سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷

مرد بی وطن

چیزی که باعث رشد این جامعه ستیزان می شود این است که آنها بسیار قاطع اند.
هر روز خدا یک بامبولی علم میکنند و هیچ پروایی هم ندارند. برخلاف مردم عادی هیچ وقت دچار شک وتردید نمیشوند، دلیلش هم بسیار ساده است. به درک که بعدش چی پیش می آید ، اصلا قادر نیستند. این کار را بکنید ! آن کار را بکنید! تمام مکالمات تلفنی را استراق سمع کنید!مالیات پولدارها را قطع کنید!گور پدر احضاریه هایی دادگاهی و سازمانهای حفاظت از محیط زیست ، اصلا به تخمم!
ممعضل مصیبت باری است که نمی دانم چطور میشود برطرفش کرد. و آن این است که فقط خل و چل ها می خواهند رئیس جمهور شوند. این قضیه حتی در مورد مدارس هم صدق میکند. فقط بچه هایی که شرارت از سر و رویشان می بارد می خواهند مبصر شوند.

مردبی وطن / کورت ونه گوت

دیشب نان استپ یک بار دیگر مرد بی وطن را خواندم ، وای که چقدر این بار برخلاف دفعه قبل چسبید!

9 comments | Permalink

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

670

چند شنبه تا صبح موقع کار دارم رادیو 670 لس آنجلس رو گوش میدم از اینترنت ، کیفیت و سطح برنامه ها رضایت بخشه و خلاصه اگرتا حالا مشتریش نبودین آزمایش کنید .

4 comments | Permalink

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷

عید عمه ات مبارک

نشسته ام پای موبایل هر اس ام اس تبریکی که می آید شماره اش را پاک میکنم و تمام!
چقدر آدمها هستند که فکر میکنی لعنتی نیستند و هستند اما.

6 comments | Permalink

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

پدرمعنوی

همین الان پدرمعنوی به من فرمودن :

تو پاشو بیا ، غمت نباشه تا وقتی منو داری انگار امریکا رو داری!

طبعا من یکی از این شیخ نشینها باید پاشم ولی خوب میبینید که کوه هم نمیتونه تکونم بدم!

:))

2 comments | Permalink

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

در سایه دمکراسی


خسته و گم از این همه کار رفتم نشسته ام جلوی تلویزیون به بهانه خوردن چایی و همراهش تماشای بخش خبری بیست و سی ، بهتر است بگویم بخش لجن پراکن بیست و سی ، صحنه ای را نشان می دهد خبرنگاری کفشهایش را در می آورد وهمراه ناسزار گفتن به سوی جرج دبیلیو بوش پرتاب میکند و در ادامه اش تصاویری از پرتاب کفش در خیابانها و استادیوم توسط مردم آزاده ء عراق و مصاحبه هایی با مردم عادی و روحانیون شیعه ای که از این اقدام حمایت میکنند و در آخر با مسخره گی هر چه تمام تر با گذاشتن انتفاضه ء کفش روی این حرکت! گزارش تمام می شود.
در تمام لحظه های که این گزارش را می دیدیم تپش قلب داشتم ، لحظه به لحظه اش و حالا هنوز هم حرص میخورم!

خیلی دلم می خواهد از این مردم کوچه و بازار همان وقتهایی که دلت نمی خواهد بشنویشان اما به ناچار می شنوی که زر میزنند امریکا در عراق شکست خورده !روحانیت شیعه در آنجا نفوذ دارد ، مردم پشت آیت الله سیستانی اند!و هزار مزخرف دیگر...

خیلی دلم می خواهد بپرسم این روحانیت معزز شیعه ، این شهر مقدس نجف در آ ن هشت سال جنگ با یک کشور شیعه کجا بودند؟
مگر نه این است که اگر مخالفتی هم داشتند ، از ترس صدام مثل موش چپیده بودند توی قباهایشان؟مگر به لطف همین دمکراسی نخواسته شان نیست که حالا هی از گوشه و کنار ظاهر می شوند ، صاحب طرفدار میشوند ، صدایشان به غیر از خودشان به کسی هم میرسد؟
زبانشان را در زمان صدام ملخ خورده بود؟
خبرنگار ابلهی که که متر به متر ِ کشورش در زمان حمله به کویت شخم زده شد کدام گوری بود که کفش پرتاب کند به سوی صدام؟
آن مردم احمقی که عرضه ء یک اعتراض کوچک و هما آوایی با آن جمع کوچکی که در اعتراض به جنگهای پی در پی در جنوب عراق مشت مشت از هلیکوپترهای ارتش سردار قادسیه به بیرون پرت می شدند ، آن روز کجا بودند ، چرا حالا از خودشان نمی پرسند چه شده که صاحب لیاقت و جسارت اعتراض کردن شده اند؟

این اعتراضات و این حرکات انتزاعتی لایق همان اسمهای مسخره است ، همان لیاقتش جنبش و انتفاظه کفش است هم آنها و هم همتایان ایرانیشا ن در این ور مرزها که مغزهای خالیشان با برنامه های سطحی تلویزیون ایران پر میشود .

6 comments | Permalink

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

قهرمان ِ ناتمام

در زندگی ام هیچ کاری را تمام نکرده ام ، بعضی وقتها این واقعیت مثل ِ یک زخم ِ کهنه از ذهنم خطور میکند و درد میکند ، خیلی ...

