اخوان هم زیاد خوشم نمی آید ، و البته میدانی که این سلیقه است...

یکی از بزرگترین مزایایی وبلاگ نویسی برای من این بود که فهمیدم هیچ حرفی برای گفتن ندارم ، یعنی بعد از دومین و سومین پستی که نوشتم فهمیدم ، ولی دلم خواست بنویسم که برایم جذاب بود ، ولی با این دید که دلم میخواهد زر بزنم هرهر و کرکر بکنم و بعضی وقتها که دلم گرفت اشکی بریزم ، شاید پوزخند بزنی بگویی مثل این دفترچه خاطرات های صورتی رنگ دخترکان ، مهمم نیست ، دوست دارم ...من بیمارمم ، بیمار و میدانم ، تمام انسانهایی که نتوانستند انسان درونشان را بیدار بکنند بیمارند ، حال بعضی ها بالکل فراموش میکنند که بیمارند و بعضی ها مثل ِ من هی یادشان می افتد که بیمارند و سرکوفت میزنند به خودشان...
اممم یاد جمله ای از شار دوگل افتادم که بی ربط است البته ، میگوید"در حقیقت سیاست آنقدر جدی است که نباید آنرا به دست سیاستمداران سپرد"...نوشتمش که تعمیم بدهم به وبلاگ نویسی که دیدم چندان سازگار نیست...
پس فقط همین را بگویم ، وبلاگ نویسی کاری جدی نیست ، به تمام مقدساتتان من نمیتوانم درک کنم چه تو را و چه تمام آنهایی را که فکر میکنند که وبلاگی زده اند و شاخ رستم را شکسته اند ، این دیگر اوج حماقت است ، من البته این طور فکر میکنم ،
ببین رفیق جان ،
در این دو سال و اندی کم کم با تمام دوستان ِ دوستان ِ وبلاگهایی که دوست داشته ام دوست شده ام ، جز لینکهای وبلاگ تو که به هیچ کدامشان سر نزدم ، البته از این حرف نباید ناراحت شوی که گفتمت ، تفاوت فکری من و تو مخصوصا در این چندین ماه اخیر سر به فلک میکشد و لازم یه یاد آوری نیست که قبلتر هم نوشتمت ، دوستت دارم ، ولی من حق دارم نظرم را بگویم ، آنرا که میگویی خداوندگار اندیشه ات ، برحسب گفته هایت چند باری سرزدم ، حیف که حس میکنم ظرفیتت بالا نیست وگرنه بی پرده تر میگتفم ولی رفیق جان ، من بالکل یکی دو بار به وبلاگ این آدم سر زدم ...شاخ در آوردم شاخ! ...." این مطلب را برای شما که هیچ نمیفهمید و ...ننوشته ام و تقدیم میکنم به فلان کس"و الخ...! این یعنی چه؟ {...}...!

با عقل ناقص خودم فکر میکنم همه آدمها ( یا بیشترشان) ، در محدوده سنی خاصی دچار این فکر میشوند که برترین اند ، اما ازسن ما گذشته ( هرچند در تشخیص سن ِ تو مانده ام) ، باور کن و به "او" هم بگو...یکی دو بار رفتم به وبلاگش و یادم آمد شانزده ، هفده سالگی ام را ، بچه که بودم تاریخ دوست داشتم بسیار ، فکر میکنم بطور غریزی ، من عاشق کورش و داریوش و زرتشت هر چه که به گذشته این تمدن باستانی مربوط میشود بودم ، کتابهای تاریخی را میخواندم همقد خودم ، میدانی اگر نخواهم دروغ بگویم ، حالا که فکرشان را میکنم من فقط بازی میکردم با آن کتابها ، صحنه پردازی و خیال پردازی میکردم با جنگها و ...الخ...
بزرگتر که شدم ، همان شانزده هفده سالگی ، روحم به اشتباه آنچنان بزرگ شده بود که هیچ تنابنده ای را آدم حساب نمیکردم ، من خودم را نجات دهنده ایران میدانستم!(پووووف)!
در آن سن وارد سیاست شده بودم ، کتابهای سیاسی میخواندم ، چند روزنامه و در مباحث احمقانه شرکت میکردم ، بین خودمان هم باشد یک واژه نامه سیاسی حزب توده داشتم در کیفم که کارش تغذیه حرفهای دهان پر کنم بود!
..." بله بله البته شما دیدگاهی ابژکتیویسم دارید ، البته من نمیخواهم پروپاگاند بکنم و ..." پوووف حالا که یادم می آید آن بچگی را خنده ام میگیرد ، میدانی رفیق ، بین خودمان بماند کسانی که حرفهای دهان پر کن استفاده میکنند فقط و فقط به این خاطراست که از معنای آنها هیچ نمیدانند...

الان تاریخ دوست ندارم و چه خوب شد که پدرم نگذاشت تاریخ بخوانم و این یک حقیقت است که هیچ وقت به خودش نخواهم گفت ...
سیاست همه بهمچینن ، حالم ازش بهم میخورد ...اووووووغ ....

روزی دلم میخاست بنویسم که تمام ادیان مزخرف اند ، به همه شان قدر مغز پوچ خودم ناخنکی زده ام و این زرتشت زرتشتی که میکنیداز همه شان بیشتر مزخرفات دارد ، من یادم هست میخواندم جنگ نه هزار ساله خیر و شر و نمیدانم هزار کوفت و زهرمار دیگر ...

اما ننوشتم ، که حالم بهم خورد از نوشته ام ، که دیگر بیزارم از درفش کاویان بیزارم ، از تمام ادیان بیزارم ، بیزارم از آنها که اثبات میکنند وجود خدا را و بسیار بسیار بیزارترم از آنها که اثبات میکنند نبودنش را ....
من از تاریخ و سیاست و ایران بیزارمممم ، بیزار ....

آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیوار فروریخته ای برجای نمی ماند..
سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غــــــــیـــــــــــــاب انــــــــــــــــــســـــــا نــــی است..
که حضور انسان آبادانی است
همچو زخمی همه عمر خوناب و چکنده
همچو زخمی همه عمر به دردی خشک تپنده..
غیاب بزرگ چنین بود ، سرگذشت ویرانه چنین بود...غــــــیاب ِ بزرگ ....

رفیق سهراب خوب میگفت ...."ایران دشتهای وسیع و مادران مهربان و روشنفکران ِ بد دارد"

روشنفکران بد ، ما بیماریم رفیق ، بیمار ، اینجا هرکجا که نگاه میکنی غـــــــــــیاب ِ بزرگ انسان را حس میکنی ، حس میکنی ...غیاب بزرگ...دلمان هم ویران است که دلمان آن انسان بزرگ درونمان را میخاست که بیدارش نکردیم ، که کشتمیش بی رحمانه که نشستیم و نق زدیم و چس ناله کردیم ، فحش دادیم به زمین و زمان ، به دین و آینده و گذشته و فکر نکردیم که انسان بزرگ ِ درونمان را بیدار کنیم ...
جایت خالی دیشب باز میخواندم مصاحبه ای با بیل گیتس و هی لب میگزیدم ، چقدر این انسان بزرگ است ، رفیق ....درفش کاویان ، تمدن باستانی ، ایران بزرگ و این توهمات را باید بیندازیم دور ، باید خودمان را بسازیم ( هرچند من هم نتوانستم) خودمان را بسازیم ، خودمان را بسازیم ، خودمان را بسازیم که هر وقت خودمان را ساختیم ، هر وقت غیاب ِ بزرگ انسان درونمان را بیاد آوردیم ، خودمان ساخته میشویم ، خودمان که ساخته شدیم این شهر و کشور درست میشود باور کن ، طور دیگر هم بیندیش!

تا وقتی وطن پرستی افراطی هست ، تا وقتی که ضد وطن پرستی افراطی هست غیاب بزرگ انسانی هم هست...غیاب انسانی و سرگذشت این ویرانه ادامه خواهد داشت...

نمیدانم چرا یاد جوادانگی کوندرا افتادم ، بگزار چند جمله ای که ازش یادداشت کردم برایت بنویسم:

متجدد بودن بطور مطلق یعنی : هرگز چیزی از محتوای متجدد بودن نپرسیدن و به خدمت آن کمبربستن ، همچون کسی که بدون درنگ در خدمت مطلق قرار میگرد...

عقیده ای که از آن جانبداری میکنند برایشان چندان اهمیتی ندارد ، اما زمانی که این عقیده را به صورت صفتی از خویشتن در می آورند حمله کردن به آن مانند ضربه چاقو به قسمتی از بدنشان است.

