چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

مرشد و مارگاریتا

بولگاکف : باید قهرمانان خود را دوست داشت.


یک ربع بعد ، ریخوین در تنهایی محض نشسته بود ، روی ظرفی از خوراک ماهی خم شده بود و استکان پشت استکان ودکا می خورد و هر لحظه خود را بهتر درک می کردو متوجه می شدکه در سراسر زندگیش حتی یک چیز قابل اصلا باقی نمانده است . فقط می توانست فراموش کند...

پ ن : یک موضوع آزار دهنده در مورد مطالبی که در مورد این کتاب نوشته شده این است که تقریبا همه بر داشته اند مقدمه ء میلانی را کپی کرده اند ، دقیقا با همان جمله بندیها! برای درک بهتر این کپی کاری رجوع کنید به کتابهای هر وقت کارم داشتی تلفن کن ، فاصله ، وقتی از عشق حرف می زنیم ... از جناب کارور ، مترجمان محترم مختلف از انتشارات مختلف دقیقا یک مصاحبه از ایشان را از روی هم کپی کرده اند به عنوان مقدمه!
دیگر هم اینکه مرشد و مارگاریتا را دوست داشتم ولی نه خیلی زیاد خوب نیست به نظرم یعنی!

یک لیوان شراب ؟ سفید یا سرخ؟
متشکرم ، ولی ...شراب نمی خورم...
حوانکی ! یک دست تاس بریزیم؟ یا بازی دیگری را ترجیح می دهی؟ دومینو؟ ورق؟
بارمن که احساس ضعف و گیجی کامل می کرد ، جواب داد : بازی نمی کنم.
صاحبخانه گفت : وای به حالتان ! من همیشه فکر میکنم یک جای کار کسانی که از عرق و ورق و غیبت و زنان ماه طلعت فرار می کنند می لنگد! این جور آدمها یا مریض اند و یا در ته ِ دلشان از آدمهای دیگر نفرت دارند...

1 comments | Permalink

نظرات: 1

پس چرا تو ديگه منو دوست نداري؟؟!!


راستي! معيارهاي جذاب بودن يك كتاب تو ايران چيه؟ توش از ورق و قمار يا مشروب خوردن و سيگار كشيدن يا چي؟؟ من احساس مي كنم همهء آدم ها همين طور شدن! يا همهء كتاب ها اينطور! نمي دانم!

By Blogger Iranian idiot, at ۴:۲۷ بعدازظهر



aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006