پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۱

جنگ باد

اینگونه خسته
درهم شکسته
دل به عبث بسته
باز میگردم


برچسب‌ها:

3 comments | Permalink

جمعه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۹

[...]

ساعت 7 صبح 22 بهمن 89.

گریه های نوزادی ، ناتمام
بازیهای کودکی ، ناتمام
درسهای نوجوانی ، ناتمام
عشقهای جوانی ، ناتمام
جنگهای آزادی ، ناتمام
لذت آخرین هماغوشی ، ناتمام
اولین سلام ، ناتمام
آخرین خداحافظی ، ناتمام
...
از اسفند هشتاد و دو
از مرداد هشتاد و سه
از مهر هشتاد و پنج
و ...
از سر شب ورق زدم ، دلم میخاست بنویسم ، از این همه دوستی و دوست داشتن
از اینکه چقدر ناب بود ، اینکه دوست داشتنتون هیچ وقت کم نشد
این همه روز ، این همه ماه ، این همه سال
لبخند به لبخند
اندوه به اندوه
به اندازه ء تمام سطرهای این وبلاگ ، از آرزویی که براتون داشت ، از شادی که چشم انتظارش بود و چشم انتظارش موند...

با اشک هایمان
بهتان به جاودانگی درد می زنیم
با دردهایمان
تهمت به عشق
بیگانگی رسالت ما بود

...

4 comments | Permalink

پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹

دروغ

هرآدمی برای خودش یه سری دروغ داره که باورشون کرده.
هر آدمی ولی ته ِ ته ِ ذهنش میدونه که دروغهاش حقیقت نداره.
همه آدمها از روی دروغهای که باورشون کردن میشکنن.

6 comments | Permalink

سه‌شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۹

مادرم

شش سالم بودم که یک روز صبح نشده مادرم تو بغل پدرم مرد.مرگ مادرم در همه زندگی برام لطمه و عذابی بوده ، چون حس میکنم که تقصیر من بوده. روز پیش از مرگش همه ما رفته بودیم به باسیلیکا خاله و دایی هام آلفردو و خوزه هم بودند. ما خیلی خوشحال بودیم . مادر خدابیامرزم همیشه روز تولد ما بچه ها را جشن می گرفت . ما آن روز گوشت خوک و چیزهایی از این ردیف خوردیم که می دانید برا آدم زیاد خوب نیست . باعث می شود به آدم حمله ء عصبی دست بدهد و مادرم به خاطر من یک حمله ء عصبی بهش دست داد.

.... به صورتش دست کشیدم ولی می دانستم که دیگر هیچ وقت بیدار نمیشود. مادرم را از دست دادم و هنوز هم دلم براش تنگ میشود . از وقتی مرد احساس کردم که دیگر هیچ وقت روی شادی و خوشحالی را نمیبینم . بعضی مردم وقتی ناراحتیهاشان را به زبان می آورند ، سبک می شوند ولی من مرگ مادرم را برا خیلیها گفته ام و فایده ای نکرده .

فرزندان سانچز / اسکار لوئیس.

2 comments | Permalink

شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹

The Pixar Story




جان الن لستر ، اد کتمول و این استیو جابز لعنتی

و شرکت هیولاها ، ماشین ها ، در جستجوی نمو ، داستان اسباب بازی و این اخری UP.

( از اینجا دانلود کنید)


برای من خیلی طول کشید ارتباط برقرار کردن با انیمشن های سه بعدی بجای کارتونهای قشنگ کودکی ، فکرش رو که میکنم هنوز هم دقیقا موضعم مشخص نیست ، یعنی این همه رنگ و ظرافت و دقت هواس ام رو پرت میکنه و ارتباطی که با حنا و دکتر ارنست ورامکال، بامزی و دوستان و ... برقرار میکردم این ارتباط با داستان اسباب بازی یا نمو نیست ، ولی خوب هم میدونم که این بهتره ، خیلی بهتره از اون دهنهای خطی ! و اینکه اگه دوباره اونا رو ببینم که نمیبینم تقریبا جای بحثی نداره که کدوم رو انتخاب میکنم.


پ ن قلی : مریمقلی این فیلم رو به نیت تو دانلود کرده بودم ، اصن فک کنم از چند سال پیش که هی انیماتو و اینا کردی من پیکسار بین شدم!بعد داشت خوب خاک میخورد تا دیشب که یه چیزی تو کامپیوترم سرچ میکردم به یه تیکه از "اینجا میبارم تا اونجا جلوی بارون رو نگیرم"! رسیدم بعد خوب حالم خوب شد ، جدی خوب شد !
جدی ما قدیما یه تیم مشنگ خوب بودیم و من دلم میخاد جوجه عقاب که بزرگ شده همینجوری بزرگ شه شایدم یه روز برامون انیمیشن ساخت که اسمش همینجوری باشه که بعد عمری که دوباره به اسمش رسیدی هر هر بخندی!

این تیکه از سخنرانی جابز برای جوجه عقابی که بعضی وقتها پرواز هم میکنه و برای من که شاید حالش رو پیدا کنم!

" بعضی وقتها زندگی مثه سنگ تو سر شما میکوبه ولی شما ایمانتون رو از دست ندین ، من مطمئنم تنها چیزی که باعث شد من تو زندگیم همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری رو انجام میدادم که واقعا دوست داشتم ، شما باید کاری واقعا عاشقش باشین رو پیدا کنین ، هیچ وقت تو دام غم و غصه نیفتین و هیچ وقت نزارین که هیاهوی بقیه صدای درونی شما رو خاموش کنه و از همه مهمتر اینکه شجاعت این رو داشته باشین که از احساس قلبی تون پیروی کنید"

2 comments | Permalink

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

Public Enimies

Newer work with people who are desperate

4 comments | Permalink

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹

در زندگی هیچ کس قدیس نیست ، این را قدیسه ها خوب میدانند.

خداحـــــــــــافظ قدیسه جانم!

1 comments | Permalink

پنجشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۹

There is Always a way out

0 comments | Permalink

جمعه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

همین شماها!

موقع خوندن کتاب یا دیدن فیلمی از ادیان قدیمی مثلا وقتی برای خدایانشون قربانی میکنن خیلی پیش آمده که به خودم بگم نویسنده یا کارگردن داره اغراق میکنه ، بعد به این فکر کردم که نه اگه اغراق نبوده باشه چیه!
بعد نمیدونم همینطوری خنده ام گرفته که اینا کی بودن دیگه !

حالا میدونم یه روزی ( سالش رو نه البته چون فعلا ملل مسلمان در یک لوپ به سر میبرن!) میرسه که در مورد ماه رمضان و عزاداری و این قبیل به ریشمون میخندن و میگن اینا کی بودن دیگه !

1 comments | Permalink

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

24

سالازار: ما همینجوری تو رو قبول داشتیم ، لازم نبود توی دستت سوزن فرو بکنی ، تو اون کارو به دلایل دیگه انجام دادی . همون دلیلی که همه معتادها دارن ، برای کشتن درد.

درد تو چیه جک؟
سرنگ باعث میشه جی ازت خارج بشه؟

:(


aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006