پیش شرط مصیبت و جنگ وجود آرمانهایی است که آنها را گرامی تر از زندگی بشر میدانند.

واژه ابلهانه نماد...
تشکیلات تروریستی به نماد فکر میکند!
سیاستمداران نیز این طور فکر میکنند ، و امروز به آنها میگویند شعبده بازان نماد !
من به کسانی که پرچم ملی را جلو پنجره شان آویزان میکنند با همان تحقیری نگاه میکنم ، که به کسانی که آن را در میدانها به آتش میکشند...

فکرم خیلی پرت میرود نه؟ ، نمیدانم ، گفتمت که ، از چنین گفت زرتشت هم برایم به یادگار جمله ای ماند :
" هر چقدر خود را شاد کنیم کمتر در اندیشه آزار دیگران خواهیم بود "

فکر میکنم کمی شادکردن خود باید برای خودت تجویز بکنی آزار دیگران به حتی به گمان ِ اینکه میخواهی بیدارشان بکنی برایم دوست داشتنی نیست ، دوست داشتم خنده ات را ، نظرات لبخند به لب آورت را و نوشته هایت را...
هنوز هم البته احترام قائلم به ذهن و فکر اندیشه ای که داری و حتی برای حس وطن پرستیت.

اما خواهشی ...
میدانی آرامش چیزی در حد شهوت روح ِ انسان است...

من ذهنم درگیر و خسته است ، شاید یا خیلی ضعیفم یا خیلی تن پرور ، درست نمیدانم ، اما این روزها بسیار دنبال شهوت روحمم ، دوست دارم وبلاگم جایی باشد که بتوانم در آن بخندم و وبلاگهایی را هم که میبینم این گونه باشند ، برای نوشته های پرقدر تو نمیتوانم کامنت بگذارم که میترسم از اینکه خوانندگان وبلاگت با اینجا حتی نگاهی بکنند ، که من خسته ام ...

لطفا دیگر اسمی از من در وبلاگت نبر ، این نوشته هم خطاب به توست و هرانتقادی داشته باشی ، با جان ِ و دل پذیرایم اما بعد از این پست دوست تر دارم دیگر برایم کامنتی نگذاری ...من وبلاگت را البته باز خواهم خواند و باز کیفور خواهم شد ...
اما این طور راحت ترم...

زیاده قربانت میروم ، کسی که همیشه دوستت خواهد داشت
آیدین.


بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذراید پیشاهنگ دشت شود و
در آنجا که آزاد است منزلگاهی جوید

این وطن هرگز برای من وطن نبود

بگذارید این وطن دوباره رویایی باشد که رویا پردازان در رویایی خویش داشتند
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود

این وطن هرگز برای من وطن نبود

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن آزادی را با تاج گل ساختی
وطــــــن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست
زندگی آزاد است و برابری در هوایی است که استشاق میکنیم.

0 comments | Permalink

شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۴

آیدین و آناهیتاچه ، 10 سال بعد ....

آناهیتاچه :
سلام سلام ای مهربون ،خوش آمدی به خونمون ولی چرا دیر کردی ، آخ اگه بدونی و مدیونم که میدونی از صبح 698 بار بهت اس ام اس و زنگ زدم بس که دیر آمدی ولی باز بی تو زمان برام نمیگذشت ، خونه بین پیچکهام بی تو رنگ و بویی نداره آخه ، تو که نیستی دزدین زندگی معنا نداره آخه نگاه دو تا نباشه....
ولی بیا بشین آیدین جونم برات هزار تا حرف دارم ، صبح رفتم مطب!! مریض اولی یه دخترخوشگل بود که پسرعمه اش دوس دخترش رو ول کرده خاله این دچار افسردگی مزمن شده ، اخه میدونی نه که پسر کمه شوهر گیرش نیومده طفلک دس به نوشتن هم نداره وبلاگ بزنه ولی مریض دومی یه پیر مرده بود ، همون که دیروز و دیروزهای دیگه هم آمده بود ، یه زن جون داره دامادش ولی خودش زنش رو خیلی دوس داره ، نیگاشون که میکنم مثه دو تا کبوتر که همه عمر رو با هم سرکردن عاشقونه ، آره چه خوب که تو منو میشنوی این سرایداره همینجوری میاد و میره حقوق ما رو اضافه نمیکنه ، من ولی از اون آقاه خوشم نمیاد ، تازشم داشتم میومدم رفتم گوشت بگیرم ، زرشک پلو درس کنم برات عزیزم که اصغرآقا سگپزقصاب محل رو دیدم دست یه دختره خوشگل رو گرفته بود از دور دیدم بیش خودم خندیم و گفتم OK ! ولی جلو رفتم دیدم تند راه میره اصن هواسش نیست که دختره قدماش کوتاس ، آخه این عشق نیست ،خودمون یادته ما اون روزا نشسته بودیم بستنی میخوردیم ، تو راه میرفتی من قدمات رو میشمردم و موبایلمو داده بودم دستت تا خودت یه زنگ برا خودت انتخاب کنی ...بعد میرفتیم بستنی میخوردیم ، ولی میدونی تو هیچ وقت مثل من عاشق نبودی ، میدونی چرا؟ چون من از اون موقع تاحالا همه طرف بستنیهایی که با هم خوردیم رو یادگاری نگه داشتم ، با همه کاغذساندویچها و قوطی پیتزاهاو ..آره راستی از عباس آقا نون خالی خور مترو گرفتم برا خودم با کره و پنیر و شکلات صبحهانه ، میدونی تقضیه بچها خیلی مهمه ، یه شعر قین قینی هم درس کردم تا آناهیتاکچه مون صبحانه خوب بخوره ، رنگ به صورتش یه وخ نمیمونه اون وخ اون پسرکیف خوشگل داره دیگه تحویلش نمیگیره ....میدونی خیلی نگرانم براش ، طفلک ...راستی چند تا دفتر شعر هم در نبودنت برات گفتم ، وای چه خوبه که تو منو میشنوی ،بزار برم بیارم برات بخونم...

آیدین :
آناهیتاچه جونم ، من خیلی خسته ام ، الان تو رو دو تا میبینم ،تازه باس برم برا مامان آنا هم کامنت بزارم..

آناهیتاچه :
چــــــــی ، اِ اِ اِ نـــمـیــخام ، زود باش بگو ، زود باش بگو کدومشون خوشگلتره ، دارم پاهام رو میکوبم زمینا..... ـا ِ اِ ...

0 comments | Permalink

جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۴

گور پدر عنوان آقا جان ..!

در بهنودی دیگراز شاهرخ مکسوب که نمیشناسمش نوشته بود : پيش از آنکه بگويم چه می کنی مرد؟ مرا به کجا می بری، او فهمانده است که "آب مرا می برد" به کجا؟ همانجا که می خواستی . من که گفتم رفيق تو به سفر رفته است. مگر به پايان رود رفته باشد و گرنه... رود پايان ندارد، رفته است به ناکجا، در کرانه! تو که گفته بودی او را ديده ای ، چشم به راه ديدار من است. آری اما ديگر نيست. آب را که می بينی چه آسان می آيد و چه زود می گذرد و تو را به خانه خواب می برد!" رود که پایان ندارد...
....آب را که می بینی چه آسان می آید و چه زود میگذرد و تو را به خانه خواب میبرد.


غرقیم در این جمله از شما هم پنهان نیست غمی برا ما عارض گشته و هوس سیگاری! ای ی ی ی ی ی دوستان ،

لــــِـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه شدمممممممم
از قدیم هم گفته اند که :

اگه به کاکتوس زیاد آب بدی خراب میشه
هر کسی ظرفیتی داره حتی برای چیزهای خوب!

مخلص کلام ، جان هر کی دوست دارید اینقدر ما را تحویل گیری نکنید، این کاکتوس بی ریشه را آب دارد میبرد ....اممم زبانمان بند آمده است از این همه لطف و محبت ، دقیقا نمیدانیم اصلا چطورات میشود تشکر کرد ، اممم راستش داریم خانه مادربزرگه راگوش میدهیم!خود بزرگ بینی هم باز عود کرده ، بعدش هم دلمان بسی مخمل میخواهد!!

پس :
وبلاگ مردک خیالی هزار تا قصه داره
وبلاگ مردک خیالی شادی و قصه داره
وبلاگ مردک خیالی حرفهای تازه داره
تو کامنتهای خونه من ، همیشه سبزه زاره ، لینکاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره دل وقتی مهربونه ، شادی میاد میمونه ... خــــوشــبــخـــتی از رو دیوار سر میکشه به خونه!! :)))
خــــــــیـــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی کوچولوتونم بــــــــوس... اممم دیگر اینکه ، آهان ، راستش از شما پنهان که نیست مستیم سرصبحی و مغزمان در ملکوت آسمانها در پرواز و یادمان آمده است که روزگاری در جریده سابقمان نوشتیم که آهای امت من بلاگ نویسی چون دین اسلام است و اگر به آن در آیی هیچ راه گریزی نیست و....!

