سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

مادرم

شش سالم بودم که یک روز صبح نشده مادرم تو بغل پدرم مرد.مرگ مادرم در همه زندگی برام لطمه و عذابی بوده ، چون حس میکنم که تقصیر من بوده. روز پیش از مرگش همه ما رفته بودیم به باسیلیکا خاله و دایی هام آلفردو و خوزه هم بودند. ما خیلی خوشحال بودیم . مادر خدابیامرزم همیشه روز تولد ما بچه ها را جشن می گرفت . ما آن روز گوشت خوک و چیزهایی از این ردیف خوردیم که می دانید برا آدم زیاد خوب نیست . باعث می شود به آدم حمله ء عصبی دست بدهد و مادرم به خاطر من یک حمله ء عصبی بهش دست داد.

.... به صورتش دست کشیدم ولی می دانستم که دیگر هیچ وقت بیدار نمیشود. مادرم را از دست دادم و هنوز هم دلم براش تنگ میشود . از وقتی مرد احساس کردم که دیگر هیچ وقت روی شادی و خوشحالی را نمیبینم . بعضی مردم وقتی ناراحتیهاشان را به زبان می آورند ، سبک می شوند ولی من مرگ مادرم را برا خیلیها گفته ام و فایده ای نکرده .

فرزندان سانچز / اسکار لوئیس.

2 comments | Permalink

نظرات: 2

یه روز هم بقیه تو رو از دست میدن

By Anonymous پویان, at ۱۱:۴۹ قبل‌ازظهر

آره فایده ای نداره ....

By Anonymous star, at ۱۲:۲۳ بعدازظهر



aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006