جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

1-
باید زودتر میگفتم ولی وقت نشد ، یعنی واقعا نشد!
ما پولمون رو توسط یه واسطه و هدیه نیم ملیونی که دادیم تونستیم از چنگ بانک مذکور در بیاریم و بالاخره این بار سنگین ازرو دوشمون برداشته شد ، هر چند ضرری رو که انگار قرار بود بخوریم رو خوردیم و غیر از پولی که خرج واسطه شد کاری رو که میخاستیم دو نفری شروع کنیم بدون تقریبا هیچ صحبتی دو طرفه در سکوت فعلا بی خیال شدیم بس که این فشار و استرس زیادمون بود و دیگه جا نداشتیم و نداریم.

2-
تهران اشتباها هارد علی رو به جای یه هارد دیگه Fdisk کردم و بعد پارتیشن بندی و فرمت و بعد فهمیدم که چه غلطی کردم!
تقریبا مطمئن بودم که شانس برگردوندن اطلاعات هست ولی خوب شک و ترس هم داشتم شاید نشه ، و از روزی که برگشتم روزی چند ساعت روش کار کردم و تا اینکه بالاخره امروز تقریبا تمام اطلاعا ت برگشت و این بار هم از روی دوشم برداشته ...

با همه اینها ...

10 comments | Permalink

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۷

منوش


همه این یک ماهی را که سر این کار فشرده و خسته کننده بودم به اندازه هیچ چیز دلم برای گربه ام تنگ نشده بود ، نه کتابها ،نه میز و اینترنت پرسرعتم و نه تخت و تا صبح بیدار ماندن هیچ کدام قابلیت رقابت با یک قدم زدن نیم ساعته همراه با منوش را نداشت.

حالا بعد از این همه مدت ، درست باید یک روز ، فقط یک روز قبل از اینکه برای دو روز به خانه می آیم ، این بلا سر منوش بیاید. بابا انگار شبش چند ساعتی صورتش را شسته بود و ضدعفونی کرده بود ، ولی فایده نداشت خونریزی داخلی بود من که رسیدم اصلا توان نگاه کردن به صورتش را نداشتم . همان اول صبح بردمش دکتر ، یک چشمش را از دست داده بود که ما فکر میکردیم فقط زخم شده و خوب میشود ، و استخوان فک از چند جا شکسته بود .
دکتر گفت انتخاب با خودت ا ست ، حداقل باید یک هفته با سرم تقویت بشود و تا بشود عملش کرد ، تازه زنده ماندنش هم قطعی نیست. حالا امشب دو روز است که از طریق تزریق فلبی بدون درد رفته است و دیگر اینجا نیست ...
پ ن :
این دو روز گذشته آنقدر تلخ بوده که حتی موقع تعریف کردنش هم یادم می رود ، حالا تو بگو چه اصراری هست اصلا بر گفتن اینها؟

منوش را که دفن کردیم ، مثلا آرمین خاست به خیال خودش خوشحالم کند ، گفت برویم چلوکباب بخوریم ، هنوز یک قاشق نخورده بودیم که یکی زنگ زد که فلان موسسه اعتباری ورشکست شده ، رنگ به صورت آرمین نماند ، میلی هم که به غذا نبود بلند شدیم رفتیم جلوی صندوق قرض الحسنه ، یکی از همان صندوقهایی که ریس جمهور خوشحال هدفش بود همه بانکهای کشور را به آنها تبدیل کند و نمیدانم باید خوشحال باشیم که زورش نرسید یا نه!
بالای هزار نفر آدم بخت برگشته جمع شده بودند ، همین قدر یا کمتر هم پلیس و گارد یژه این ور و آن ور حاضر به یراق ایستاده بودند یا در ماشینهایشان نشسته بودند. تاتر غریبی بود ، یکمی ایستادیم ، خسته بودم به آرمین گفتم برویم معلوم است موسسه ای که شعارش بانکداری بدون ربا است از اول ورشکسته است ، اینجا ایستادن فایده ای ندارد ، آرمین هم کم کم نم پس میداد ، از سه میلیون شروع شده تا به امروز رسیده به پانزده میلیون پولی که در اینجا گذاشته تا سه ماه بشود و همین مبلغ بعلاوه اصل پول را بتواند بگیرد! در صورتی که به زوریک سوم پول مال خودش است و بقیه اش پولهایی است که باید واریز میکرده و به حساب خودش زرنگی کرده که با پول مردم وام جور کند برای سرمایه گذاری در کار پرده بامبو!
حالا دو روز است که نیامده خانه ، هنوز هم به کسی نگفته ایم مبلغ اینقدر بالاست ، ( که احتمالا از این هم بیشتر است ) ، استرس داریم بدجور ، خودش که نای حرف زدن ندارد خیلی زود موعد چکها میرسند و نمی دانیم اگر واقعا بانک پول را ندهد چه باید بکنیم!
از طرفی هم مدام اس ام اس میزنند یا در شبکه ء استانی مقمات بانک و حتی دادستانی حاضر شده و تاکیده کرده که این یک شایعه است و بانک هیچ مشکلی ندارد و شماره هایی را صادر کرده اند که به مرور هر کس خواست بیاید پولش را پس بگیرد ، ولی خیلی نمیتوان امیدوار بود ، آرمین میگوید پنج شنبه هر کدام از سه شعبه 500 شماره صادر کرده بود به ترتیب آنهایی که زود آمده اند ولی در مجموع به 300 نفر هم پول برنگردانده اند ، به هر کس هم که می دهند شروع از بلندگو اعلام میکنند که مردم دیدید شایعه است برگردید به خانه هایتان و برای باور پذیر کردن اینکه شایعه است به بعضی ها وام جدید هم پرداخت کرده اند ولی کسی از جایش جم نمی خورد و اکثر می خواهند تمام موجودیشان را در بیاورند ...
خوابم نمی برد از این حال و روز آرمین ، منتظریم صبح شود ببینیم امیدی هست؟

12 comments | Permalink

برای گذر از مرز بین بودن و هیچ بودن.

توی مجموعه داستان اپیکاک ونه گوت ، یه داستان هست که اسمش یادم نیست ولی یه صحنه داره که بعد از این همه سالی که خوندمش یادمه :
یکی از ، قهرمان داستان با عجله و تنه جلو میزنه تا برسه به باجه تلفن :
پنج باجه دیگر هم وجود داشت ، هم خالی و همه آماده برای مکالمه با هرکجای روی کره زمین ، هاینس آروز کرد کاش او هم نفس زنان به سمت یکی از این باجه ها می رفت و اخبار جالبی را برای کسی بازگو میکرد .
اما هیچ کس نبود تا به او زنگ بزند.
هیچ کس منتظرش نبود.

حالا من ، تموم این مدت همین حس رو داشتم و دارم بس که پر ام از حرفهایی که میخام بزنم ، بس که هر روز اتفاقهای عجیب و جدید برام می افته ، بس که سرم شلوغه و وقت ندارم و بس که آدمهایی زیادی هستن که میدونم دلشون میخاد براشون حرف بزنم یا حداقل اگه بزنم میشینن گوش میکنن و دم نمیزنن ولی قدر همه اینها هم انگار من حرفی ندارم!


aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006