راستش به قول آن یارو که میگفت البته تمام فرمایشات مرا بعدا تاریخ قضاوت خواهد کرد ، بسی خوش خوشانمان شده است که این سخن نقض فرموده ایم ، که بینی بین الله ما یک بلاگر ندیدم که بساطش را جمع کند برود پی زندگیش و صباحی چند چون اجل معلق بازنگردد !

الا ایحال معلوممان گشته این دختره خطری ساغر بعد از یک سال تیکه انداختن به ما که بس است چقدر جفنگ گویی باز بلاگی به راه انداخته است بسی بسیار کم مستطاب
بی عنوان نام و قهوه ترک نشان!

در ضمن کاشف به عمل امده است که در حال تدارک کافی شاپی میباشند ( قهقهه!) آنهم با کی سارایِ آیدین دوست دارم!...البته ما که بخیل نیستیم ولی از ما گفتن ،اگر شد قهوه قجری کمتر نخواهید خورد از همجوشی شمسی ابرو و آنیمای ِ آشپزخانه دار!راستی بسی هم دلمان برایتان تنگ بود.


دیگر سخن اینکه آرشیو این
میرزا پیکوفسکی را کوباندیم با لذت وافر ، نوشته بود زندگی هایمان بدجور روی هم تلنبار شده اند ، فرصتی تا مرتبشان کنم و هر کدام را داخل گنجه اش بگذارم ، خواندیم و البت دقیق ملتف نشدیم به این دلیل است که اینقدر نگاه از بالا دارند یا نه اعتماد به نفسشان فی الواقع ماتحت آسمان و زمین را جر داده!
الا ایحال به حرمت همان که تقریر فرموده بودند هر از گاهی بایست برنامه زندگی را قطع کرد و آگهی پخش نمود ، همت شاهانه نموده لینکی التفاط نمودیم ، باشد که باز نغز بخوانیم از ایشان بیشتر کیفور گردیم....

راستی یاد ِ من نرود که دانشجو هم هستم!!!

ما رفتیم ، باز هم تشکر فراوان ، زت زیاد...


پی نوشت :
آنــــــــــــــــــــــــــــــــــــیمااااااااااااااااااا

0 comments | Permalink

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۴

طالع بینی مرد متولد 24 فروردین

طبق شواهد بدست آمده و مطالعات دانشمندان و اختر شناسان ، طالع بینی و صفات و ویژگیهای مرد متولد این روز از ماه حمل دارای یکی از پیچیده ترین و عجیبترین و سردرگم کننده ترین ویژگیهای است که تا بحال در موجود دو پا و حتی چهار پا دیده شده است! و ستاره شناسان به جد معتقدند که مرد متولد بیست و چهارم فروردین در لحظه تصادم شهاب سنگها و انفجارهای عظیم خورشیدی ناخواسته و بدون هماهنگی قبلی از بهشت آروز به این دنیای ناکامی فرو افتاده !

در توصیف این شخص باید گفت ، آرمانگرایی هر روز بال و پری اضافه میکند در خیال به آرمانشهر خیالیش ، آرامانگرایی که در حل ساده ترین و بدیهی ترین مشکلات زندگی اش در مانده و با این حال بیشتر لحظه لحظه های عمرش رو افکاری در هم و برهم اشغال کرده از اشراق مولانا گرفته تا فلسفه ولتر ، از نظم نوین جهانی گرفته تا حقوق زنان و توده ها ، از جهانی شدن تا چگونگی پرداخت یارانه ها و ....الخ!

رفتارشناسان بزرگ و روانشناسان بزرگتر معتقدند اصولا از این آدم نباید هیچ انتظاری رو داشت که مرد متولد فروردین ذاتا نمیتونه حتی پای دو تا مرغ رو جدا کنه و فطرتا برای این جور کارهای چیزی شعری ساخت نشده و فقط و فقط بهترین کاری که میشه کرد اینه که همه عالم و آدم جمع بشن و دست به دست هم بدن تا تمام نیازهای زمینی وفرا زمینی این وجود برگزیده رو تامین بکنندتا اون بتونه شب و روز فکر بکنه و ایده های صدمن یه غاز خودش رو به خورد جهانیان بده!

و اما عجیب ترین قسمت از رفتارها و خصوصیات مرد متولد این روز که ذهن اغلب پژوهشگران و محققان رفتارشناسی رو به خودش مشغول کرده و حتی میشه گفت تمام پیش بینیها و نظرات این بزرگ مردان! رو بهم زده اینه که رفتارهای مرد متولد فروردین دقیقا رفتارهای ایده آلیه که یک زن متولد فروردین" اردیبهشت" خرداد" تیر" مرداد" شهریور" مهر" آبان" آذر" دی" بهمن و اسفند آرزوشو داره !

از صفات بارز این فرد ،پر انرژی بودن ، تنبل بودن ، صادق و سرراست بودن ، دروغ گو بودن ، رک بودن ، دو رو بودن ، بی احساس بودن ، عاشق پیشه و شاعر بودن و انزوا طلبی و ما جراجویی و ریاست طلبی است.
زنانی که در جستجوی فردی سر به راه ، همیشه یکنواخت و کاملا قابل اعتماد هستند بهتر است او را انتخاب نکنند!البته نکته ای که بسیار حائز اهمیته قدرت تطابق و همسان گرایی مرد متولد فروردینه.پس حتی اگه در جستجوی یه همچین فردی هم نیستین شانس خودتو رو امتحان کنین. اما اگر فقط طالب عشق و هیجان هستند ، او بهترین فرد دنیاست!

او وقتی عاشق بشود گویی لیلی و مجنون جدیدی به دنیا آمده است ، اما ، اما زنی در راه عشق به او موفق و پیروز خواهد بود که بسیار بسیار صبور باشد!

در اولین دیدار با او خنده از روی لبتان محو نخواهد شد و او گویی زمین و آسمان را بهم میبافد تا از شما تعریف بکند! تا جائی که کم کم خودتان هم باور کنید که فرشته ای آسمانی هستید! قرارهای عاشقانه با او بسیار هیچان انگیز و رمز گونه است !

مثلا وقتی برای بار اول با هم به سی نما ! رفته اید او آنچنان شیفتگی از خود نشان میدهد که خواسته و ناخواسته در هم فرو میروید و آنچنان فکر میکنید همدیگر را دوست دارید که از نقل خارج است ! در همین بین وقتی دخترک تحملش تمام میشود و میگوید آیدین جون عزیزم شیر میخام! او بسان مرد عنکبوتی در حالی که به چیزی جز شما فکر نمیکند از جا بر میخیزد که برود شیر پگاه بخرد و شما از خنگی او انگشت به دهان میمانید!
رفتارشناسانِ خفن در توجیه این پدیده نادر فرموده اند که :
مرد متولد این روز آنچنان در اوهام و خیال عرق است و آنچنان هر لحظه عازم ناکجا آباد خیالی خویش است که نشانه ها را که سهل است در درک واقعیت ها هم ناتوان است و زنان خوشبختی که با این نگون بخت مواجه میشوند باید این نکته را مورد توجه قرار دهند و یکراست بروند سر اصل موضوع!

