سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

سلام!

حرفهایی که از یاد رفت...
حرف هایی هم گاه
جایی از زبان می مانند
آنقدر
تا بی رمق
یا به خواب می روند
یا نمی فهمی کجا گم شدند
از آن بدتر آنست که گاه
حس کنی
خودت هم حرفی بودی
که بر نوک زبانی
از یاد رفت
(+)

هیچ حسی برای نوشتن ندارم ، انگار این چند روز دوری از این دنیایی مجازی به مذاق خیال خوشتر از این دنیایی مجازی آمده و نمی خواهد با نوشتن خرابش کند !
اما بطور خلاصه محض حفظ سنت گزارش روزهای خوش در این وبلاگ مستطاب باید بگویم که اول از همه از قطار ساری جا ماندیم و حسرت رد شدن از پل ورسک بر دلمان ماند ، مجبور شدیم با اتوبوس ِ لک لک کنان در برف برسیم ساری ، اما ساری! در کل به نظرم شهر مزخرفی آمد ، با آن خیابانهای تنگ و بافت قدیمی مرکز شهرش اصلا به مرکزاستان مازندران شباهت ندارد ، مردمانش هم تا آنجایی که من دیدم و برخورد کردم چنگی به دل نمی زنند برخلاف گرگان که چیز دیگری بود ، مردمان مهربان و خوش برخورد در شهری خوش ساخت با خیابانهای عریض با پارکها و جنگلهای تمام نشدنی :)

در گرگان سه وعده اکبرجوجه خوردیم! از وسطهای جاده ء زیارت تا هتل جهانگردی پیاده گز کردیم ، از کتابفروشی اوستا که نگاه میگفت خیلی خوب است کتاب خریدیم که البته باید بگویم کتاب فروشیش چندان چنگی به دل نزد، یک سینما دیدیم که به نظرمان نو ساز آمد محض دیدن سینما الکی الکی رفتیم یک فیلم مزخرف که یادم نیست اسمش چه بود دیدیم و خلاصه فکر کنم همه شهر را گشتیم و کلی دخترخوشگل زیارت نمودیم ، هی پیاده روی میکردیم تا به یک دختر خوشگل برسیم و الکی آدرس بپرسیم و خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت ، وقتی میگویم خیلی یعنی خیلی زیاد!


مشهد که رسیدیم تا زانو گیر کردیم در برف! میگفتند در این 10 ساله سابقه نداشته اینقدر مشهد سرد بشود ، فکر میکنیم از برکات حضور مقدس ما بوده!
مشهد بزرگ است اما بلند نیست ، اکثریت قریب به اتفاق ساختمانها چهار پنج طبقه اند و بافت شهر جوری است که آدم احساس خفگی میکند ! ضمنا تقریبا نه تنها خیابانهای اطراف و منتهی به حرم که تقریبا هیچ کجای شهر آنچنان که باید و شاید تمیز نیست ، یک چیز دیگر که خیلی مغبونمان کرد این بود که تقریبا هیچ دختر خوشگلی در شهر وجود ندارد! ( به استثنای دختران مشهدی که اینجا را می خوانند) ، جالبش اینجا بود که این حرف دلمان بود ولی جرات نمیکردیم که بگویم ولی استاد جواد یساری و قالپاق آن شب حین قلیان کشیدن در آن کافه ء خیلی زیبا این را می گفتند و اصرار داشتند که دختران مشهدی اصلا جالب نیستند حالا این وسط ما هم هی طرفداری میکردیم از دختران الخ حقوق زن ، بماند!!!

