جمعه، دی ۲۳، ۱۳۸۴

عادت زندگی


نشست روی صندلی و پاهاش رو از هم باز کرد
کمی روی صورتم خم شد و با دقت بهم نگاه کرد
نگاهش روی صورتم می دوید و آخر سر روی چشام ثابت موند
- شما بيماری بدی دارید؛ از دست هيچ ‌کس، غير از خودتون هم کاری ساخته نيست.
- اين مريضی می ‌تونه منو قتل عام کنه؟
- حتمن.
با مهربونی دستشو روی پام گذاشت و چند ضربه کوتاه زد
- ما بهش می ‌گيم " عادت زندگی ". يعنی شما به زندگی کردن عادت کرده ‌ايد. می ‌فهميد چی می گم؟
- آره! چند وقته که هر روز، ديروز برام تکرار می ‌شه. مرگ خوبی نيست ولی هر چی باشه ديگه وبال گردن کسی نمی ‌شم و اين عاليه.
فقط دلم می ‌خواد توی مراسم ختم به جای خرما و حلوا، شيرينی خامه ‌ای و رولت پخش کنن. آخه اگه مردم از روی عادت هميشه توی ختم خرما بخورن مث من مريض می ‌شن.

تموم

گرگ برای شماها ، البته شماها که نه بعضی هاتون که میشناسینش تموم شده ولی برا من نه ، فقط گفتم که حسودی کنید!تمومم!

0 comments | Permalink

نظرات: 0



aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006