در صف خرید شیر ناگهان دختری را میبینید که بی برو برگشت فک میکند زیباترین دختر دنیاست! از بوفه سینما مستقیما با او به کوه میرود و وقتی بسان عشاق جوان فرو رفته در هم ابدیت را از بالای بلندی برای هم معنی میکنند ، او میگوید ابدیت یعنی تو ، یعنی در کنار تو بودن ، یعنی عشق ق ق و ناگهان با گفتن این جمله بیاد می آورد که معشوقه اش را ، این کعبه آمالش را ، این تنها کسی که در آرامنشهرش توانسته بود جای دهد را در سینما جا گذارده! معشوقه بغلی را محکم در آغوش میکشد و وعده ها حواله میکنند و با عجله تمام خو را به شما میرساند ، در حالی که شب شده و شما آنجا نیستید!
نبودن معشوقه در آنجا ، ومنتظر نماندنش برای وی بسیار گران تمام میشود! افسرده و مغبون در خیابان قدم میزند و به بی وفایی دنیا و مه رویان دشنامها نثار میکند! راه میرود و سیگاری میگیراند و با خود حرف میزند ...
دیدی ای نگون بخت!
دیدی که چطور تمامی رویاها و آرام بخشان جوانیت ترکت کردند...
آه به گمانم تنهایی ، آه چقدر هم تنها ، آه تو از رگ پنهانی رنگها هم عاشق تر بودی مفلوک ، آه!
نه ، نه ، دیگر نمیخواهم ، دیگر بس است ، بس است که برای انسان نگون بخت مرگ تخفیف در مجازات زندگی است
آه ، آه...!
و همچنان که با خود از این خزعبلات میگوید به کنج خلوتی میخزد ، کنار درختی و جوی آبی و نغمه بلبلی تا کار را تمام کند ...
با خود میخواند و آماده میشود که جام شوکرانش را بنوشد : جهان را نبود خوشی در مزاج / به جز مرگ نبود غمم را علاج ، در آن گوشه بر پای کاج ....که به ناگه دختری میبیند سیمین پیکر ، مه لقایی آسمانی که گویی از بهشت آروز مستقیما و منحصرا برای او بر پای این کاج سرو قامت فرو افتاده ...
لختی درنگ میکند و میخواند :
ای ابله ، ای ابر انسان ِ دروغین ، انسان آفریننده خوشبختی خود است و خوشبختی همینجاست ، کنار آن کاج!

و همانطور که گفته شد او بسیار پاکباز و عاشق پیشه است ، وقتی که بالاخره در لباس دامادی در کنار معشوقه اش نشسته ، سر به زیر انداخته ، همه به هم میگن ه عجب پسر سر بزیری و اون که غرق در در تماشای ساق پاهای دوستانِ همسرشه به انتخاب خودش آفرین میگه و برای اینکه همسرش چنین دوستان خوشتراشی داره نگاهی سرشار از عشق و محبت به اون میکنه و......


خلاصه اینکه تولدم مبارک
خداحافظ بسیت و سه سالگی ...
سلام بیست و ...
:(

0 comments | Permalink

سه‌شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۴

نامه های به پدرم که حالا مرده است

پدر از دیدن ژنرال پاول در مراسم تدفینت خوشحال شدم ، او در چکسلواکی شخصیت افسانه ای است ، ونه فقط به خاطر اینکه در بریگاد بین المللی مبارزه کرده است. او را همزمان با اسلانسکی ، کلمنتیس و دیگران که در سالهای دهه پنجاه اعدام شدند – دستگیر کردند. آن موقع توهنوز در پراگ نبودی ، اما من بودم و همه چیز را دیدم ، آنها نتوانستند پاول را اعدام کنند چون از اقرار جاسوسی برای امپریالیسم ، کاری که آنهای دیگر کردند ، خودداری کرد.

پدر ، ژنرال پاول با اتومبیل سیاه به مراسم تشییع جنازه ات نیامد، به من گفتند از موقعی که از زندان آزاد شده از راه کاری نکبت بار برای یک ناشر امرار معاش میکند..

میدانم ، از اینکه همچنان دارم برایت از ژنرال پاول ، دشمن سابق طبقه کارگر ،می گویم ذره ای خوشحال نیستی ، و اگر میتوانستی با همان شیوه خودت ساکتم می کردی ، میفگتی " دیگر خفه شو" ، اما تو مرده ای ، تو مرده ای پدر. در یک بعد از ظهر یک روز اکتبر تو را در پراگ دفن کردیم ، وتو مرده و مدفون ، باید به سرگذشت آدمهایی از قبیل پاول گوش بدهی ، چون اتفاقهایی افتاده که تو هرگز حتی تصورشان را هم نمیتوانستی بکنی ، و اگر توانسته بودی ،وحشت میکردی! باید در باره شان حرف بزنیم ، ما مرده و زنده ، باید شهامت داشته باشیم که اوضاع را همان طور که هست ببینیم ، هر چه باداباد ، هر چند من یا تو ، یا هردویمان ، در این راه جانمان را از دست بدهیم.

آنهایی که پیشتر این چیزها را دیدند سکوت کردند . من سکوت نخواهم کرد . و پدر نمیخواهم که تو نیز ، مدفون در پراگ ، سکوت کنی . آن قدر سر گورت داد خواهم زد تا صدایم را بشنوی. و آنقدر زیر باران و برف گورستان استراشنیتس انتظار خواهم کشید تا به حرف بیایی و به من بگویی که تو هم نمخواهی سکوت کنی و برایم حرف خواهی زد . از صمیم قلب.
ترزا

نامه هایی به پدرم ، که حالا مرده است ( ترزا پامیس)

0 comments | Permalink

دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۴

یک شب ...

يک شب از دست کسی
باده ای خواهم خورد
که مرا با خود تا آنسوی اسرار جهان خواهد برد..

« فريدون مشيری »

0 comments | Permalink

PlaY GooseberrY

اومده تفنگش رو گذاشته زير گلوم.. ميگه نميکشمت، پس يادت باشه که جونتو مديون منی!!

0 comments | Permalink

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۴

در لبخند او من افسوس و شادیش را میدیدم...

...
یک چیز نامفهومی در اندیشناکی خاموش و اندوهگین او وجود داشت و مانع از آن بود که مایی که همه را به باد مسخره میگرفتیم او را دست بیندازیم...


...

جمیله / آیتاماتوف

0 comments | Permalink

فراريان از خاكيم و راندگان از آسمان


سایه ای بیار ، از مصاحبت آفتاب خسته ام...
یاد قبل ترها افتاده ام ، سالها پیش دوس داشتم نستعلیق را ، دلم که میگرفت جمله ای را مینوشتم بارها و بارها با آن خودنویس نوک پهن...یادش که می افتم حالم بدتر میشود ، خط را هم ادامه ندادم و فقط ماند برایم یادی و آهی که میکشم وقتی رد میشوم از کنار تابلوهایی که مینویسند این دور و برها خطاطها!! من ، من اما اگر خطاط میشدم هیچ وقت این شعرهای حال بهم زن را خطاطی نمیکردم که اینها میکنند ...بگذریم...

گفتم که دلم تنگ است ، شاید شعر میخاهد...
سری به شاملو زدم ، نــــــه ، نه هیچ دوستش ندارم این روزها...سری به سهراب....
...بهتر آن است که برخیزم رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه ء مرغی بکشم...ــــــــ نه ...

چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی چقدر هم تنها!خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی دچار یعنی ...عشق و فکر کن که چه تنهاستاگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد..________ نــــه ، این هم نه....

.... تا مزه ماست ، تا طراوت سبزی آنجا نان بود و استکان و تجرع:حنجره می سوخت در صراحت ودکا..._____قشنگ است ، اما نه ، این هم نه ....
من در این تاریکی فکر یک علف روشن هستم که بیاید علف خستگی ام را بچرد...
______

جواب نمیگیرم که مدتهاست خانه ای در آن طرف شب هم بکارم نمی آید...میبندمش...

