پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۸

مرگ قسطی

ساعت ها در این حال بودم ...همه ء پیش از ظهر. چند ساعت بعد از ظهر هم ، همینطور از این نیمکت به آن نیمکت ، گاه به گاهی تکیه میدادم به دیوار... دیگر نمی توانستم راه بروم. نمی خواستم برگردم پیش گورلوژ...پدرو مادرم را ترجیح میدادم ... همانقدر دهشتناک بودند ... اما دست کم راهش نزدیکتر بود...جدا عجب وضعی است وقتی که تنها جاهایی که برای نفس کشیدن آدم مانده یکی از یکی هولناک تر شده ...

مرگ قسطی / لویی فردینان سلین

به تاریخ پست سفر به انتهای شب که نگاه کردم خودم هم تعجبم گرفت از این همه گذشته سریع زمان ، از این همه وقفه ای که افتاده سر قرار خواندن ِّ مرگ قسطی! و به قول رفیق فردینان " دوباره خواندمش و دلسردم کرد . قصه ام با گذشت زمان بهتر نشده بود . از کار تخیل بعد از چند سال فراموشی چیزی بیشتر از یک جشن از مد افتاده باقی نمی ماند " .

1 comments | Permalink

نظرات: 1

شکلات موذی همیشه خوشمزه من

By Anonymous شاپرک, at ۱۱:۵۷ بعدازظهر



aidinblog@hotmail.com

L ink

صفحه لینکهای صورتک خیالی


 


A rchive

January 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
December 2003
January 2004
March 2004
June 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006