پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷

چنگیز آیتماتوف

...

{جمیله }

یک چیز نامفهومی در اندیشناکی خاموش و اندوهگین او وجود داشت و مانع از آن بود که مایی که همه را به باد مسخره میگرفتیم او را دست بیندازیم...

….

بگذار به من بگویند خائن ، من به که خیانت کرده ام؟ به خانواده؟ قبیله؟ اما من به حقانیت زندگی ، حقانیت این دو انسان خیانت نکرده ام. من به هیچ کس نمی توانم اینرا بگویم ، حتی مادر هم نمی توانست حرف
مرا بفهمد...

...
برو میفهمم ، جوجه ها پرو بال گرفته اند و می خواهند از لانه بیرون بپرند... اما نمی دانم که بتونی تا اون اوج آسمون پرواز کنی یا نه ؟ شاید هم بتونی ، حق با توست ، برو اما شاید هم که آنجا عقل سرت بیاید. بفهمی که رنگ رو کاغذ رختن و اینطرف آنطرف کشیدن برای آدم کار و کاسبی نمیشه ، خب برو درس بخون، شاید هم حق با تو باشه... اما گاهی هم بیاد خونه باش..

...


آرزو دارم از هر پرده نقاشی من آواز وانیار شنیده شود
آروز دارم که در هر پرده نقاشی من شور و شوق درونی جمیله نهفته باشد...



جمیله / چنگیز آیتماتوف



به یاد 15، 16 سالگی ، روزهای جستجوی بی خستگی و به احترام آیتاماتوف و همه ء انها که در خیال خام نجات دنیا بودند...

0 comments | Permalink

نظرات: 0



aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006