بغض میخواهد انگار امانم را ببرد که یاد تـــــــــــــو می افتم رفیق و بلاگت رو باز میکنم...
یاد تو که می افتم...
یادتو که می افتم اشک در چشمم حلقه میزند ، برای اصفهان ، چقدر دلم میخواست ان لاین بودی و از جلفا میگفتیم و وعده ء باده ای و خنده ای ... اشک در چشمم حلقه میزند ، دلم اصفهان میخواهد ، دلم برای این شهر و گنبدهایش تنگ است ، دلم انجیر تازه میوه ء فروشیهای پرپیمان اصفهان را کرده ، دلم سی وسه پل را میخواهد و مردمی که شادان قدم میزنند دوش به دوش هم و عکس یادگاری میگیرند و منی که مینشستم آن گوشه ، پشت به همه و رو به زنده رود ، پاهای کوچکم را آویزان میکردم از پل و ساعتها خیره میشدم به آن همه آرامش ، و هر از گاهی دفتر آبیم را باز میکردم و چیزی مینوشتم ، غروب که میشد دلم میگرفت ، میدانی دل گرفتگیش از آن دل گرفتگیهای معمولِ غروبها نبود ، یادم هست بی اشک نمیماند هیچ وقت ...
غم ِ تنهایی ، غم دلتنگی، غم برگشتن به آن پادگان لعنتی و یاد مادری که دلم برایش تنگ بود بی انتها...غروب که میشد ، فکر میکردم که غیر قابل برگشت ترین اشتباه زندگیم را کرده ام با آن تصمیم به انصراف از آن دانشگاه لعنتی ، بعد توهم که گل میکرد ، راهروهای آن دانشگاه را مجسم میکردم در ذهن و دخترها و پسرهایی که می آیند و میروند ، بعد میپرسیدم و از خودم که چرا انصراف دادم؟ میپرسیدم و میپرسیدم و میپرسیدم...هر چه که زمان میگذشت و وقت بازگشت میرسید ، بی اختیار محکمتر تکیه میزدم بر آن ستون آجری ، انگار که میخواهند بگیرندش از من و من احمقانه مقاومت میکنم...بعد پا میشدم ، آن سر پل ، کنار آن پاساژهای رنگ به رنگ بستنی میخریدم و قدم زنان در چهارباغ تا فلکه دانشگاه مز مزه اش میکردم ، یادم هست چهارباغ را همیشه آهسته قدم میزدم ، دلم نمیخاست تمام بشود .... کنار دانشگاه که میرسیدم مثل ِ همیشه دیر شده بود ، با این همه من همیشه مینشستم چون کولیها وسط خیابان و خیره میشدم به آدمها...بعد...
تاکسی -توپخانه 55- سینه خیز و تنبیه دژبان برای دیرکرد - بشین و پاشو ارشد آسایشگاه برای دیر کرد و مواخذه و تهدید به لغو مرخصی و همان کارهای همیشگی ...جمعه ها اگر لغو مرخصی نمیشدم ، یکراست میرفتم صفه ، تا خود چشمه بالا میرفتم و دلم میخاست هیچ کس اینقدر از کوه بالا نیاید تا من تنها باشم کنار آن چشمه دوست داشتنی ، چند باری هم بالاتر رفتم ، آن بالا رو به شهر دراز میکشیدم و سیگار میکشیدم ...دفعه آخر که رفتم فهمیدم آن دکه کنار قبر شهیدان چیزهای دیگر هم دارد ،دست در جیب کردم و دیدم فقط 3000 تومان پول برایم باقی مانده ، منصرف شدم ولی باز برگشتم و ودکا را خریدم ، یک ربروف تقلبی بود با مزه ای گند که بی هیچ مزه ای تلخ ِ تلخ بالای آن کوه رو به آن شهر قشنگ تا ظهر مز مزه کردم و بعد خوابیدم تا شب....
من همیشه آدم ضعیفی بوده ام ، همیشه ، نباید دروغ بگویم حداقل به خودم ، یادم هست وقتی برای کنکور می آمدم اصلا نمیدانستم که دوست دارم قبول بشوم یا نه ، این رشته را دوست خواهم داشت یا نه ، درست مثل حالا که نمیدانم دوست دارم زندگی بکنم یا نه ...
موقعی هم که میخاستم آن پادگان ِ لعنتی را ترک کنم و بیایم دانشگاه ، یادم هست ، یادم هست که هیچ خوشحال نبودم ،دو دل بودم ، دلم میخاست بمانم و این 8 ماه باقیمانده هم تمام بشود ، فکر بازگشت به آن جهنم دیوانه ام میکرد ،توهم همیشگی هم که بود ، مثل ِ همیشه ، ...نه سال دیگر کنکور میدهم ، اصلا داشنگاهی که آدم در سربازی قبول بشود که داشنگاه نیست ، اممم ، سال دیگر ، دانشگاهی بهتر ، امم نه !!! توهم ، آدمهای ضعیف همیشه دچار توهم اند و من از آدمهای ضعیف متنفرم ، متنفر... فقط برای فرار از ان جهنم بود که برگشتم ، نه ! بعد چه قولهایی که سر هم میکردم برای خودم ، چقدر دروغ به خودم تا بحال گفته ام...
از در پادگان با یک ساک بزرگ آمدم بیرون ، اول زنگ زدم خانه و گفتم تمام شد ، مادر از شادی گریه میکرد و آرمین هورا میکشید و میخاست با من حرف بزند ، قطع کردم و رفتم ترمینال ، بدون هیچ دلیلی بیلط برای فردا شب گرفتم و وسائل را سپردم به انبار و رفتم الله وردی خان ، زمستان بود و سرد ، اما من سردتر از آن بودم که سرما را حس کنم ، زیر پل الله وردی خان ، تنها نشستم و به آبی که به فشار میزد بیرون خیره شدم و کم کمک پلکهایم سنگین شد و خوابیدم ، ساعت شاید از 10 شب گذشته بود که پیرمردی درویش با ریشی که به نافش میرسید بیدارم کرد ، دستهایم از سرما یخ زده بود ، چشمهایم را که باز کردم فریاد کشیدم که دیر شده و باید به پادگان برگردم ...گفت :پسر جون سربازی؟یادم افتاد که دیگر نباید به پادگانی برگردم ، پاسخش ندادم و همینطور خیره نگاهش کردمهیچ نگفت ، از فلاکسی که کنارش بود لیوانیی چای دستم داد و باز هیچ نگفت ، از شکل و شمایلش ترسیده بودم ، سیگاری روشن کرد ، یادم هست ، فروردین بود و خیره شد به رود ، هیچ نمیگفت و البته من هم دلم نمیخاست چیزی بگوید ، نمیدانم چرا ترسیده بودم ، هوا سرد بود و من تازه یادم افتاده بود که خیلی سردم است ، میلرزیدم ، دلم میخاست چای را نخورم ، یادم هست ، اما نمیدانم چرا ترسیدم که نخورم ، زود سر کشیدم و تشکر کردم ، هیچ نگفت ، خداحافظی کردم و آرام از کنارش رد شدم و همین که دیگر ندیدمش دویدم ...یادم هست بدجور ترسیده بودم ، الان که فکرش را میکنم انگار ادم مهربانی بود ، ولی چرا هیچ نمیگفت؟
کنار هتل عباسی شام بریانی خوردم ، بعد رفتم میدان امام و تا صبح در یک سکوت دوست داشتنی همانجا نشستم و قدم زدم ، میدان امام در شب شکوه عجیبی دارد ، یک جور سکوت و بهت ناگفتنی ، هان بغض ِ اساطیر ، تا صبح یکریز با خودم حرف میزدم و قول میدادم ، قول قول قول ...نزدیکهایی 4بود که درآن خیابانی که توی میدان به سمت جنوب میرود و یادم نیست اسمش را کله پاچه خوردم و بعد آمدم کنار سی و سه پل نشستم ، خیلی سرد بود ، خیلی ، چند کارگر لرستانی گوشه ای آتش روشن کرده بودند ، گرم صحبت شدیم .... هوا گرمتر شدم و من باز نشستم سرجام رو سی و سه پل ، عکسها و نوشته هایی که بچه ها برام نوشته بودن رو ورق زدم ، حس کردم دلم براشون تنگ شده ، هرچند هیچ وقت هیچ کدومشون رو دوس نداشتم ، ولی دلم براشون اون لحظه تنگهام وفا شده بود ...شب شد ، سوار اتوبوس شدم و تخت خوابیدم تا خونه ، الان تنها چیزی که میتونم بگم اینه که همین که رسیدم خونه به هیچ کدوم از وعده نکردم
...

موميايي هاي معاصريم!

هزار سال خوابيده و بر نخواسته...
فرسنگها زير خاك سرد
به اميد بستري گرم در آسمان هفتم...
در جنگلهاي هميشه خزان
خش خش برگها را
نويد الهه بهار مي پنداريم...
كابوسهاي واقعي را
چشم در راه تعبير هاي رويايي نشسته ايم...
ما
فراريان از خاكيم و راندگان از آسمان
با ترازو هامان
خدا مي فروشيم ، در راه خدا!!
اشكهايمان
اقيانوس خواهد شد....
اما
هيچ صدفي از قطره هاي ما ، آبستن گوهر نمي شود
ما
گوهر خويش را به مرداب سپرده ايم!....

داش رضا ،
اینا رو که نوشتم از من دلجویی کرد ، مثل ِ همیشه که آدم بعد از نوشتن آروم میشه ...الان یه برگ a4 برداشتم و برا خودم مینویسم....

من گوهر خویش را به مرداب سپرده ام
.....

0 comments | Permalink

پنجشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۴

رفیق ، خوش به حالت مرگ را زندگی کردی...

دلم از مرگ بیزار است که مرگ اهریمن خو آدمیخوار است
ولی آندم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است



در اول ترانه های خیام مینویسی: شاید کمتر کتابی در دنیا مانند مجموعه ء ترانه های خیام تحسین شده ، مردود و منفور گردیده ، تحریف شده ، بهتان خورده ، محکوم گردیده ، حلاجی شده ، شهرت عمومی و دنیا گیر پیدا کرده و بالاخره ناشناس مانده...

