چهارشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۴

FriendlY

انسان با خصم خود هنوز پیوندی دارد ، اما با کسی که به وی بی اعتناست دیگر پیوندی ندارد...

0 comments | Permalink

سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۴

ایش ، الهی ببینمت با ریس جمهور جون بخوابی


از خوا ب پریدم ، احساس خفگی میکنم ، یه آب طالبی درست کردم و قلوپ اول رو که میزنم هواسم میاد سرجاش ، بر میگردم به آرمین میگم خواب دیدم دارم با احمدی نژاد مسابقه دوچرخه سواری میدم سر یه اینکه هر کی برد پول عرق خوری امشب با اون!

میگه ایول ایول ...نشون میده بچه مومنی شده ، یکم دیگه پیشرفت کنی خواب امام زمان رو هم میبینی!



پی نوشت : الهی ببینمت احمدی نژاد بیاد تو خوابت!

0 comments | Permalink

ایماها


هرچه محتسب مزاحم تر
به همان اندازه جامعه بی پایان تر

هر چه اندیشه نادرتر
به همان اندازه سراینده تنهاتر.

0 comments | Permalink

شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۴

بانگ مرغ سحر به گوش هیچ احدی نرسید


خامه کشید و بنان لرزید و چه نویسد که چیزی نانوشته نامند و چه بگوید که گفتنیها را گفته ، کنایه تمام شد و رمز به آخر رسید ، تصریح واضح گشته ، چیزی باقی نمانده ، محرر نیستم که تواریخ را بنویسم و احوال سلف را به قلم آورم ، شاعر نیستم که اشعار انشاء کنم ، قافیه سازی بلد نیستم ، ناطق نیستم که سخن پردازی کنم ، عالم نیستم که از هفت طبقه آسمان و کون و مکان دلیل بیاورم ، منجم نیستمم که گردش افلاک را ادله خود سازم ، طوطی وار آنچه یاد گرفته بودم بیان کردم و هر آنچه در انبان داشتم همه را ریخته بخرج دادم و آواز بلند فریاد کشیدم : ای بیخبران ز خواب غفلت بجهید...بانگ مرغ سحر به گوش هیچ احدی نرسیده ...همه مرده اند ولی زنده ، زنده اند لکن مرده ...
و من مانده ام ....تنها و مغموم و سرد...

0 comments | Permalink

یکشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۴

در تمامی آینده جبران این اکنون را خواهم کرد

0 comments | Permalink

حیف از متاع عمر که ارزان فروختم

در کودکی میخاستم قدرت داشته باشم تا جهان را بسازم ، وقتی نوجوان شدم تصمیم بر ساختن کشورم گرفتم. در جوانی اراده ساختن شهرم را کردم ، در میانسالی به فکر خانواده خود افتادم و وقتی پیر شدم دیدم که فرصتی ندارم و باید به خودم مشغول شوم که اگر خودم را می ساختم خانواده ، شهر ، کشور و جهانم ساخته میشد.

0 comments | Permalink

وطن آنجاست که آزاری نباشد

این وطن مصر و عراق و شام نیست / این وطن جایی است کان را نام نیست

0 comments | Permalink

I,m Going Slightly Mad

تمرکز ندارم و فکرم مشغول است ، شروع میکنم به درس خواندن..... خبر میرسد که زرافشان امروز و فردا تمام میکند....

تمرکز ندارم ....خسته ام ....

.....
بهنود میخوانم ...

....
شهر شادمان است و صدا و سيما ترانه های شاد می زند. منع و بندها برداشته شده و ماموران دستور دارند امشبی را کار به کار جوانان نداشته باشند.

