شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

فقط به خاطر این که مادرم آن قدر ناراحت شده بود...


یکی از مسائلی که جاه طلبی ام را تحریک کرد درست پس از آن پیش آمد که برای دومین بار در امتحان وردی شرکت کرده بودم. به خانه برگشتم و تلفنی با مادرم قرار گذاشتم که او را در ورشو ، کنار پله برقی میدان کاخ ببینم . احتمالا روی رفتن ِ من به مدرسه سینما خیلی حساب می کرد ، اما من همان موقع می دانستم که قبول نشده ام . مادرم به بالای پلکان برقی رسید و من به پایین آن . با پله برقی بالا رفتم. باران به شدت می بارید و مادرم سر تا پا خیس آنجا ایستاده بود. از اینکه بار دوم هم قبول نشده بودم خیلی ناراحت بود. به من گفت :
ببین ، شاید برای این کار ساخته نشده ای.نمی دانم گریه می کرد یا باران گونه هایش را خیس کرده بود ، ولی خیلی ناراحت بودم که آن قدر غمگین شده و همان موقع تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده وارد مدرسه سینما بشوم و ثابت کنم که برای این کار ساخته شده ام ، فقط به خاطر این که مادرم آن قدر ناراحت شده بود. همان موقع بود که تصمیم گرفتم.

من، کیشلوفسکی

ویرایش دانوشا استوک / ترجمه حشمت کامرانی / نشر مرغ آمین

پ ن : لحن بیان کیشلوفسکی ، این پا در هوا بودن بین گذشته و آینده در تعریف زندگی من یکی را که از ذوق دیوانه کرد

17 comments | Permalink

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۵

سفر به انتهای شب


با پیر شدن چیز زیادی از دست نداده بودیم ، آخر کار گفتم : آدم باید خیلی ذلیل باشد که افسوس سال بخصوصی از عمرش را بخورد!... ماها می توانیم با رضایت خاطر پیر شویم! مگر دیروز آش دهن سوزی بود؟ یا مثلا پارسال؟ ...عقیده ات غیر از این است؟ ...افسوس چه را بخوریم؟...ها ؟ جوانی...؟
ماها هرگز جوان نبودیم!

سفر به انتهای شب / فردینان سلین.

سفر به انتهای شب اولین رمانی بود که از سلین خواندم که از اثرات خواندن مکرر وبلاگ این خانم است!
راستش دقیقا نمی دانم که خوشم آمده یا نه ، بعضی شخصیتها بارها و بارها توصیف می شوند که برای من خیلی اعصاب خوردن کن است و دیگر اینکه میشود بعضی از فصلهای میانی کتاب را اصلا نخواند بدون اینکه تاثیری بر کلیت داستان و درک آن داشته باشد!
اممم بگذارید مرگ قسطی را هم که خیلی تعریفش کرده اند بخوانیم بعد نظر مان را در باب سلین بگویم ، و فقط این نکته که قبول نداریم که سلین با رومن گاری هم سبک هستند و اصلا به نظر ما ایجاز رومن گاری با اطناب سلین تومنی چند دلار فرق دارد!

17 comments | Permalink

سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۵

چطور تونستم این جهنم رو تحمل کنم؟

بدترین لحظه تو زندگی یه بلاگر وقتیه که بلاگش رو میبنده و نگاهی به آرشیو و روزهایی که گذرونده میکنه واز خودش میپرسه ، چطور تونستم این جهنم رو تحمل کنم؟


پ ن : هدیه ء نازنین من عروس شده این روزها ، هر وقت یادش می افتم ناخودگاه لبخند قشنگی رو لبهام میشینه :)

17 comments | Permalink

شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

Yalda

از آنجایی که تا بحال از دست جنس لطیف زهر هلال را هم رد نکرده ایم هرچقدر به خود فشار آوردیم از زیر این مهمانی یلدا در برویم نشد که نشد ، پس بنا به دعوت این پرنسس در باب نکاتی که درباره ما نمی دانید عرض شود که :

1- خوردنی :
روزی یک قالب کره میخورم ، با صبحانه ، نهار ، شام و چند تکه خالی خالی عصرها!
چای پشت چای همراه با شکلات تلخ !

2- کشیدنی :
هر چیزی که دود بدهد می کشیم!

3- خوابیدنی :

کلا خیلی کم می خوابم ، روزهایی که باید صبح بیدار شوم 3 تا 6 و روزهایی که لازم نیست صبح بیدار شوم 4 تا 8 ، تمام مدت هم بصورت فشرده و کنتراتی خواب می بینیم ، ناگفته نماند که هر دو سه هفته یک بار تقریبا 24 ساعت کامل می خوابیم!

4- پوشیدنی :

تا بحال دو دست کت و شلوار بدون حتی یکبار پوشیدن برایم کوچک شده اند و به تعداد انگشتان یک دست هم نشده که لباس رسمی بپوشم! نشان به آن نشان که در آموزشی سربازی فرمانده در آیین صبحگاهی ما را به سکو کنار خودشان فرا خواندند و کنار آن همه سبیل امر فرمودند که زیپت را باز کن ، ما هم حاج و واج اطاعت نمودیم بعد جلوی همه بهمان آموزش دادند که دستمان را از آن محل مضموم بکنیم داخل و پیراهن را بکشیم تو به قول خودشان آنکادر بکنیم! و این شد که ما فهمیدیم که چرا تا به آن لحظه پیراهن ما شکم میداده و مال بقیه نمیداده! ضمنا تا بحال کمربند هم نداشته ام! بعدشم اینکه خیلی دوست دارم رنگهای نارنجی ، زرد و مخصوصا قرمز بپوشم و تنها نکته ای که به این دخترها حسودیم میشود این است که بعضی وقتها میبینی کفشهای قرمز و صورتی می پوشند بعد هیچ کفش پسرانه ای در این رنگها نیست !