و من مینویسم ، شاید کمتر کسی در سرزمین مرده پرست من همانند تو مردود و منفور گردیده ، تحریف شده ، بهتان خورده ، محکوم گردیده ، حلاجی شده ، شهرت عمومی و دنیا گیر پیدا کرده و بالاخره ناشناس مانده...

میگویی که : باید دید که تاثیر فکر عالی خیام در یک محیط پست و متعصب ِ خرافات پست چه بوده که اینقدر مورد قضاوت عوام و متصوفین قرار گرفته و چرا اینقدر منافع خود را از افکار خیام در خطر میدیده اند که تا این اندازه در تخریب او کوشیده اند...

و من این بار دیگر ساکت میشوم ، که بغض بیخ گلویم را میگیرد ، آری باید دید ، باید دید ...اما کو چشمی که ببیند؟ که گوشی که بشنود ، کو اندیشه ای که بیاندیشد؟

میدانی رفیق ، سالهاست که دیگر تو آرامیده ای و در سرزمین ِ من هنوز مردم مرده پرستند ، هنوز بحث ، بحث ِ شک میان دو و سه استحاضه قلیله و کثیره است ، هنوز هم روز عیدشان گوسپندان را سر میبرند و مرگ جویان با دیدن خون و کثافت و پستی از جان و دل صلوات نصیب حضرتش میکنند ، هنوز هم گِل بر سرشان می مالند و آن دیگران به تماشای این مراسم مینشینند با افتخار ، اشک میریزند و اظهار عجز و ناتوانی میکنند...

میدانی رفیق کاش فقط میتوانستم برایت بگویم که هنوز هم هیچ چیز عوض نشده ، کــــــــــــــــاش....

تو میگفتی یادش بخیر ، دوره ارزانی و فراوانی بود ، پنجشاهی که میدادی هفت تا تخم مرغ میگرفتی ، روغن سیری سه شاهی بود و معقول زنها دل و دماغی داشتند و سالی یک جوان گوینده " لا اله الا الله" تحویل جامعه میدادند ..
میگفتی حالا خیلی حرفها پشت سر این شاه شهید میزنند و هزار جور اسناد و بهتان بهش میبندند امااز شما چه پنهان در آن عهد و زمانه ، با وجودی که بانکهای چفت و تاق وجود نداشت ، خزانه دولت پر و پیمان بود ، بدون عایدی سرشار نفت که در تاریخ ایران سابقه نداشت و معلوم نیست کدام دولت فخیمه سگ خور میکند دولت افلاس نامه صادر نکرده بود ، بدون متخصصین تبلیغ وطن پرستی که در اثر مرض فشار پول در خارجه معلق بزنند ، مردم به مرز و بوم خودشان بیشتر علاقه داشتند ، بدون سوز و بریزهای رادیوهای خاج پرست که : آهای مردم ، دین از دست رفت ! گویا که آخوند باسواد و ملای با عقیده بیشتر پیدا میشندند. برای تعلیمات عمومی پستان به تنور نمی چسباندند ، اما هم مردم با سواد بیشتر از حالا پیدا میشد و هم بیشتر کتاب حسابی چاپ میکردند ، ظاهرا چوب تکفیر برای تریاک بلند نمی کردند ، اما وافوری خیلی کمتر از حالا بود و شاه شهید هم اسم خودش را کـــــــــبــــــــیر و نابغه عظیم الشان نگذاشته بود ، مردم بخاک سیاه ننشسته بودند و از صبح تا شام هم مجبور نبودند که افتخار غر غره بکنند و به رجاله بازیهای رجال محترمشان هی تفاخرو تخرخر بنمایند و از شما چه پنهان مثل این بود که آبادی و آزادی و انسانیت هم یک خرده بیشتر از حالا پیدا میشد.

آری رفیق عزیز تو اینها را میگفتی و چه خوب شد که نماندی و ببینی که پدران من نیز همینها را میگفتند و من اما ، من اما دیگر هیچ نمیگویم که بغض بیخ گلویم را دیگر بریده...

دلم میخاست بدانم این مردم مرده پرست به کجا میروند آخر ، تا کی یاد ِ خیر گذشته های دور و نزدیک را خواهند کرد ، تا کی آخر؟

رفیق ، کاش لا اقل چیزی عوض نمیشد ، کاش در جا میزدیم ، کاش...
آن وقتها که تو بودی ، کم ِ متخصصین تبلیغ وطن پرستیمان ملکم دانشمند بود و جایت خالی ببینی متخصصین رنگ به رنگ کنونیمان را آن سوی آبها، رجاله های با کت و شلوارهای اتو کشیده و به هزار رنگ و قماش اما به قول خودت همشان در اصل همان شاگرد قصاب ِ کثیف بودند و مشتری همیشگی آن لکاته ...
شاه تو قلدر بود و خود را کبیر مینامید ، شاه ِ من را نیستی که ببینی ، نماینده برحق حضرت صاحب است بر زمین!
آنوقتها که تو بودی لااقل اگر هیچ چیز نبود ، الا اقل اگر حرفت را نمی فهمیدند ، لا اقل میتوانستی حرفت را بزنی ، چه خوب که نیستی که تابش را نداشتم که دستهای سرد و یخ زده ارتداد گلویت را بفشارد ...آنوقتها...

گفتی که این مذهب دشمن بشریت است ، فقط برای غارتگران و استعمارچیان آینده جان میدهد ، پس فساد را باید از ریشه برانداخت.

و من اشک میریزم که این خاج پرستان ندیدند ، چه تو را و چه هر که حرف از زندگی میزد که واعظان مرگ پنجه در افکنده اند بر این سرزمین آنچنان که هر که سخن از زندگی گوید راهی جز مرگ برایش نیست...

گفتی : گذشته و آینده دو عدم است و مابین دو نیستی که سرحد دو دنیاست دمی را که زنده ایم دریابیم.
گفتی و شنیدم و اندیشه ای ...
میدانی ، شد سر مشق فلسفه ء زندگیم و چه خوب کناره گرفتم از این کوتله های فکری که هنوز که هنوزه اثبات میکنند نبود خدا را ، میمون بودن انسان را و یک بار نشد بیاندیشند که ما را به قبل و بعد از مرگ چه کار آخر ، برای مابین این دو نیستی چه در چنته دارید ...


رفیق شفیق سر میزند به من و به طعن میگوید ، تو که باز در این کنج نشسته ای و صادق حماقت میخانی! پسر دوره این کسخل گذشته ، اریک فرم بخوان و من لبخند میزنم و میگویم حق با توست صادق حماقت و میخندیم ، از همان خنده هایی که مو برتن سیخ میکند ، از همان خنده های پیرمردِ خنزر پنزری...

و باز یاد تو می افتم که پیشنهاد همکاری با بی بی سی را نپذیرفتی و مهر بچه بازی شد دستمزدت ، زودتر از همه درک کردی پوشالی بودن این سراب ِ کمونیسم دروغین را و شدی اشراف زاده ِ بی درد ...
یاد تو ، یاد نصیحتها و کمکهایت به مریم فرنمافرما آن دوست خوش ذوق ِ جلسات شعر خوانی که هیچ نمیدانست از این سراب و فقط محض ِ انتقام از این میرپنج قلدر زن کیانوری شده بود و چه ها کشید سالها در غربت به تاوان اشتباهی که گوش نکردن به نصیحتِ تو بود....
آری دوره میکنم این صفحات تاریخ را و در دل به تو آفرین میفرستم و آفرین میفرستم و آفرین میفرستم...

و باز دوره میکنم این صفحات پر از درد و افسوس را ، همه جا ننگ ، همه جا درد تا که میرسم به جمالزاده و آرامشی میابم ، این پدر بزرگ ِ قصه گوی دوست داشتنی که چقدر تو را دوست داشت ، یاد داستان دشت ِ جنون مو بر تنم سیخ میکند که پدر بزرگ میدانست تو تاب این آش در هم جوش نخواهی داشت ...
و ناخود آگاه نقش میبندد در حافظه ام جلال آل احمد ِ مقلد و آن نامهء لعنتی اش به این پدر بزرگ دوس داشتنی که شماها را فراماسون مینامید و حقوق بگیر بیگانه ! پاسخ نرم و متین جمالزاده را در ذهن مرور میکنم اما خشمم فروکش نمیکند با آن رساله جغله ء غربزدگیش ...

هوم میدانم ، نامهای بزرگ و افکار بزرگ در این سرزمین باید به هزار مهر خفه شوند تا احمقهای چارواداری چون آل احمد مجال حضور پیدا کنند ، که بشود اول فلسفه باب مملکت ما ، که هزار جغله تر از خودش هر روز با این مفهوم نامفهوم غربزدگی ور بروند و ور بروند و وربروند که چرا که شاه کبیر ما ، نماینده صاحب برحق در زمین در دانشگاه این را مطرح میکند، اما به خدا اگر همان غربزدگی را در حد همان آل احمد جغله درک کرده باشد...