اینجور وقتها برای تسکین این درد می نشینم مثلا برای خودم ردیف میکنم کارهایی را که تمام کرده ام مگر که دردش کم شود ...
زیاد نیستند که اگر هم تمام شده اند آنقدر زور و اجبار پشت سرش بوده که دیگر جای ِ افتخاری برایش نیست و باز درد کم نمی شود.

اگر قرار بوده نرم افزاری یاد بگیرم به تمام هجوم برده ام همه زندگی ام را گذاشته ام برایش بعد کم کم آنقدر ملایم و محو کنار گذاشته امش که حتی خودم هم نفهمیده ام که نیمه کاره مانده و به نتیجه نرسیده!

حالا این کار فعلی گیرم انداخته ، دیگر خودم و خودم فقط نیست ،پای مشتریان پدر در کار است و آبروی چندین ساله هر از چندی دیوانگی میزند به سرم میروم بالا داد و بیداد میکنم که من نمیخواهم اصلا این چند ماه کار هم کرده ام مجانی پولش را نمیخاهم ولم کنید و بعد می آیم پایین کمی که میگذرد ، آرام که میشوم درد ِ این ننگ ِ ناتمامی وجودم را میگیرد به روی خودم نمی آورم و شروع میکنم به کار...
حکایت آن مرد را شنیده اید که بین سه امر مخیر شده بود :

یا بدهی خود را بپردازد و یا در عوض صد ضربه شلاق نوش جان کند و یا اگر مایل بود یک من پیاز بخورد!

مرد بدهکار ابتدا خوردن پیاز را پیشنهاد کرد و چون نصف پیازها را خورد گفت دیگر نمی توانم شلاقم بزنید ، در ضربه پنجاهم گفت دست نگه دارید که دیگر طاقت ندارم بدهی خود را می پردازم!!

واقعیت همین است و بس و حکایتِ من هم!

8 comments | Permalink

جمعه، آذر ۱۵، ۱۳۸۷

وقتی از خودت متنفر باشی مگر جایی هم برای دوست داشتن کسی می ماند؟

8 comments | Permalink

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۷

No Comment

این ویدئو رو ببینید آخرش حاج آقای معممی می فرمایند:


خاتمی ، یعنی امام
خاتمی ، یعنی انقلاب
خاتمی ، یعنی ارزشهای کشور
خاتمی ، یعنی حیثیت کشور


من هنوز تصمیمی نگرفته ام و امیدوارم آنقدر لق نباشم که قرار باشد این موج بتواند تکانم دهد ، اما میدانم که من را نیز ازتکانه های آن گریزی نخواهد بود ، چنانکه بغض لیلا حاتمی تکانم داد.

حاج آقایی معمم ! می فرمایند

خاتمی ، یعنی امام من نظری ندارم ، دارم؟!
خاتمی ، یعنی انقلاب ...امممممم :=)))
خاتمی ، یعنی ارزشهای کشور!
خوب این سخت شد ، ارزشهای کشور کدامند که خاتمی یعنی آنها آیا؟!
اینکه جایزه صلح نوبل سیاسی است؟
اینکه عبدلله نوری برود زندان ، به اینها توجه نکنیم ، به این توجه بکنیم که شخصی حرفهایش را توانسته در دادگاه بزند؟
اینکه جامعه ء ما جامعه ای است قدسی که در مسند آن روحانیت است ولی خاتمی وقتی با دختری در ایتالیا دست میدهد در روز روشن میگوید دست نداده ام؟!نمی گوید اشتباه شد ، حواسم نبود ، دروغ میگوید؟!
تقیه؟!
جامعه مدنی ، مدینه النبی؟!
و خیلی چیزهای دیگر که حوصله اش را ندارم!
.
خاتمی یعنی حیثیت کشور ....خوب من ترجیح میدهم حیثیت کشورم را پای ریس جمهوری بگذارم که ریس جمهور باشد نه اینکه گریه بکند!


پی نوشت : ترجیح میدهم خاتمی نیاید ، یعنی خیلی خوبتر است که نیاید هم برای خودش ، هم برای آنها که هنوز به کسی که لباس آخوندی میپوشند اعتماد و احترام دارد. نیاید بهتر است ، مرد این کار نیست ، زورش نکنید و بهتر است بگویم خرابش نکنید ، میبینیدکه آنقدر توان ندارد که حتی دلش بخواهد که نیاید و نیایید.

حیف از بغض ِ لیلا ، حیف از شما ، حیف از ما...

7 comments | Permalink

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

ریال

آخرهای خاتمی بود که زمزمه های به تاریخ سپردن ریال به گوش میرسید ، نشد :(
یه عالمه بار هم دوره ریس جمهور محبوب فعلی هی گفتن ریال دیگه بسه دیگه بسه بازم نشد:(
من دیونه میشم ، رسما دیونه میشم وقتی تمام فاکتورها به ریال نوشته میشن ، باید باید ِ باید برم یه کتاب اقتصادی چیزی بخونم ببینم میتونم بفهمم اینهایی که مخالفت میکنن با تبدیل ریال به تومن به بهانه تورم و این حرفها روی چه اصلی این مزخرفات رو میگن؟
آخه تو مملکتی که خرید و فروش به تومن هم دیگه معنی نداره چه اجباری در درج اسناد تجاری به ریال؟
پووووف!
هر کاندیدایی جزو شعارهاش حذف ریال باشه من چشم بسته بهش رای میدم ، گفتم که کاندیداها بدونن!


aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006