اما شهر گوشه های ديگر هم دارد. جمعی رفته بودند صبحگاهان که از پشت ديوار قطور با ناصرزرافشان که روزهاست از طعام لب بسته است همدرد باشند. او هم بيمارست و هم در اعتراض، چرا که زندانبان او را در زندان هم بی آزار نمی گذارد و بيماريش را وسيله شکنجه او قرار داده است. پس در ميان هياهو و شادی بانگ مردم، چند تنی سپيدمو و بلند قامت که دوستان ناصرزرافشان بودند، پشت ديوار اوين جمع شدند تا بلکه صدايشان به گوش ناصر که با اعتصاب غذا در درون است برسد. در ميان آن ها فريبرز رييس دانا که در سال های پادشاهی هم با ناصرزرافشان در همين اوين بود و....
.
شهر شاد در گوشه هايش می گريد. اکبر گنجی و ناصرزرافشان در شهر شاد لايق زندان نيستند. آن ها زندگی می خواهند برای خود و برای مردم و گناهشان، گناه بزرگشان اين است که مرگ را نمی پسندند. وقتی کسانی حلقه مرگ بر گردن فروهرها و مختاری و پوينده انداختند. اکبر نور بر تاريکخانه اشباح انداخت تا کس جرات نکند ديگر. و ناصرزرافشان وکالت بازماندگان قتل ها را به عهده گرفت تا تنها قاتلان نباشند که پشت و پناهی دارند. آن دو نگهبان زندگی شدند و مخالف مرگ. اما نگهبان مرگ به زندانشان کرد.

شهر در گوش خود زمزمه می کند و می گريد. قاتلان زنجيره ای درميان مردم شادند و اکبر و ناصر با بيماری و اعتصاب غذا در زندان. مشکل حکايتی است که به آسانی تقريرش می کنم. اين در خاطره شهر می ماند، و وقتی ماند روزگاری صدا خواهد شد. هر نسلی يک بار بر می خيزد. نسل ما چون برخاست شعارش مرگ بر بود و اين نسل روزی بر می خيزد. اين ناگزيرست، اما شعارش زندگی خواهد بود. خواهند خواند ما شادی را به شهر بازگردانده ايم. شادی بر...
شهر گاه هست که با چشمی گريان می خندد و با خنده می گريد. دانستن اين، ظرافتی می خواهد که همه کس را نيست. ديشب چنين بود. صدای هق هق شهر شنيده شد، در ميان همان شادی که گوش فلک کر کرده بود. حالا هی خود را به شادی مردم سنجاق کنند و عکسشان را در سيما لابلای شادی ها بگذارند. واقعيت که اين نیست.

تمرکز ندارم ...خسته ام ...

هوای زمانه غیرقابل تنفس است و ما به تنفس ادامه میدهیم ، آیا مرده ایم؟ نه زنده ایم ! زنده در گورستان و آنچه بر گورستان حکومت میکند ، نه آرامش و سکوت که اندوه خاموش نیستی و یاس در هم شکسته است...

به این میگویند هرج و مرج واقعی هرج و مرج همین است . نیستی میکوشد به نیستی سامان دهد ، پس آینده ای وجود ندارد ....دوستی میگوید نمیدانم آینده هست یا نه ، مهم این است که چطور در زمان حال زنده بمانیم ، پووووووووووووف بدون آینده حال به چه درد میخورد رفیق جان ، انگار نه انگار که وجود داشته باشیم ...

چقدر حرف در دلم مانده ....

تمرکز ندارم ...خسته ام

حدیث درد منی را جز منی نمیداند که آنچه در همه بازار نیست مشتاقی است...

تمرکز ندارم ...خسته اممممم

0 comments | Permalink

آنجایی که من هستم ایران است

ما همه بسیار باخته ایم
خودت را نفریب : خودت را و مرا نیز
ما آزاد بدنیا آمدیم
و اکنون در میبندیم
به روی زن و مرد و همه آنها.

0 comments | Permalink

رساله رفیق و وزیر

رفیق: اول از شما میپرسم به چه استحقاق میخواهید وزارت بکنید؟ چه هنری دارید که سایرین نداشته باشند؟ د ر چه علم کتاب نوشته اید؟ کدام صنعت را اختراع کرده اید ؟ هنوز شما نه یک عهد نامه خوانده اید نه یک نقشه جنگ دیده اید ، نه لفظ بانک شنیده اید ، نه اسامی دول را میدانید و با این وصف ادعای وزارت میکنید ، شما هنوز بر حسب علم با یک طفل دهاتی هیچ فرقی ندارید ، پارلمانت را چطور میخورند؟ مالیات غیر مستقیم کار کدام نقاش است ؟
در سایر دول هیچ وزیری نیست که در علوم مملکت داری چند جلد کتاب مشهور ننوشته باشد و شما هنوزبه پول کاغذی اعتفاد ندارید ، شما هنوز کفایت وزرا را در تعداد فراش میدانید و با وصف این میخواهید اختیار بیست کرور خلق را بدست شما بدهند. که سالی یک کرور تومان را صرف شخص خود بکنید و هر ساعت بر اهالی ایران منت بگذارید که اگر من نباشم شما هم نخواهید بود! آخر چه کرده اید ؟ چه میدانید؟ چه میتوانید؟
چه حق دارید که پادشاه شما را مبعود ملت قرار بدهد؟ فرضا پادشاه هم چنین کاری بکند شما چرا باید قبول بکنید؟ فرضا مردم هم آمدند به شما سر فرود آوردند شما چرا نباید خجالت بکشید؟....