آری رفیق ، به اینجا رسیده ایم و کارمان از افتادن عکسمان به روی آینه دق هم گذشته...

که حقمان است که مـــــــــــــرده پرستیم ، که از قوانین شوم هزار سال پیش تبعیت میکنیم که تو نیک گفتی که پسترین حیوان نمیکند و نشنیدند...
نشنیدند که مرده پرستند ...
نشنیدند که بی چرا زندگانند...
و بی چرا زندگان را توان درک آنان نیست که به چرا مرگ خویش آگاهند...


رفیق ناخوشم ، بعضی ها ناخوش به دنیا می آیند و میدانی ، در این کنج خلوت خواب به چشمانم نمی آید ، درد میشکم که مسخ شده ام ، مسخ شده ام و مسخ شده ام ...بعضی شبها میخوانم و فکر میکنم و بعضی شبها برای سایه ام مینویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است ، خیلی دلم میخواهد خودم را بهش معرفی کنم ، خــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــلی ، افسوس که نمیتوانم ...
بعضی شبها هم که دلم برایت تنگ میشود ، زنده بگور را باز میخوانم عاشقانه و اگر بدانی که چقدر به آبجی خانوم ِ خواهر ماهرخ حسودی میکنم ، اگر بدانی که چقدر دلم میخواهد من هم بروم به جایی که نه زشتی و نه خوشگلی ، نه عروسی و نه عزا ، نه خنده و گریه ، نه شادی و اندوه به آن راهی نیست ...
دلم میخواهد و هنوز نمیتوانم که بی چرا زنده ام و بس ...

هیچ کار که نمیتوانم بکنم میخندم از آن خنده های عمیق مو بر تن سیخ کننده ء پیرمرد خنزرپنزری و چه خوب که تو میدانی خنده ء من ، این احمقی بزرگ ، با همه آن چیزهایی که در دنیا به آن پی نبرده اندو فهمش دشوار است ارتباط دارد ، با آنچه در تاریکی شبها گم شده است...

میخندم و زیر لب زمزمه میکنم :

هر قصه ای فقط راه فراری برای آرزوهای ناکام است ، آرزوهـــــای نــــــــا کــــــــام...

زندگی زندانی است با دیوارهای گوناگون...
بعضیها به دیوار زندان صورت میکشند و با آن خودشان را سرگرم میکنند..
بعضی ها میخواهند فرار بکنند و بیهوده دستشان را زخم میکنند...
بعضیها مــــاتم میگیرند ....
ولی اصل کار این است که خودمان را گول بزنیم...
ولی زمانی که انسان از گول زدن خودش خسته میشود...

آنوقت زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک واقعیش را نشان میدهد....



رفیق ، خوش به حالت مرگ را زندگی کردی سالروز مرگت مبارک...






کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ آیا میتواند ساخت
طنین گامهای استواری را
که سوی نیستی مردانه میرفتند؟
طنین گامهایی را کـه آگـــــــــاهـــــانه مـــیرفـــتـند

0 comments | Permalink

چهارشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۴

زنده به گورم...


در رختخوابم می غلتم ، یادداشتهای خاطره ام را به هم میزنم ، اندیشه های پریشان و دیوانه مغزم را فشار میدهد . پشت سرم درد می گیرد ، تیر میکشد ، شقیقه هایم داغ شده ، به خودم میپیچم . لحاف را جلو چشمم نگه می دارم . فکر میکنم خسته شدم ، خوب بود میتوانستم کاسه سرم را باز کنم و همه این توده خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورده بیندازم جلو سگ.

هیچ کس نمیتواند پی ببرد ، هیچکس باور نخواهد کرد ، به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود میگویند : برو سرت را بگذار بمیر.اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد ، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم میکند ، مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید..

آه که همه از مرگ میترسند و من از زندگی سمج خودم. وه که چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس میزند!

خودم میدانم و بس ، شاید هم نه ، خودم که اصلا نمیدانم ، مرگ ...مرگ ...مرگ ...چه شبهایی من برخاسته ام و زنده بگور را دوره کرده ام و دوره کرده ام و دوره کرده ام؟ خسته کننده هم نبوده ، هیچ وقت که مرگ را دوست دارم ..
نه ، کسی تصمیم به خود کشی نمیگیرد ، خود کشی با بعضی ها هست . در خمیره ودر سرشت آنهاست ، نمی توانند از دستش بگریزند . این در سرشت آنهاست ، و این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام ، دیگر نمیتوانم از دستش بگریزم ، دیگر نمیتوانم فرار بکنم...

چه هوسهایی به سرم میزند ، همین الان دلم میخاست که همان بچه کوچکی بودم که مادرم را مجبور میکردم هر شب برایم آرش کمانگیر را بخواند ، فکرش را که میکنم ، انگار همین دیروز بوده ، از ان روزها تا به امروز..
آیا آن وقت خوش وقت بودم؟
نــــــه ، نه چه اشتباه بزرگی ، همه گمان میکنند که بچه خوشبخت است . نه ، خوب یادم می آید ، آنوقتها هم حساس بودم، آنوقتها هم مقلد و آب زیر کاه بودم ، شاید ظاهرا میخندیدم یا بازی میکردم ، ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیش آمد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا به خودش مشغول می داشت و خودم خودم را میخوردم. اصلا مرده شور مرا ببرد ، حق به جانب آنهایی است که میگویند بهشت و دوزخ در خود اشخاص است ، بعضی ها خوش به دنیا می آیند و بعضی ها ناخوش.

دارم پرت میگویم نه؟ نمیدانم انگار همه را مسخره خودم کرده ام ، یا خودم مسخره شده ام؟ نمیدانم ، فقط یک فکر است که دارد مرا دیوانه میکند ، نمی توانم جلو خودم را بگیرم . گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد. آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست ، همه گول خوردند ، حتی خودم.
مدتهاست که خودم را به ناخوشی زده ام ، سیگاری روشن میکنم ، چرا سیگار میشکم؟ خودم هم نمیدانم ، این هم ناخوشی است.

دیوانه شده ام ، میدانم ، به خودم میخندم ، به زندگانی میخندم ، میدانستم که در این بازیگر خانه ء بزرگ دنیا هر کسی یک جور بازی میکند تا هنگام مرگش برسد. من هم این بازی را پیش گرفته بودم چون گمان می کردم مرا زودتر از میدان به در خوهد برد.
نه ، اینطور فکر نکنید ، تصمیم به خودکشی را کسی نمیگیرد ، خودکشی با بعضی ها هست. در خمیره و نهاد آنهاست . آری سرنوشت هر کسی روی پشانیش نوشته شده ، خودکشی هم با بعضی ها زاییده شده . من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم ، دنیا ، مردم همه اش به چشم یک بازیچه ، یک ننگ ، یک چیز پوچ و بی معنی است . می خواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم ، ولی چون در نزد همه مردم خودکشی یک کار عجیب و غریبی است می خواستم خود را ناخوش بکنم ، مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آن که چشم و گوش همه پر شد تریاک بخورم تا بگویند:
ناخوش شد و مرد...
اما ...
گاهی با خودم نقشه های بزرگ میکشم ، خودم را شایسته ء همه کار و همه چیز میدانم ، با خودم میگویم : آری کسانی که دست از همه چیز شسته اند و از همه چیز سر خورده اند تنها میتوانند کارهای بزرگ انجام بدهند . بعد با خودم میگویم : به چه درد میخورد؟ چه سودی دارد؟
دیوانگی ، همه اش دیوانگی است! نه ، بزن خودت را بکش ، تو برای زندگی درست نشده ای ، کمتر فلسفه بباف ، وجود تو هیچ ارزشی ندارد ، از تو هیچ کاری ساخته نیست !
...
هوم ، اینها را که نوشتم کمی آسوده شدم ، از من دلجویی کرد ، مثل این است که بار سنگینی را از روی دوشم برداشتند. چقدر نوشتن را دوست دارم ، چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بگویم. نه یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود ، مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند.زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است....خسته شده ام ، نه ...
نـــــه ، دیگر نه آروزویی دارم و نه کینه ای ، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم ، گذاشتم گم
بشود ، در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان ، من هیچکدام از آنها نشدم ، زندگانیم
برای همیشه گم شد.
من خود پسند ، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم ، حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری
در پیش بگیرم. دیگر نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم ، با زندگانی گلاویز بشوم ، کشتی
بگیرم ، من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه چپ بروم و نه به راست ، میخواهم
چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.

