شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۷

بالاخره بعد از بیست و چند روز در بدری و صبح تا شب و شب تا صبح کار ،پسمانده های انجام نشده را ول کردم به امان خدا و برگشتم به خانه ، دلم تنگ شده بود برای تختم ، میزم و لم دادن روی مبل روبروی کتابخانه ام...
قاعدتا باید همه چیز خوب باشد ، اما نیست انگار دلتنگی میکنم ، برای چی اش را نمی دانم ، فکر نمیکنم برای آن مسافرتهای بی خستگی در کردن و آن همه ساعتها زل زدن ها به مانیتور و استرس پاسخگویی ایرادات حل نشده برای فردایش باشد
مشکل اینجاست که دیگر دوست ندارم در این خانه زندگی کنم ، که همه چیز از کار گرفته تا رفتن به سربازی را به اینجا ماندن ترجیح میدهم و مشکل اینجاست که با تمام وجود دلشان نمی خواهد ترکشان کنم و من هر چه بیشتر می گذرد بیشتر احساس رفتن می کنم..

1 comments | Permalink

نظرات: 1

آیدین عزیز
همه یک روز می ایند و یک روز می روند .
این شتری است که ذر خونه ی همه می خوابه .
:D

By Anonymous سیدو, at ۱۰:۳۹ قبل‌ازظهر



aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006