چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۸

سینیورا دارکور

سینیورا دارکور زنی اهل عمل بود اماگاهی اوقات خودش را به دست تخیل می سپرد، واقعیت را مطابق آروزهایش بازسازی می کرد ، هرچند واقعیت را خوب می شناخت ، چون تمام عمرش با آن جنگیده بود.

در مرگ در آند ، یوسا روایت میکند از منطقه ای کوهستانی که در گیر جنگ تروریستها با دولت مرکزی است ، تروریستها آنجا را منطقه ء آزاد شده می خوانند و با ظواهر تمدن می جنگند تا برابری و آزادی را به ارمغان بیاورند. و برای رسیدن به این مقصود توریستها ، مهندسان و تقریبا هر کس به جز کارگران و افردا فک زده و فقیر را سنگباران میکنند

در بخشی از کتاب سینیورا دارکور ، یک فعال محیط زیست که عمرش را بر روی تحقیق بافت گیاهی پرو گذاشته ودست آخر موفق شده کمک سازمانهای محیط زیستی را جذب کند با همکارش که جوانی است ایده آلیست و از روی کتابها و مقالاتی که از داکور خوانده شیفته اش شده با جیپ وزارت و یک راننده راهی ئوانکایو می شود ، در آنجا ریس پلیس و فرمانده نظامی منطقه هرچه می کنند که با محافظ بالا برود مخالفت میکند :
(( جناب فرمانده ، ما سیاسی نیستیم ، کاری به سیاست نداریم . چیزی که به اش علاقه داریم طبیعت و محیط زیست و حیوان ها و گیاه هاست . ما برای این حکومت کار نمی کنیم . برای پرو کار میکنیم ، برای تمام پرو . هم برای ارتش و هم برای آن آدم های متعصب. متلفت نیستید؟ اگر سربازها را دور و برمان ببینند در مورد کارمان به اشتباه می افتند. من از حسن نیست شما تشکر میکنم ، اما مطمئن باشید لازم نیست کسی مواظب ما باشد . بهترن حافظ ما این است که خودمان تنهایی برویم و ثابت کنیم چیزی نداریم که پنهان بکنیم ))

...
فرمانده قانع نشد...
این بحث فقط زمانی به آخر رسید که سینیورا دارکور اعلام کرد اگر فرمانده بر سر اعزام سربازها اصرار کند ، از سفر منصرف می شود...


کانیاس گفت : آخرین باری که این طرف ها بودم این قدر شعار و پرچم سرخ ندیدم. ظاهرا حرفهای فرمانده درست بود . انگار این منطقه در دست آنهاست.

سینیورا دارکور : فقط امیدوارم این چیزها جلوی طرح جنگل کاری را نگیرد....

و بالاخره سینیورا دارکور به همراه راننده و کانیاس و راننده به بالا می روند و به کارشان مشغول می شوند:

....
آن ها دم دمای صبح سررسیدند ، درست همان وقت که گروه مسافران کم کم بیدار می شدند. زن ، مرد ، کلی آدم جوان ، چند تا بچه ، بیشترشان روستایی ، اما چند مستیزوی شهری هم توشان بود ... سلاح ها شان یکسدت نبود ، فقط سه چهار نفرشان کلاشنیکوف داشتد ، بقیه با تفنگ شکاری ، ساچمه ای قمه یا چاقو مسلح بودند...

سینیورا دارکور قدم پیش گذاشت و گفت : لازم نیست آن تفنگ هاتان را به طرف ما بگیرید. ما مسلح نیستیم ، قصد فرار هم نداریم . می شود با فرمانده تان صحبت کنم تا به اش بگویم این جا چه کار می کنیم؟

هیچ کس جوابش را نداد. فرمانی داده نشد. با دقت همه جاشان را گشتند و هر چیز را که در جیب داشتند بیرون آوردند. دست هاشان را با ریسمان یا زه به پشت بستند


سینیورا دارکور که دست هاش را جلو برده بود تا کار آنها را آسان کند گفت : ما دشمن نیستیم ، برای دولت کار نمی کنیم ، برای همه ء پرویی ها کار می کنیم . کارمان دفاع از محیط زیست و منابع طبیعی ست. می خواهیم از نابودی طبیعت جلوگیری کنیم ، تا در آینده همه بچه های کوهستان خوراک و کار داشته باشند....
گذاشتند تا بی وقفه حرف بزنند اما هیچ توجهی به حرف هاشان نداشتند...
وقتی بازجویی تمام شد ، دهانش خشک شده بود و گلویش می سوخت ، خستگی شدیدی احساس می کرد ، پرسید قصد دارید بکشیدم؟ و شنید که صدایش برای اولین بار در گلویش می شکند.
آن که کت چرمی داشت بی انکه مژه بزند به چشمهای او زل زد .

ما در حال جنگ هستیم و تو مزدور دشمنان طبقاتی ما هستی. با چشم های بی حالت به او خیره شده بود ، و باصدایی بی احساس حرف میزد ...تو خودت هم نمیدانی که آلت دست امپریالیسم و دولت های بورژوایی شده ای . از این بدتر وجدانت کاملا آسوده است ، خودت را منجی پرویی ها می دانی . تو از آن نمونه هاش هستی.


سینیورا دارکور گفت لطفا برایم توضیح بدهید. صادقانه بگویم حرفتان را نمی فهمم ، نمونه چه چیزی هستم؟

مرد گفت : روشنفکری که به مردم خیانت می کند.

اطمینانی خشک و سرد در کلامش بود.


کات.

پ ن : شب انتخابات تا بدین جای کتاب رسیده بودم و تا دیشب هم همانطور مانده بود این روزها بازگشته ام و دوباره کتابهای گنجی و دفاعیات عبدالله نوری را می خوانم و نمی توانم بگویم چقدر برایم خوب بوده اند ، اما این صحنه از کتاب تمام این مدت جلوی چشمم بوده ، در تمام لحظه هایی که در خیابان بوده ام و به بسیجیانی که با نفرت نگاه ام میکرده اند فکر کرده ام ، فرقی با آدمهای این کتاب دارند؟

من نمیدانم ...

حرف های سعید امامی چه؟ تفکراتش ؟
جناب آقای حسینیانی که از او حمایت کرد و می کند چه؟
من نمی دانم ، نمی توانم تشخیص بدهم که به خاطر اعتقاداست یا پول و قدرت ( اما مطمئنم که این دو حداقل در مراحل اولیه یکی نیستند!) من شکم به اینکه به خاطر پول و منافع است در ایران بیشتر است .
اما از اینها گذشته در یک مورد هیچ شکی ندارم.
اینها هم مانند آن تروریستهای روزگار گذشته کوهای آند
مانند ملاهای طالبان
مانند خمرهای سرخ

ماندنی نیستند
اما تا بروند خون به دل بیشمار انسان کرده اند و می کنند...

0 comments | Permalink

نظرات: 0



aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006