خسته شدم ، چقدر مزخرف نوشتم ، چقدر تا کنون مزخرف نوشته ام؟
به خودم میگویم ، برو دیوانه ، کاغذ و مداد را بینداز دور ، پرت گویی بس است . خفه بشو، پاره بکن ،
مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟

اما نه ، من از کسی رو در بایستی ندارم ، به دنیا و مافی هایش می خندم ، هر چه قضاوت آنها درباره
من سخت بوده باشد ، نمیدانند که من پیشتر خودم را ســـــــــــــــخــــــــت تر قضاوت کرده ام . آنها
به من میخندند، نمیدانند که من بیشتر به خودم و آنها میخندم ، من از خودم و از همه ء خواننده ء این
مزخرفات ها بیزارم.

این یادداشتها ، و هزار یادداشت دیگر در کنار تختش بود ، اما خودش در بستر مرگی چندین ساله دراز کشیده بود و نفس میشکید ، نفس میکشید:(.

0 comments | Permalink

دوشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۴

کدام مذهب...؟

ایمان مذهبی بزرگترین دروغهایی است که بشر برای تبرئه خود قالب زده است و گشادترین کلاهی است که بسر خودش گذاشته است...

فقط با این وسیله نمایندگان آن به اقتضای زمان در خر کردن مردم و سوار شدن به گرده ء آنان کوشیده اند .

کدام مذهب است که توانسته باشید پنج دقیقه از شرارت بشر بکاهد؟
کدام مذهب است که توانسته باشید پنج دقیقه از شرارت بشر بکاهد؟
کدام مذهب است که توانسته باشید پنج دقیقه از شرارت بشر بکاهد؟

برعکس میبینیم همیشه تعصب و خرافات و حماقت بشر را برای پیشرفت مقاصد خود دست آویز قرار داده و یک میانجی کشیش و آخوند لازم دارد که کلاه مردم را به امید بهشت و بیم دوزخ بر دارد و به ریششان بخندد.

توپ مرواری / هدایت.

0 comments | Permalink

اسلام

مذهب آنه سکیم خیاردی است ، معجون دل بهمزنی از آراء و عقاید متضادی است که از مذاهب و ادیان و خرافات سلف هول هولکی و هضم نکرده استراق و بی تناست بهم درآمیخته شده است ودشمن ذوقیات حقیقی آدمی واحکام آن مخالف هرگونه ترقی و تعالی اقوام و ملل است و بضرب شمشیر بمردم زورچپان کرده اند ، یا خراج و جزیه به بیت المال مسلمین بپردازید یا سرتان را میبریم هر چه پول وجواهر داشتیم چاپیدند، آثارهنری مارا از بین بردند وهنوز هم دست بردارنیستند هر جا که رفتند همین کاررا کردند . ما برای خودمان تمدن و ثروت وآزادی و آبادی داشتیم وفقر را فخر نمیدانستیم و دخترانمان را زنده بگورنمیکردیم، اینها را ازما گرفتند و برایمان گریه و گدائی و آداب کونشوئی و خلا رفتن برایمان به ارمغان آوردند ، همه چیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سود پرستی و بی ذوقی و مرگ و بدبختی است .چرا ریختشان غمناک و موذی است و شعرشان چسناله است ؟
چونکه با ندبه و زوزه و پرستش اموات سرو کار دارند- برای عرب سوسمارخوری که چندین صد سال پیش به طمع خلافت ترکیده زنده ها باید تمام عمر بسرشان لجن بمالند و گریه وزاری بکنند...
در مسجد مسلمانان اولین برخورد با بوی گند خلاست که گویا وسیله تبلیغ برای عبادتشان و جلب کفار است تا با اصول این مذهب خو بگیرند ، بعد حوض کثیفی که دست و پای چرکین خودشان را درآن میشویند و به آهنگ نعره موذن ، روی ذیلوی خاک آلود دولا و راست میشوند و برای خدای خونخوارشان مثل جادوگران ورد وافسون میخوانند .
سال نو ما با گل وگیاه و موزیک و عطر و شادی برگزا ر میشود ، عید قربان مسلمانان با کشتار گوسفندان و وحشت وکثافت و شکنجه جانوران آغاز میشود...
خدای ما مهربان و بخشایشگر است ، خدای جهودی آنها قهارو جبارو کین توزاست و همش دستور کشتن و چاپیدن میدهد و پیش ازروز رستاخیز حضرت صاحب را میفرستد تا حسابی دخل امتش را بیاورد و آنقدر از آنها قتل عام بکند تا زانوی اسبش در خون موج بزند ..
همش زیر سلطه اموات زندگی میکنندو مردمان زنده امروز از قوانین شوم هزار سال پیش تبعیت میکنند کاری که پسترین جانور نمیکند ، ...عوض اینکه به مسائل فکری و فلسفی بپردازند کارشان اینست که از صبح تا شام راجع به شک میان دو و سه استحاضه قلیله و کثیره صحبت کنند!
تمام فلسفه اسلام روی نجاسات بنا شده اگر پایئن تنه را از آن بگیرند ، اسلام روی هم میغلتد و دیگر مفهومی ندارد!
سرتاسر ممالکی را که فتح کردند ، مردمش را بخاک سیاه نشاندند و به نکبت و جهل و تعصب و فقر و جاسوسی و دوروئی و تقیه ودزدی و کون آخوند لیسی مبتلاء کردند و سرزمینش را بشکل صحرای برهوت در آوردند.
بدیهی است که این مذهب دشمن بشریت است ، فقط برای غارتگران و استعمارچیان آینده جان میدهد ، پس فساد را باید از ریشه برانداخت.


هدایت / توپ مرواری.

0 comments | Permalink

این مرض مبارکی که عشق نام دارد و پدر صاحب حسش را در می آورد

....
تو برای من مظهر کس ِ دیگری بودی ...
میدانی هیچ حقیقتی خارج از خودمان نیست ، در عشق این مطلب بهتر معلوم میشود ، چون هر کس با قوه ء تصور خودش کس ِ دیگری را دوست دارد و از این قوه ء تصور خودش است که کیف میبرد نه از زنی که جلو اوست و گمان میکند که او را دوست دارد. آن زن تصویر نهانی خودمان است...



یک موهوم که با حقیقت خیلی فاصله دارد!



هدایت

0 comments | Permalink

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۴

این نیز بگذرد..؟

....
آیدین ِ خوب و عزیزم ، خداحافظ ، من و پاپا داریم میریم امریکا ، چند روز دیگر اقیانوس را میبینم ، چه فاصله ترسناکی از این شهر یخ زده!
یعنی فاصله زمین تا آسمان ، چقدر دلم میخاد که آنجا باشم ، آزاد باشم!
آیدین ِ عزیز و مهربانم ، آزادی مرا به من برگردان ، و بی درنگ رشته ای را که ما را به هم بسته پاره کن . دیدار من و تو نوری از جانب آسمان بوده ، نوری که هستی مرا روشن کرده و حالا بار وجدان ِ این اشتباه بر من سنگینی میکند از تو تمنا میکنم هر چه زودتر موافقت کن این اشتباه اصلاح شود و این وزنه ای که بال های مرا سنگین کرده دور بینداز...
شاه داود حلقه ای داشت که بر آن حک شده بود : این نیز بگذرد ، وقتی غمگین میشد این جمله تسکینش میداد ، وقتی شاد بود غمگین میشد. من هم انگشتری دارم ، طلسمی شبیه آن که نمیگذارد بیش از حد بتازم. اتفاقها میگذرد و زندگی هم میگذرد ، بنابراین آدم به چیزی نیاز ندارد، به هیچ چیز نیاز ندارد جز آزادی. چون وقتی آدم آزاد باشد به چیزی نیاز ندارد، به هیچ چیز. بنابراین رشته را پاره کن .به گرمی در آغوشت میگیرم فراموش کن و ببخش .
م ِ تو.


هوم!
ممیدونی ، اگر قرار بود حلقه ای برای خودم انتخاب کنم حلقه ای انتخاب میکردم که روش نوشته باشه : هیچ چیز نمیگذرد.
به نظر من هیچ چیز نمیگذره مگه این که اثری از خودش جا بذاره و هر قدمی که بر میداریم هم روی زندگی حال ما اثر می ذاره هم رو زندگی آینده مون.
رفتن و موندن ِ آدمها هم تنها چیزی که دست ِ خوشون ِ و من فقط میتونم بگم این نیز بگذرد!
آیدین ِ تو.


aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006