دو سه باری به حرم رفتم ، برایم جالب بود و فکر میکنم اولین حضورم در یک مکان مذهبی بوده ، اما راستش را بخواهید تقریبا اصلا تحت تاثیر قرار نگرفتم! یعنی هرچقدر هم خواستم که یک احساس مقدس و فرازمینی نسبت به حرم الرضا و آدمهایی که تعظیم کننان می آمدند ، کف زمین را می بوسیدند و از سر و کول هم بالا می رفتند تا خودشان را برسانند به مقبره پیدا بکنم ، نشد که نشد ، عوضش کلی فکر میکردم عجب کلاه برداری بزرگی!
...
انگار در حرم چنین رسم است که از غذایی برای خادمان حرم آماده می شود ، یک مقدار خیلی بیشتر تهیه میشود که ژتونهایش را به نوبت میدهند به هتلها که بین زائران تقسیم بشود ، اینها را یک شب یک راننده تاکسی برای ما گفت و آخرش گفت که من شاغل در نیروی انتظامی هستم و آشنا دارم و اگر بخواهید این شماره من یک روز قبلتر به من زنگ بزنید برایتان ژتون بیاورم هر کدام پنج هزار تومان! ما هم گفتیم برو بابا!
فردا ، آخرهای شب خیابان سجاد بود اگر اشتباه نکنم ، هوا خیلی سرد بود و هیچ تاکسی برای ما نگه نمی داشت که آقایی میانسال با پرشیا جلوی پایمان توقف کردند ، با آرمین یک نگاهی به هم کردیم و به آن آقا فرمودیم نه آقا شما برین ما مزاحم نمیشیم ، با محبت گفتند سوار شو اخوی روا نیست زائر امام رضا تو سرما بمونه! خلاصه ما هم متعجبانه سوار شدیم و در راه آرمین پرسید که این جریان غذا چیست و تعریف کرد که امروز پرسیده و هتل گفته نوبت ما نیست و گفته اند که اصلا گیر نمی آید و یک نفر میگوید 5 چوق برایمان ژتون می آورد و اینها و خلاصه حرف به درازا کشید و آن آقا فرمود که من دخترم فرانکفورت است و زنم امریکاست و من زمانی شهردار خاف بوده ام و از این قبیل ولی من خادم امام هستم و از این شهر تکان نمیخورم و شما شنبه ساعت 7 بیایید حرم من به شما ژتون می دهم!
خلاصه ما هر دو آن شب کلی در مورد این آقا که واقعا هم متشخص بود حرف زدیم و من هی سر به سر آرمین می گذاشتم که در آن سرما از طرف ملائکه آمده و فلان و بیسار ، شبنه شب در ساعت موعود رفتیم حرم و به موبایلش زنگ زدیم و جواب نمی داد ، من هم برگشتم به آرمین گفتم دیدی من راست میگفتم ، طرف اون شب چت کرده بوده دلش خواسته با یکی حرف بزنه مارم سوار کرده ،حرفهام همه سرهم بندی بوده و برویم و فلان ، خلاصه داشتیم میرفتیم که دیدیم دوان دوان آمد ، که موبایلم را دزدیده اند و شرمنده و امیدوارم امام ببخشد!
خلاصه رفتیم و غذاها را گرفتیم و آن آقا گفت غذا تبرک است ، انشالله ما را هم دعا می کنید و من در شما نور ایمان می بینم و هر کس اما رضا بهش نظر داشته باشد از این غذا نصیبش می شود و از این حرفها!
حالا شما وضعیت خنده دار حاج و واج مانده مرا تصور کنید به عنوان یک آدم ضد مذهب که این اتفاقات برایش افتاده ، با نوشتن هم نمیشود آن حس را منتقل کرد ، هردویمان خفه خون گرفته بودیم به هتل که برگشتیم آرمین یک دعایی کرد و من با تعجب نگاهش کردم و غذایش را خورد ، من یک کمی ماندم که چه بگویم و گفتم من که به تبرک و این ها اعتقاد ندارم ، این را فردا می دهم همانجا به یک کسی و خوابیدم و نصفه شب از گرسنگی از خواب پریدم و رفتم دخل غذا را اوردم ، خوشمزه بود!