شما چرا نباید خجالت بکشید؟....

0 comments | Permalink

شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۴

اصلاح طلبان در ایران

درست مثل تلاشی که دکترها برای علاج بیماریهای لا علاج میکنند....

0 comments | Permalink

جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴

مفهوم زمان

اگر زمان ، مفهوم خود را در ابدیت بازیابد ، به ناگزیر بایستی آنرا از همانجا نیز دریابیم. از این رو آغازگاه و راه این جستجو گری ( مفهوم زمان ) از پیش مشخص است :

راهی از ابدیت به سوی زمان.



بله کاملا متوجه شدیم خودم مستحضر هستم!

0 comments | Permalink

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

T i M e

زمان فقط مانعی است برای زندگی..
مانعی که می باید با سرعت هر چه بیشتر از آن گذشت.

0 comments | Permalink

چهارشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۴

اشکهای پنهانی


خیلی وقتها صبح زود خوابیده ام ...

عصر که از دانشگاه می آمدم دلم گرفته بود ، سرکلاس داستان نسیان چخوف را در ذهن بازخوانی میکردم و هر از چندی پایم را میکوبیدم به زمین و از قولش به خودم میگفتم " یک کله خراب مایه گرفتاری یک جفت پاست ..."

در تاکسی داریوش میخواند..: هیچ کس جز خود ما ، به ما دروغ نگفت...

به خانه که رسیدم بغض بیخ گلویم را دیگر گرفته بود ، دلم برای راسکلینکف تنگ شده بود ، دلم برای راسکلینکف نادم و پشیمان تنگ شده و بی صدا میگریست...

"...زمان حال را با زمانهای بسیار دور گذشتهء خود اشتباه می گرفت ، به طوری که یک دفعه سه روز تمام برای مرگ مادربزرگ خود که صد سال قبل مرده بود اشک ریخت..."

ان لاین شدم ...رفتم به
وبلاگ نسل سوخته 1 تا باردیگر بخوانم ...



آی خدا جونم ،
آوازای غمناک داشتن ،
چیز وحشتناکیه !
آوازای غمناک داشتن ،
چیز وحشتناکیه !
واسه نریختن اشکامه که این جور ،
نیشمو وا می کنم و می خندم !

دلم برای عمو هم تنگ بود ، شاید تنها کسی که میشود بهش بگویی که دلت برای راسکلینکف داستایوسکی یا دیمف زن دردی چخوف تنگ است و بشنود و بفهمدت...

حرف زدیم و برایش خواندم این دیالوگ راسکیلینکف را :

به نظر آنان احتیاجی به روح زنده نیست ! آخر روح زنده زندگی میخواهد ، روح زنده گوشش بدهکار اصول ماشینی نیست ، روح زنده ظنین است ، روح زنده با گذشته ارتباط و بستگی دارد! روح زنده ...هنوز راه زندگی را طی نکرده است و زود است که به گورستان برود....


حرف که زدیم و گوشی را که گذاشتم نفهمیدم حالم بهتر شد یا نه ...
هوممم من و من برخلاف جهت جزر و مد دوران گم شده ایم و تنها چیزی که باقی مانده است دلتنگی است و انزجار از خود ...

حتی حوصله گفتنشان را هم ندارم دیگر ....

آه که چه خوب است که انسان خویشتن را به فراموشی سپرده و بمیرد و به خاطره بدل شود ....