5- اممم اگر قرار باشد آخری باشد بگویم که ، مکالمه های تلفنی مان کم و کوتاه است ، اصلا دلیلش را نمیدانیم ولی خیلی حساسیست داریم به کسانی که طولانی صحبت میکنند پشت تلفن!

16 comments | Permalink

پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

امروز اولين روز زمين است.
در آسمان، آيتي نمي‌بينم
بر خاک، بهشتي از دست رفته نمي‌جويم
.از اين جهان دو چيز آموخته‌ام:
گندم بهانه است،
و ساقه‌اي ما را تبعيد تواند کرد.

«مانا آقايي»

شب چله ای که مشروب نداشته باشی ، چیزی برای دود کردن هم نباشد به لعنت خدا نمی ارزد!
چقدر هوسمان شده...
:(

105 comments | Permalink

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

با لهجه ء نمایشنامه ماه و پلنگ یه ریز دارم زمزمه میکنم...

این همه غم منو خوابم میکنه
مثه می صد ساله خرابم میکنه



پ ن : خوب اگه کسی ماه و پلنگ رو نشنیده از اینجا میتونه دانلود کنه هرچند به نظر من خیلی ضایع است کسی باشه که شهر قصه و ماه و پلنگ رو تا حالا گوش نکرده باشه!

اینجا رو هم ببین خوشتون میاد البته!

21 comments | Permalink

یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

جهالت

زندگی را پشت سر بگذاری ، بی آنکه کسی دوستت بدارد ، صبحت کنی، بی آنکه شنیده شوی ، رنج ببری ، بی آنکه در کسی احساس ترحم ایجاد کنی ، یعنی ، زندگی همان طور که او از همان دوران تا کنون زندگی کرده.

میلان کوندرا / جهالت

پ ن : جهالت کتابی است مزخرف ، یک کتاب مزخرف دیگر از کوندرا با همان حرفهای همیشگی!

16 comments | Permalink

گفتگو با یک ساواکی الگو

تو انتظار نداری شاه سابق برگردد ؟- مگر مغز خر خورده ام ؟ ورق برگردد اما شاه بر نمی گردد .- چرا ورق بر گردد ؟- مگر شده که بر نگردد ؟ تاریخ یعنی برگشتن ورق و باز هم برگشتن ورق . این حرف را یک جوانی که ازش بازجویی می کردم به من گفت . حافظه ی بدی ندارم . نمی دانم چرا تو مدرسه آن مزخرفات را نمی توانستم یاد بگیرم .- به نظر تو , کی ورق بر می گردد و چطور بر می گردد ؟- نمی دانم . شاید وقتی که مسلمان های حاکم , بیش از حد مردم را زیر منگنه بگذارند , و نقش آن معلم شرعیات مرا بازی کنند . ترق ! چرا با دکمه ی شلوارت بازی می کنی ؟ آنوقت , همه ی مردم , محض خنده هم که شده شروع می کنند به بازی کردن با دکمه هاشان . مجسم کن : معرکه است !(+)

0 comments | Permalink

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۵

دنيا به سوی احمدی نژاد شدن پيش ميرود ( اخ جون)

يارو زنگ ميزنه به سازمان ملل ميگه من تحقيق کردم ديدم افسانه هلو کس دروغ نيست و واقعيت داره اما اسمش فرزانه هلو کس و شبی هم چهارصد هزار تومن ميگيره!

13 comments | Permalink

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵

اوپس! این همه عکس چیه کوبوندن به در و دیوار ، این دوروزه که من از خونه نیومدم چه اتفاقی افتاده ، همه اینا با هم مردن؟
برو بابا اینا که نمردن ، نه یعنی خوب قراره زنده بشن!، کاندید ان دیگه ، کاندیدای شورهاا!
ها ، چه باحال ، یاد پاناگولوس ِ کاندید افتادم نیگا:

بینگ بینگ ، همه چی در بهترین حالت خودش قرار داره ، همه چی عالیه ، همه چی ...

خوب بود؟
ها؟
استعدادم رو میگم بابا!

ببینم کاندید یعنی آدم ساده لوح و احمق مگه نه؟
آره!
خوب انوخ کاندیدها یعنی چی !
حالا چند نفر هستن؟
300 نفر!
پوووف ، یا جرجیس یعنی 300 تا سگ ِ هار آماده ء پاره کردن قلاده هاشون هستن؟

پوووف!
میدونی، اگه یه جوری میشد این 300 نفر رو از این شهر انداخ بیرون ، اونوخ این سگ دونی جایی بهتری میشد ....

14 comments | Permalink

جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

واداده

به خیالت ما پی این چهارخانه‌های سیاه و سفید هر شب راه‌مان را کج می‌کنیم؟ این‌ها بازیچه‌ی شب‌های پادشاهی‌ست. به ما چه‌مربوط؟ ما که مدیدی‌ست ماتِ سفید و سیاهِ چشمان شماییم. این رخ سیاهِ بی‌آبرو که واهمه ندارد بانو. برج و باروی بی‌مراقب است. سرباز بی‌همه‌چیزت را بفرست جلو؛ شاید آخر قصه وزیر ‌شود. شاهِ این قلعه خیلی وقت است که جنگ را واداده...
(+)

5 comments | Permalink

پنجشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۵

موسسه ء زیبایی

موسسه ء زیبایی ، جایی که مخصوص زنهای زشت است.


aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006