دیگر اینکه یکی از بهترین قسمتهای این سفر دیدن دوستان نادیده وبلاگی بود ، با بادمجان به دفتر پرفسور رفتیم و چند تا از کلیپهایی که درست کرده بودند دیدیم ، یک چیز تقریبا هم سطح با این کلیپهای راهنمایی و رانندگی که از تلویزیون پخش می شود ، آنقدر کار درست بود که خفه خون گرفتیم ، بعد هم تشریف فرما شدیم منزل پرفسور و در معیت حاج امیر ، جناب استاد جواد یساری و قالپاق و ... پشت صحنه ء برنامه های شبکه ء جهانی جی تی وی را دیدیم ، یک دی وی دی هم از کلیپها برایمان زدند و رویش نوشته اند اهدایی جواد بازار که هر وقت نگاهش میکنم کلی ذوق مرگ میشوم ، بی اغراق یکی دو سال بود که انقدر از ته ِ دل نخندیده بودم ، خیلی خوش گذشت و مرسی رفقا:)



و خبر خوش اینکه : ... من دارم دوباره تایپ میکنم ، سلام!

16 comments | Permalink

نظرات: 16

:d
pas khaili khosh gozashte~!
axash ku?
nemikhay begi ke ax nagereftin tu in modate ke!
:D

By Anonymous sun, at ۷:۵۲ قبل‌ازظهر

هرچند اوضاع کمی قمر در عقرب است اما اعتراف میکنم که با خوندنت مثل همیشه کلی خندیدم.

By Anonymous سید, at ۹:۳۳ قبل‌ازظهر

سلام آيدين جان / خيلي خوش اومد يبه شهر ما / البته شهر مشهد به تنهايي خوش امد گويي نداره / چون به غير از جنبه مذهبي داشتنش هيچ پوان مثبتي نداره ...
ولي در مورد دختراش يكمي بي انصافي كردي :( / زشت هستيم ولي نه ديگه اونقدركه گفتي ؛)

By Anonymous بامداد, at ۹:۵۹ قبل‌ازظهر

آیدین دلم داره می ترکه...احمد ،یاور حالام بچه ها...کاش یه شونه یی بود که روش گریه کنم . این همه ظلم رو فریاد بزنم. خسته ام رفیق خیلی...

By Anonymous ریحانه حقیقی, at ۱۰:۲۵ قبل‌ازظهر

akharesham rastgar nashodi to pas.
Eshala hamishe ba khoshi bashe

By Blogger شقايق, at ۱۱:۰۱ قبل‌ازظهر

هممم ... پس داریم که داشته باشیم رستگاری‌ات را!

By Anonymous SoloGen, at ۱۲:۰۳ بعدازظهر

چه سفرنامه ی شیرینی....دارم با لذت می خوانم اش.

By Anonymous نمی دونم, at ۴:۰۲ بعدازظهر

دوم اینکه نمی دانم چرا این شعر اینجا انقدر قشنگ تر است تا آنجا که اول نوشته بود

By Anonymous نمی دونم, at ۴:۰۶ بعدازظهر

منم دوبار رفتم مشهد و این احساس خفگی که می گی رو دقیقن یادم هست

By Anonymous نمی دونم, at ۴:۲۲ بعدازظهر

من فکر کردم آن غذاهای خادمان که اضافه تر می پزند مجانی است...چه پرتم انگار

By Anonymous نمی دونم, at ۴:۲۴ بعدازظهر

غذای حرم مجانی که هست ، البته اگر گیر بیاید و چون گیر نمی آید بازار سیاه تا ده هزار تومان دارد!

By Blogger صورتکِ خیالی, at ۶:۰۹ بعدازظهر

aleike salam....

By Anonymous piyaz, at ۷:۵۸ بعدازظهر

chakerim idin jan! khoshhalim ke khosh gozashte! amma sharmandatam man inja yekam gereftar boodam nashod ziad dar khedmatet basham. enshalah dafeye bad jobran mikonim.

By Anonymous bademjan, at ۶:۵۸ قبل‌ازظهر

خدا رو شکر که خوش گذشته. می دونی؟ من به یه ماورا اعتقاد دارم چون واقعآ بارها تجربهش کردم اما نه این ماورایی که سالهاست توی مغزمون کردن. مرا دیگرگونه خدایی می باید.

By Anonymous مهدی هنرپرداز, at ۴:۲۰ بعدازظهر

اینا که گفتی درباره گرگانه ؟!!!

By Anonymous نگاه, at ۹:۱۴ بعدازظهر

حضرت ناصرخسرو !

By Blogger ghabil, at ۹:۰۹ قبل‌ازظهر



aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006