بغض خفه شده در گلوی
عمو فرداد به هزار صدای ناصدا میزند بیرون و غمگینم میکند ، این مرد را خیلی دوست دارم ، هر وقت که گپی میزنیم در بهت فرو میروم ، او در دنیایی زندگی میکند بی نظیر دنیایی که در آن فروغ مهتاب آنقدر لطیف و ملایم است که انگار دیار ماه آنجاست...


0 comments | Permalink

سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴

کسی برای سرهنگ نامه نمینویسد

....
سرهنگ کاری به عنوانها نداشت ، سعی میکرد جلو قارقور شکمش را بگیرد ...
گفت از وقتی سانسور برقرار شده ، روزنامه ها فقط درباره اروپا مینویسن ، بهترین کار اینه که اروپاییها بلند شن بیان اینجا ، ما هم پاشیم بریم اونجا به این ترتیب هر کی میدونه تو کشورش چی میگذره!

دکتر که روزنامه بدست میخندید گفت :
در نظر اروپاییها آمریکای ِ لاتینی آدمیه که سیبیلی پشت ِ لب ، گیتاری زیر بغل و تفنگی به دست داره و انگار نه انگار که ما هم مشکل داریم ...
مارکز

0 comments | Permalink

یکشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۴

هیچستان

هنگامی که فردی مرکز ثقل را نه در زندگی که در فراسو قرار میدهد – در هیچستان – زندگی را از مرکز ثقلش محروم میکند.
زیستن به گونه ای که انگار زندگی هیچ معنایی ندارد ، اینک معنای زندگی میشود.

فریادی و دیگر هیچ...


:(

0 comments | Permalink

جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴

به بهانه بودن....

هفت روز هفته را

مثل غروب جمعه،

به دردی مبهم سر كرده ام،

دلم برای كسی تنگ نيست!

درد بزرگيست...

زخمی

- نمی دانم كجا -

چركين شده، سر باز كرده،

و حالا

تمام احساسم بوی عفونت گرفته ،

به كفاره كدام گناه بی توبه؟!

به اجابت كدام نفرين؟!

نمی دانم....

تنها می دانم


دلم برای ’‌‌‌’هيچ كس‘‘ تنگ است!......


شب یلدا



0 comments | Permalink

مردم این خاک…

تمام بدبختی ما ناشی از همین ظلم است ، مردم این خاک بقدری به ظلم خو گرفته اند که تصور میکنند همه جای دنیا همین طور است و هر آدمی باید به زیردست خود زور بگوید و از بالا دست خود زور بشنود.


جمال زاده.

0 comments | Permalink

پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۴

Justification for Democracy

احساس تلخی دارم از یک ساعت پیش که این عکسها را دیدم یا نه از همان روزی که عالیجنابان سرخپوش با دختران و پسران جوان آرایش کرده عکس انداخت ، حالم بد بود این عکسها دیگر حالم را بهم زد ...

یک ساعت است نشسته ام که درس بخوانم و نمیتوانم ....چرا چرا چـــــــــــرا ما اینقدر بدختیم..؟
چرا اینقدر حافظه ء تاریخی این ملت ضعیف است؟

....

بسیار کم اند آنان که می فهمند برای چه تمامی آزادیشان ، حق زندگیشان ، می باید به دست یک فرمانروای ناپیدا سپرده شود تا قربانیشان کند.ولی گذشته از یک یا دو تن سعی هم نمیکنند که بفهمند ، برای رضا دادن نیازی به فهمیدن ندارند ، همه شان از پیش در دامان رضا پرورش یافته اند ، هزاران تن که با هم رضا می دهند دیگر دلیل نمیخواهند، کاری جز آن ندارند که ببینند چه با ایشان میکنند و همان کار بکنند که دیگران...

آری ، بسیار آسان است بردن یک گله به بازار ! برای این کار که چوپان کم هوش و چند سگ کافی است هرچه گوسفندان به شماره بیشتر باشند ، فرمانبردارترند و راه بردنشان آسان تر است.

:(



...عنوان از اسکیزو.

0 comments | Permalink

چهارشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۴

My country

و آخرین ظواهر یک گذشته نابود گشته که هنوز بر روی پا بند بود از داخل منهدم می گشت و هر لحظه پایان می گرفت ، بدون اینکه
پایان گرفتنش تـــــــمـــــــــا مـــی داشته باشد...


aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006